مدارس باعث مرگ خلاقیت می‌شوند

توضیح مختصر: کن رابینسون (Sir Ken Robinson) به طرز سرگرم کننده و در عين حال بسيار تکان دهنده ای استدلال می کند که يک سيستم آموزش و پرورش بايد خلاقيت را پرورش بدهد و نه اينکه آن را سرکوب کند.

زمان مطالعه: 41 دقیقه

سطح:

فایل ویدئویی:

ویدئوی آموزشی درس « مدارس باعث مرگ خلاقیت می‌شوند »

ترجمه فارسی داستان:

صبح بخير. خوب هستيد؟ اين کنفرانس خيلی عالی بوده مگه نه؟ واقعاً همه اش من را تکان داده. در واقع، آنقدر تکان خوردم که دارم اينجا را ترک مي کنم. (خنده حضار) سه زمينه کلی بوده، مگه نه، که در در سرتاسر کنفرانس مطرح بودند، و مرتبط اند با موضوعی که می خواهم درباره اش صحبت کنم يکی، این شواهد فوق العاده زياد از خلاقيت انسانه که در تمام ارائه هایی که داشتيم بود. و در تمام افراد اينجا. همين تنوع اش. و گستردگی اش. دوم اينکه ما را در موقعیتی قرار داده که هيچ ايده ای نداريم چه اتفاقی قراره بیافته. در مورد آينده. هيچ ايده ای نداريم که چی پيش مياد.

من علاقه ای به آموزش و پرورش دارم. البته، چيزی که متوجه شدم اينه که همه بالاخره یک علاقه ای به آموزش و پرورش دارند. شما نداريد؟ اين واقعاً برايم جالبه. اگه شما در يه مهمانی شام باشيد، و بگوييد که در زمينه آموزش و پرورش کار می کنيد – البته، راستش، زياد پيش نمياد در مهمانی شام باشيد اگر در زمينه آموزش و پرورش کار می کنيد. (خنده حضار) دعوت نمي شيد. و جالبه که اگه هم دعوت شديد هيچ وقت دوباره دعوت نمی شيد. اين عجيبه برای من. ولی اگه دعوت شديد، و به کسي بگيد، مثلاً آنها می پرسند، «کار شما چيه؟» و شما می گوييد که در زمينه آموزش و پرورش کار می کنيد. می بينيد که رنگ از صورتشان می پرد! فکر می کنند، «خدای من! آخه چرا من؟ آن هم در همين يک روزی که در هفته براي تفريح داشتم.» (خنده حضار) اما اگه درباره تحصيلات خودشان از آنها سوال کنيد. شما را به ديوار می چسبانند. چون يکی از آن چيزهايی است که برای مردم مسئله عميقیه. درست می گم؟ مثل مذهب، پول، و چيزهای ديگه. من اهميت زيادی به آموزش و پرورش می دهم، و فکر می کنم همه ما همينطوريم. برايمان اهميت عظيمی دارد تا حدی برای اينکه اين آموزش و پرورش است که قراره ما را برای اين آينده ای آماده کند که نمی توانيم درکش کنيم. اگه بهش فکر کنيد بچه هايی که امسال مدرسه را شروع می کنند در سال 2065 بازنشسته می شوند. هیچ کس روحش هم خبر ندارد – عليرغم تمام اين تخصصي که اين چهار روز اخير اينجا رژه رفته – که دنيا چه شکلی خواهد بود حتی تا پنج سال ديگه. و با اين حال قراره اين بچه ها را برای آن موقع آماده کنيم. پس اين غير قابل پيش بينی بودن، از نظر من، شگفت آوره.

و سومين موضوع هم اينکه با همه اين احوال همه ما روی اين توافق داريم که کودکان چه قابليت های خارق العاده ای دارند. مثل قابليت های آنها برای نوآوری. مثلاً همين Sirena ديشب شگفت آور بود مگه نه؟ شگفت آور بود که چی کار می تونست بکنه. و البته اون استثناییه، اما به نظر من از نظر آنچه که کلاً در دوران کودکی ممکنه، استثنا نيست. آنچه اينجا داريم يک انسان با پشتکار خارق العاده ست که استعدادی يافته. و نظر من اینه که همه بچه ها دارای استعدادهای فوق العاده اند. و ما آنها را سرکوب می کنيم. به طرز خیلی بی رحمانه ای. پس می خواهم درباره آموزش و پرورش صحبت کنم و می خواهم درباره خلاقيت صحبت کنم. نظر من اينه که امروز خلاقيت به اندازه سواد خواندن و نوشتنن داشتن در آموزش و پرورش مهمه، و بايد به همان شکل با آن برخورد کرد و به آن جايگاه داد. (تشويق حضار) ممنونم. همين بود ديگه. با تشکر از شما. (خنده حضار) خب، 15 دقيقه هنوز مانده. خب من متولد سال - نه (خنده حضار)

من اخيراً يک داستان عالی شنيدم - عاشق تعريف کردنش هستم - درباره يک دختر کوچولو که سر کلاس نقاشی بود. شش سالش بود و ته کلاس نشسته بود و نقاشی می کشید و معلمش می گفت که این دختر کوچولو به ندرت به درس توجه می کرد، ولی در اين درس داشت توجه می کرد. معلم که اين موضوع برايش خيلی جالب بود، رفت بالای سر دخترک و پرسيد «چی می کشی؟» و دخترک گفت «دارم عکس خدا رو می کشم» بعد معلم گفت «اما کسی که نمی دونه خدا چه شکليه» و دخترک جواب داد «تا يک دقيقه ديگه می فهمند چه شکليه» (خنده حضار)

وقتی در انگلستان پسرم چهار سالش بود – البته راستش رو بخواهيد همه جا چهار سالش بود. (خنده حضار) اگر بخواهيم دقيق بگيم، اون سال، هر جا می رفت چهار سالش بود. اون در يک نمايش ولادت مسيح نقش داشت. داستانش خاطرتان هست؟ نه، خيلی نمايش پرطرفداری بود. داستان بزرگي بود، Mel Gibson قسمت بعدی اش را ساخت. شايد آن را ديده باشيد «ولادت مسيح 2». اما James نقش يوسف گيرش آمد. که ما از اين موضوع خيلی خوشحال بوديم. از نظر ما يکی از نقش های اصلی بود. ما آنجا را پر از مأمور کرده بوديم که تی شرت های مخصوص بپوشند که روی آنها نوشته بود «James Robinson واقعاً همان يوسف است!» (خنده حضار) نقشش خیلی صحبت کردن نداشت، اما آن قسمتش را می دانید که سه پادشاه وارد می شوند. با هدايایی در دست آنها طلا، کندر، و مر می آورند. اين واقعاً اتفاق افتاد. ما آنجا نشسته بوديم. و فکر کنم فقط ترتيبش را اشتباه رفتند چون بعدش که از پسرک پرسيديم «راضی هستی از اجرات؟» اون جواب داد «آره، چطور، مگه اشتباه کردم؟» فقط ترتيبش رو عوش کرده بودند، همين. به هر حال سه تا پسرها وارد صحنه شدند چهار ساله هايی که دور سرشان حوله پيچيده بودند، و جعبه هایشان را گذاشتند زمين پسر اولی گفت «برايتان طلا آورده ام» پسر دومي گفت «برايتان مر آورده ام» و پسر سومی گفت «اينو Frank فرستاده» (خنده حضار)

چيزی که در همه اينها مشترکه اينه که بچه ها شانس خودشان را امتحان می کنند. اگر نمی دانند، يک چیزی امتحان می کنند. درست نمی گم؟ اونها از اشتباه کردن نمی ترسند. حالا من نمی خواهم بگم که اشتباه کردن با خلاق بودن يک چيزه. اما چيزی که می دانيم اينه که اگه آماده اشتباه کردن نباشيد، هيچ وقت هيچ فکر نابی به ذهنتان نمی رسد اگه آماده اشتباه کردن نباشيد. و تا وقتی که بزرگ شده اند، بيشتر بچه ها اين قابليت را از دست داده اند. تبديل به کسانی شده اند که از اشتباه کردن می ترسند. و در ضمن شرکت هایمان را هم همين شکلی اداره می کنيم. ما اشتباه را تبديل به گناه می کنيم. و حالا داريم سيستم های ملی آموزش و پرورشی را اداره می کنيم که در آنها اشتباه کردن بدترين کاریه که می توانيد بکنيد. و نتيجه اش اينه که مردم را پرورش می دهيم که از ظرفيت های خلاق خود بیرون بيايند. پيکاسو گفته که گفته که همه کودکان هنرمند به دنيا می آیند. مسئله اين است که در حال بزرگ شدن چطور هنرمند بمانيم. من شديداً به اين اعتقاد دارم: که ما به سمت خلاقيت رشد نمی کنيم. بلکه از خلاقيت به سمت بیرون رشد می کنيم. يا در واقع از خلاقيت بيرون پرورش پيدا می کنيم. خب چرا اين طوره؟

من تا حدود پنج سال پيش در Stratfor-on-Avon زندگی می کردم. در واقع ما از Stratford به Los Angeles آمديم. پس می توانيد تصور کنيد که چه تغيير نامحسوسی بود. (خنده حضار) در واقع، ما در جایی به اسم Snitterfield زندگی می کرديم، در حواشی Stratford، که آنجا جایی بود که پدر شيکسپیر به دنيا اومده بود. الان فکر جديدی به ذهنتان خطور نکرد؟ من که اينطور شدم. ما عادت نداريم فکر فکر کنيم که شيکسپير پدر داشته، مگه نه؟ راست نمی گم؟ به خاطر اينکه عادت نداریم فکر کنيم شيکسپير هم زمانی کودک بوده، مگه نه؟ شيکسپير هفت ساله؟ من که هيچ وقت بهش فکر نکرده بودم. يعنی بالاخره يه روزی هفت سالش بوده. بالاخره سر کلاس ادبيات يه نفر نشسته، مگه نه؟ چقدر اعصاب خورد کن می شد! (خنده حضار) «بايد بيشتر تلاش کنی». مثلاً تصور کنيد، پدرش داره اون رو به رخت خواب می فرسته. به شيکسپير می گه، «ديگه وقت خوابه» به ويليام شيکسپير می گه، «و اون مداد رو بذار زمين ديگه» «اینقدر هم اينجوری حرف نزن. همه رو گيج می کنی» (خنده حضار)

بگذريم، ما از Stratford آمديم Los Angeles و فقط می خواستم يک نکته راجع به این تغيير بگم، در واقع. پسرم نمی خواست با ما بياد. من دو تا فرزند دارم. اون 21 سالشه الان، دخترم 16 سالشه. اون نمی خواست با ما بياد Los Angeles. خيلی دوستش داشت، اما در انگلستان يک دوست دختر داشت. تمام عشق زندگيش بود، سارا. يک ماه می شد که می شناختش. البته چهارمين سالگردشونم گرفته بودن، چون وقتی 16 ساله هستيد يک ماه خيلی زياده. به هر حال، توی هواپيما خيلی ناراحت بود. و می گفت «من ديگه هيچ وقت دختری مثل سارا پيدا نمی کنم.» و راستشو بخواهيد، ما از اين موضوع خيلی خوشحال بودِیم، چون دليل اصلی که داشتيم اون کشور را ترک می کرديم همين بود. (خنده حضار)

ولی يک چيز خيلی نظرتان را جلب می کند وقتی به آمريکا می رويد و وقتی دور جهان سفر می کنيد تمام سيستم های آمورش و پرورش دنيا همان سلسله مراتب درس ها را دارند. همه شان. فرقی نمی کند کجا برويد. آدم فکر می کند طور ديگری باشد، ولی نيست. در بالا رياضيات و زبان قرار دارند، سپس علوم انسانی، و در پایین هم هنرها. همه جای دنيا. و تقريباً در همه این سيستم ها هم سلسه مراتبی درون هنرها وجود دارد. هنر و موسیقی معمولاً جايگاه بالاتری در مدارس دارند تا نمايش و رقص. هیچ سيستم آموزش و پرورشی روی زمين وجود ندارد که هر روزبه بچه ها رقص ياد بدهد همانطوری که به آنها رياضی ياد می دهيم. چرا؟ چرا اينطور نيست؟ من فکر می کنم اين موضوع خيلی مهمیه. به نظر من رياضی مهمه، ولی رقص هم همينطور. بچه ها اگه اجازه داشته باشند هميشه می رقصند. همه ما اينطوريم. همه ما بدن داريم، غير از اينه؟ مگه اينکه جلسه ای بوده من نبودم؟ (خنده حضار)، حقيقتش، اتفاقی که می افته اينه که همينطور که بچه ها بزرگ می شوند، ما پرورش آنها را به تدريج از کمر به بالا انجام می دهيم. و بعدش فقط روی سرشان تمرکز می کنيم. و متمايل به يک سمت از سرشان.

اگه يه موجود فضایی بوديد و از آموزش و پرورش ديدن می کرديد، و می پرسيديد «برای چيه، آموزش و پرورش عمومی؟» گمانم باید نتیجه می گرفتید – اگه به نتیجه آن نگاه کنید، اینکه چه کسی با این روش موفق می شود، چه کسی همه کارهایی را که باید، انجام می دهد، چه کسی همه صد آفرین ها را می گيرد، برنده ها چه کسانی هستند – گمانم بايد نتيجه می گرفتید که تمام هدف آموزش و پرورش عمومی در سرتاسر جهان اینه که اساتید دانشگاه توليد کنه. غير از اينه؟ آنها کسانی هستند که سر از بالای هرم در می آورند. و من هم قبلاً از همون ها بودم، پس زکی! (خنده حضار) و استادهای دانشگاه را دوست دارم، ولی می دانید، این درست نيست که آنها را به عنوان نقطه اوج دستاورد بشر ستايش کنيم. آنها فقط نوعی از زندگی هستند، نوعی ديگر از زندگی. ولی نسبتاً جالب هستند، و من این را از روی علاقه ای که بهشان دارم می گویم. به تجربه من يک چيز جالب درباره استادها هست – نه همه شان، ولی معمولاً – آنها در کله شان زندگی می کنند. اون بالا زندگی می کنند، و کمی هم متمايل به يک سمت. آنها مستقل از بدنشان هستند، می دانيد، یک جوری واقعاً به بدنشان به عنوان نوعی وسيله نقليه برای کله شان فکر می کنند، مگه نه؟ (خنده حضار) راهیه برای رساندن کله شان به جلسات. راستی اگه شواهد واقعی برای تجربه بيرون از بدن می خواهید، خودتان را به يک کنفرانس علمی چند روزه ببرید با دانشگاهیان جا افتاده و شب آخر کنفرانس با آنها به ديسکوتک بروید. (خنده حضار) و آنجا خواهید ديد. مردان و زنان بزرگ در حالی که به نحوی پريشان دور خودشان می پيچند، بدون هماهنگی با موسيقی، منتظراند تمام شود تا بتوانند بروند خانه و درباره اش مقاله بنویسند.

سيستم آموزش و پرورش ما مبتنی بر مفهوم قابليت علمیه. و اين دليل داره کل سيستم که اختراع شد – در سرتاسر جهان هيچ سيستم آموزش و پرورش عمومی نبود واقعاً، تا قبل از قرن نوزدهم همه آنها به وجود آمدند تا پاسخگوی نيازهای صنعتی شدن باشند. برای همین سلسله مراتب آن ريشه در دو ايده داره. اول اينکه آن درس هایی که بيشترين فايده را برای کار داشتند در بالا قرار می گیرند. برای همين احتمالاً خيلی آرام دور رانده می شديد از بعضی چیزها در مدرسه وقتی بچه بودید، چیزهایی که دوست داشتید، با اين توجیه که در آن زمینه هیچ وقت يک کار درست و حسابی پیدا نمی کنید. درست می گم؟ موسيقی را ول کن، نوازنده نمی شی هنر را ول کن، هنرمند نمی شی. نصيحت های خیرخواهانه – اما به کلی اشتباه. تمام دنیا درگیر يک انقلابه. و دوم قابليت علمیه، که واقعاً تسلط پيدا کرده بر ديد ما از هوش چرا که دانشگاه ها سيستم را در تصوير خودشان طراحی کردند. اگه بهش فکر کنید، تمام سيستم آموزش و پرورش عمومی در همه جای جهان، يک فرایند طولانی برای ورود به دانشگاهه. و نتیجه اش اینه که خیلی از افراد بسيار با استعداد، نابغه و خلاق، فکر می کنند که اینطور نيستند، چون آن چیزهایی که در مدرسه خوب بلد بودند، برای کسی ارزشمند نبود، يا حتی ننگ به حساب می آمد. و فکر می کنم که ديگه نمی توانیم هزينه ادامه این روش را بپردازیم.

طبق آمار UNESCO در 30 سال آينده، تعداد افرادی که فارغ التحصيل خواهند شد در سرتاسر جهان بيشتر از تمام افرادیه که از ابتدای تاریخ تا کنون از طريق آموزش و پرورش فارغ التحصیل شده اند. آدم های بيشتر، و این ترکيبیه از تمام چیزهایی که درباره اش صحبت کردیم – فناوری و اثر تحول آفرینش روی کار، و ساختار جمعِت و انفجار بزرگ جمعیت ناگهان، مدرک ها دیگه ارزشی ندارند. درست نمی گم؟ وقتی من دانشجو بودم، اگر مدرک داشتید، کار داشتید. اگر کار نداشتید به خاطر این بود که نمی خواستید داشته باشید. و من هم خب راستش نمی خواستم داشته باشم. (خنده حضار) ولی این روزها بچه هایی که مدرک دارند خیلی وقت ها بر می گردند خانه و به بازی های رايانه ای شان ادامه می دهند، چون حالا آن کاری که قبلاً ليسانس می خواست، فوق لیسانس می خواهد، و کاری که قبلاً فوق لیسانس می خواست دکترا می خواهد. نوعی فرايند تورم علمیه. و نشانگر اینه که کل ساختار آموزش و پرورش زير پایمان در حال تغییره. ما بايد به کلی یک بازنگری کنِم بر ديدمان از هوش.

ما سه چیز درباره هوش می دانیم. اول اينکه متنوعه. فکر کردن ما درباره دنيا به همه روش هایی است که دنيا را تجربه می کنيم. ما تصویری فکر می کنيم، صوتی فکر می کنیم، و حرکتی فکر می کنیم. به شکل مجرد فکر می کنیم، به شکل حرکت فکر می کنیم. دوم اينکه هوش پویا ست. اگه به تبادلات مغز انسان نگاه کنيد، همانطور که دیروز از تعدادی از سخنرانان شنیدیم، هوش به طرز شگفت آوری تبادلیه. مغز به قطعات مختلف تقسيم نشده. در واقع خلاقيت – که من آن را فرایند داشتن ايده های ناب و با ارزش تعريف می کنم – بيشتر وقت ها از طريق تبادل میان روش های مختلف دیدن پدید می آد.

مغز به طور عمدی – راستی يک محور از عصب ها وجود داره که دو نيمه مغز را به هم وصل می کنه به نام corpus callosum. در زن ها کلفت تره. به دنبال سخنرانی Helen ديروز، من فکر می کنم احتمالاً برای همین باشه که زن ها در انجام چند کار همزمان قوی تراند. برای اینکه هستيد، مگه نه؟ تحقيقات زيادی در این زمينه هست، اما من از زندگی شخصی ام می دانم. وقتی همسرم در خانه در حال آشپزی باشه – که خوشبختانه زياد پيش نمياد. (خنده حضار) اما می دانید، اون در حال – نه، يک کارهایی هست که خوب بلد باشه – اما وقتی داره آشپزی می کنه، می دانید. همزمان در حال صحبت با مردم روی تلفن هم هست، در حال صحبت کردن با بچه ها هم هست، در حال رنگ زدن سقف هم هست، این طرف در حال انجام عمل جراحی باز قلب هم هست. اما اگر من در حال آشپزی باشم، درها بسته اند، بچه ها بيرون اند، سيم تلفن بيرون کشيده شده، و اگر زنم بياد داخل من اذيت می شم. می گم «Terry، خواهش می کنم، دارم خير سرم تخم مرغ سرخ می کنم اينجا. يک کم به من مجال بده.» (خنده حضار) حقيقتاً، حتماً آن گفته فلسفی را می شناسيد که می گه اگر درختی در جنگل بيافتد و کسی صدای آن را نشنود، آیا واقعاً اتفاق افتاده است؟ این گفته قدیمی را يادتان هست؟ اخيراً يک پيراهن فوق العاده ديدم که روش نوشته بود «اگر مردی نظر خودش را در جنگل بگوید، و هيچ زنی صدايش را نشنود، آيا باز هم اشتباه می گوید؟» (خنده حضار)

و سومین موضوع درباره هوش اینه که، منحصر به فرده. من دارم روی يک کتاب کار می کنم با عنوان «شکوفایی»، که مبتنی است بر يک سری مصاحبه که با مردم داشتم درباره اینکه چگونه استعدادهايشان را کشف کردند. برايم خیلی جالبه که چطور این افراد به اينجا رسيدند. در حقيقت از يک گفتگو شروع شد که با يک خانم خارق العاده داشتم که شايد بيشتر مردم درباره اش نشنيده اند، اسمش جیلین لین (Gillian Lynne) است. درباره اش شنیدید؟ بعضی ها شنيده اند. او يک طراج رقصه و همه کارهايش را می شناسند. نمايش های «گربه ها» (Cats) و «شبح اوپرا» (Phantom of the Opera) را انجام داده. اون شگفت انگيزه. من قبلاً عضو هيأت مديره باله سلطنتی انگلستان بودم، همانطور که می بينيد. به هر حال، من و جیلین يک روز با هم ناهار می خورديم و من گفتم، «جيلين، چی شد که تونستی رقاص بشی؟» و اون گفت خيلی جالب بود، وقتی که مدرسه می رفت واقعاً کسی بهش اميدی نداشت. و مدرسه اش در دهه 30 به پدر و مادرش نامه نوشت که «ما فکر می کنیم «جیلین دچار نوعی اختلال يادگیری باشد». اون نمی توانست تمرکز کنه. همه اش وول می خورد. فکر کنم اگر امروز بود می گفتند که اون ADHD دارد. مگه نه؟ اما این دهه 1930 بود، و ADHD هنوز اختراع نشده بود. يک بيماری قابل داشتن نبود. (خنده حضار) مردم متوجه نبودند که می توانند آن را داشته باشند.

به هر حال او به ملاقات يک متخصص رفت. در یک اتاق که با بلوط تزئين شده بود. و او با مادرش آنجا بود، و او را راهنمایی کردند که روی يک صندلی در ته اتاق بنشيند، و همانجا نشست برای 20 دقيقه نا این مرد با مادرش درباره همه مشکلات جیلین در مدرسه صحبت می کرد. و در آخرش برای اینکه مزاحم مردم می شد، مشق هايش هميشه دير می شد، و غيره و غيره یک بچه هشت ساله - و در آخر، دکتر رفت و نشست کنار جیلین و گفت «جیلین، من به همه اين چيزهايی که مادرت گفته گوش دادم و حالا باید باهاش خصوصی حرف بزنم» اون گفت «همينجا صبر کن، ما برمی گردیم، زياد طول نمی کشه.» و آن ها رفتند و تنهايش گذاشتند. اما در حالی که از اتاق بيرون می رفتند، اون راديویی را روشن کرد که روی میز کارش بود. و وقتی آنها از اتاق بيرون رفتند، او به مادرش گفت، «فقظ بايسنيد و تماشايش کنيد.» و لحظه ای که از اتاق خارج شدند، می گفت روی پاهايش بود، و با موسيقی حرکت می کرد. و يک چند دقيقه ای نگاهش کردند و او برگشت و به مادرش گفت، «خانم لين، جيلين بيمار نيست، او يک رقاص است. او را به مدرسه رقص ببريد.»

پرسيدم «بعدش چی شد؟» گفت «مادرم همین کار را کرد. نمی توانم به زبان بياورم که چقدر خارق العاده بود. ما وارد يک اتاق شديم که پر بود از آدم هایی مثل خودم. آدم هایی که نمی توانستند يک جا آرام بگيرند. آدم هایی که برای فکر کردن احتیاج به حرکت کردن داشتند». برای فکر کردن نياز به حرکت داشتند. آنها باله انجام دادند. رقص تپ انجام دادند، رقص جاز انجام دادند، رقص مدرن انجام دادند، رقص معاصر انجام دادند. او بعد از مدتی برای پذيرش در مدرسه سلطتنی باله اقدام کرد، او يک تک رقاص شد، و مسير شغلی شگفت انگیزی داشت در مدرسه باله. بعداً فارغ التحصيل شد از مدرسه سلطتنی باله و شرکت خودش را راه اندازی کرد، شرکت رقص جيلين لين، با Andrew Lloyd Weber آشنا شد. او مسئول برخی از موفق ترین کارهای نمايشی موزيکال در تاریخ بوده، ميلون ها نفر از کارهای او لذت برده اند، و اون يک ميليونر ثروتمنده. اگه کس ديگه ای بود ممکن بود به اون چند تا قرص می داد و می گفت که آرام تر باشه.

حالا من فکر می کنم – (تشويق حضار) به نظرم نتيجه ای که می توان گرفت اينه آقای Al Gore آن شب درباره بوم شناسی صحبت می کرد، و انقلابی که از Rachel Carson شروع شد. به اعتقاد من تنها اميد ما برای آینده اینه که مفهوم جدیدی از بوم شناسی انسانی را دنبال کنیم، که در آن بازنگری کنیم مفهوم ذهنی مان را درباره غنای قابليت انسان. سيستم آموزش و پرورش ذهن های ما را معدن کاوی کرده به همان شکلی که ما در معدن های زمين کاوش می کنيم: به دنبال يک کالای خاص. و برای آینده، این به درد ما نمی خوره. ما بايد بازنگری داشته باشيم بر اصول بنيادی که طبق آنها فرزندانمان را آموزش می دیم. يک جمله زيبا از Jonas Salk بود که گفت «اگر تمام حشرات از کره زمين محو شوند، به 50 سال نمی کشد که تمام حيات در کره زمين از بين خواهد رفت. اما اگر تمام انسان ها از کره زمين محو شوند، در عرض 50 سال تمام گونه های حيات شکوفا می شوند.» و اون راست می گه.

چيزی که TED از آن تقدير می کند، هدیه پندار انسانه. پندار. حالا بايد مراقب باشيم که از اين هديه هوشمندانه استفاده کنيم، و از برخی از اين سناريوها پرهيز کنيم سناريوهایی که درباره شان صحبت کرده ايم. و تنها راهی که اين کار را بکنيم اینه که قابليت های خلاق خودمان را ببينيم با همان غنایی که دارند، و ببينيم فرزندانمان را برای اميدی که هستند. و وظيفه ما اينه که تمام وجودشان را تربيت کنيم، که بتوانند با اين آينده رو به رو شوند. در ضمن - ما ممکنه این آينده را نبينيم، اما آنها می بينند. و وظيفه ما اينه که به آنها کمک کنیم که آن را به خوبی بسازند. خیلی ممنونم.

متن انگلیسی داستان:

Good morning. How are you?

It’s been great, hasn’t it? I’ve been blown away by the whole thing. In fact, I’m leaving.

There have been three themes running through the conference which are relevant to what I want to talk about. One is the extraordinary evidence of human creativity in all of the presentations that we’ve had and in all of the people here. Just the variety of it and the range of it. The second is that it’s put us in a place where we have no idea what’s going to happen, in terms of the future. No idea how this may play out.

I have an interest in education. Actually, what I find is everybody has an interest in education. Don’t you? I find this very interesting. If you’re at a dinner party, and you say you work in education – Actually, you’re not often at dinner parties, frankly.

If you work in education, you’re not asked.

And you’re never asked back, curiously. That’s strange to me. But if you are, and you say to somebody, you know, they say, “What do you do?” and you say you work in education, you can see the blood run from their face. They’re like, “Oh my God,” you know, “Why me?”

“My one night out all week.”

But if you ask about their education, they pin you to the wall. Because it’s one of those things that goes deep with people, am I right? Like religion, and money and other things. So I have a big interest in education, and I think we all do. We have a huge vested interest in it, partly because it’s education that’s meant to take us into this future that we can’t grasp. If you think of it, children starting school this year will be retiring in 2065. Nobody has a clue, despite all the expertise that’s been on parade for the past four days, what the world will look like in five years’ time. And yet we’re meant to be educating them for it. So the unpredictability, I think, is extraordinary.

And the third part of this is that we’ve all agreed, nonetheless, on the really extraordinary capacities that children have – their capacities for innovation. I mean, Sirena last night was a marvel, wasn’t she? Just seeing what she could do. And she’s exceptional, but I think she’s not, so to speak, exceptional in the whole of childhood. What you have there is a person of extraordinary dedication who found a talent. And my contention is, all kids have tremendous talents. And we squander them, pretty ruthlessly.

So I want to talk about education and I want to talk about creativity. My contention is that creativity now is as important in education as literacy, and we should treat it with the same status.

Thank you.

That was it, by the way. Thank you very much.

So, 15 minutes left.

Well, I was born… no.

I heard a great story recently – I love telling it – of a little girl who was in a drawing lesson. She was six, and she was at the back, drawing, and the teacher said this girl hardly ever paid attention, and in this drawing lesson, she did. The teacher was fascinated. She went over to her, and she said, “What are you drawing?” And the girl said, “I’m drawing a picture of God.” And the teacher said, “But nobody knows what God looks like.” And the girl said, “They will, in a minute.”

When my son was four in England – Actually, he was four everywhere, to be honest.

If we’re being strict about it, wherever he went, he was four that year. He was in the Nativity play. Do you remember the story?

No, it was big, it was a big story. Mel Gibson did the sequel, you may have seen it.

“Nativity II.” But James got the part of Joseph, which we were thrilled about. We considered this to be one of the lead parts. We had the place crammed full of agents in T-shirts: “James Robinson IS Joseph!” He didn’t have to speak, but you know the bit where the three kings come in? They come in bearing gifts, gold, frankincense and myrrh. This really happened. We were sitting there and I think they just went out of sequence, because we talked to the little boy afterward and we said, “You OK with that?” And he said, “Yeah, why? Was that wrong?” They just switched. The three boys came in, four-year-olds with tea towels on their heads, and they put these boxes down, and the first boy said, “I bring you gold.” And the second boy said, “I bring you myrrh.” And the third boy said, “Frank sent this.”

What these things have in common is that kids will take a chance. If they don’t know, they’ll have a go. Am I right? They’re not frightened of being wrong. I don’t mean to say that being wrong is the same thing as being creative. What we do know is, if you’re not prepared to be wrong, you’ll never come up with anything original – if you’re not prepared to be wrong. And by the time they get to be adults, most kids have lost that capacity. They have become frightened of being wrong. And we run our companies like this. We stigmatize mistakes. And we’re now running national education systems where mistakes are the worst thing you can make. And the result is that we are educating people out of their creative capacities.

Picasso once said this, he said that all children are born artists. The problem is to remain an artist as we grow up. I believe this passionately, that we don’t grow into creativity, we grow out of it. Or rather, we get educated out of it. So why is this?

I lived in Stratford-on-Avon until about five years ago. In fact, we moved from Stratford to Los Angeles. So you can imagine what a seamless transition that was.

Actually, we lived in a place called Snitterfield, just outside Stratford, which is where Shakespeare’s father was born. Are you struck by a new thought? I was. You don’t think of Shakespeare having a father, do you? Do you? Because you don’t think of Shakespeare being a child, do you? Shakespeare being seven? I never thought of it. I mean, he was seven at some point. He was in somebody’s English class, wasn’t he?

How annoying would that be?

“Must try harder.”

Being sent to bed by his dad, you know, to Shakespeare, “Go to bed, now! And put the pencil down.”

“And stop speaking like that.”

“It’s confusing everybody.”

Anyway, we moved from Stratford to Los Angeles, and I just want to say a word about the transition. My son didn’t want to come. I’ve got two kids; he’s 21 now, my daughter’s 16. He didn’t want to come to Los Angeles. He loved it, but he had a girlfriend in England. This was the love of his life, Sarah. He’d known her for a month.

Mind you, they’d had their fourth anniversary, because it’s a long time when you’re 16. He was really upset on the plane, he said, “I’ll never find another girl like Sarah.” And we were rather pleased about that, frankly –

Because she was the main reason we were leaving the country.

But something strikes you when you move to America and travel around the world: Every education system on Earth has the same hierarchy of subjects. Every one. Doesn’t matter where you go. You’d think it would be otherwise, but it isn’t. At the top are mathematics and languages, then the humanities, and at the bottom are the arts. Everywhere on Earth. And in pretty much every system too, there’s a hierarchy within the arts. Art and music are normally given a higher status in schools than drama and dance. There isn’t an education system on the planet that teaches dance everyday to children the way we teach them mathematics. Why? Why not? I think this is rather important. I think math is very important, but so is dance. Children dance all the time if they’re allowed to, we all do. We all have bodies, don’t we? Did I miss a meeting?

Truthfully, what happens is, as children grow up, we start to educate them progressively from the waist up. And then we focus on their heads. And slightly to one side.

If you were to visit education, as an alien, and say “What’s it for, public education?” I think you’d have to conclude, if you look at the output, who really succeeds by this, who does everything that they should, who gets all the brownie points, who are the winners – I think you’d have to conclude the whole purpose of public education throughout the world is to produce university professors. Isn’t it? They’re the people who come out the top. And I used to be one, so there.

And I like university professors, but you know, we shouldn’t hold them up as the high-water mark of all human achievement. They’re just a form of life, another form of life. But they’re rather curious, and I say this out of affection for them. There’s something curious about professors in my experience – not all of them, but typically, they live in their heads. They live up there, and slightly to one side. They’re disembodied, you know, in a kind of literal way. They look upon their body as a form of transport for their heads.

Don’t they? It’s a way of getting their head to meetings.

If you want real evidence of out-of-body experiences, get yourself along to a residential conference of senior academics, and pop into the discotheque on the final night.

And there, you will see it. Grown men and women writhing uncontrollably, off the beat.

Waiting until it ends so they can go home and write a paper about it.

Our education system is predicated on the idea of academic ability. And there’s a reason. Around the world, there were no public systems of education, really, before the 19th century. They all came into being to meet the needs of industrialism. So the hierarchy is rooted on two ideas.

Number one, that the most useful subjects for work are at the top. So you were probably steered benignly away from things at school when you were a kid, things you liked, on the grounds that you would never get a job doing that. Is that right? Don’t do music, you’re not going to be a musician; don’t do art, you won’t be an artist. Benign advice – now, profoundly mistaken. The whole world is engulfed in a revolution.

And the second is academic ability, which has really come to dominate our view of intelligence, because the universities designed the system in their image. If you think of it, the whole system of public education around the world is a protracted process of university entrance. And the consequence is that many highly-talented, brilliant, creative people think they’re not, because the thing they were good at at school wasn’t valued, or was actually stigmatized. And I think we can’t afford to go on that way.

In the next 30 years, according to UNESCO, more people worldwide will be graduating through education than since the beginning of history. More people, and it’s the combination of all the things we’ve talked about – technology and its transformation effect on work, and demography and the huge explosion in population.

Suddenly, degrees aren’t worth anything. Isn’t that true? When I was a student, if you had a degree, you had a job. If you didn’t have a job, it’s because you didn’t want one. And I didn’t want one, frankly. But now kids with degrees are often heading home to carry on playing video games, because you need an MA where the previous job required a BA, and now you need a PhD for the other. It’s a process of academic inflation. And it indicates the whole structure of education is shifting beneath our feet. We need to radically rethink our view of intelligence.

We know three things about intelligence. One, it’s diverse. We think about the world in all the ways that we experience it. We think visually, we think in sound, we think kinesthetically. We think in abstract terms, we think in movement. Secondly, intelligence is dynamic. If you look at the interactions of a human brain, as we heard yesterday from a number of presentations, intelligence is wonderfully interactive. The brain isn’t divided into compartments. In fact, creativity – which I define as the process of having original ideas that have value – more often than not comes about through the interaction of different disciplinary ways of seeing things.

By the way, there’s a shaft of nerves that joins the two halves of the brain called the corpus callosum. It’s thicker in women. Following off from Helen yesterday, this is probably why women are better at multi-tasking. Because you are, aren’t you? There’s a raft of research, but I know it from my personal life. If my wife is cooking a meal at home – which is not often, thankfully.

No, she’s good at some things, but if she’s cooking, she’s dealing with people on the phone, she’s talking to the kids, she’s painting the ceiling, she’s doing open-heart surgery over here. If I’m cooking, the door is shut, the kids are out, the phone’s on the hook, if she comes in I get annoyed. I say, “Terry, please, I’m trying to fry an egg in here.”

“Give me a break.”

Actually, do you know that old philosophical thing, if a tree falls in a forest and nobody hears it, did it happen? Remember that old chestnut? I saw a great t-shirt recently, which said, “If a man speaks his mind in a forest, and no woman hears him, is he still wrong?”

And the third thing about intelligence is, it’s distinct. I’m doing a new book at the moment called “Epiphany,” which is based on a series of interviews with people about how they discovered their talent. I’m fascinated by how people got to be there. It’s really prompted by a conversation I had with a wonderful woman who maybe most people have never heard of, Gillian Lynne. Have you heard of her? Some have. She’s a choreographer, and everybody knows her work. She did “Cats” and “Phantom of the Opera.” She’s wonderful. I used to be on the board of The Royal Ballet, as you can see. Anyway, Gillian and I had lunch one day and I said, “How did you get to be a dancer?” It was interesting. When she was at school, she was really hopeless. And the school, in the ’30s, wrote to her parents and said, “We think Gillian has a learning disorder.” She couldn’t concentrate; she was fidgeting. I think now they’d say she had ADHD. Wouldn’t you? But this was the 1930s, and ADHD hadn’t been invented at this point. It wasn’t an available condition.

People weren’t aware they could have that.

Anyway, she went to see this specialist. So, this oak-paneled room, and she was there with her mother, and she was led and sat on this chair at the end, and she sat on her hands for 20 minutes while this man talked to her mother about the problems Gillian was having at school. Because she was disturbing people; her homework was always late; and so on, little kid of eight. In the end, the doctor went and sat next to Gillian, and said, “I’ve listened to all these things your mother’s told me, I need to speak to her privately. Wait here. We’ll be back; we won’t be very long,” and they went and left her.

But as they went out of the room, he turned on the radio that was sitting on his desk. And when they got out, he said to her mother, “Just stand and watch her.” And the minute they left the room, she was on her feet, moving to the music. And they watched for a few minutes and he turned to her mother and said, “Mrs. Lynne, Gillian isn’t sick; she’s a dancer. Take her to a dance school.”

I said, “What happened?” She said, “She did. I can’t tell you how wonderful it was. We walked in this room and it was full of people like me. People who couldn’t sit still. People who had to move to think.” Who had to move to think. They did ballet, they did tap, jazz; they did modern; they did contemporary. She was eventually auditioned for the Royal Ballet School; she became a soloist; she had a wonderful career at the Royal Ballet. She eventually graduated from the Royal Ballet School, founded the Gillian Lynne Dance Company, met Andrew Lloyd Webber. She’s been responsible for some of the most successful musical theater productions in history, she’s given pleasure to millions, and she’s a multi-millionaire. Somebody else might have put her on medication and told her to calm down.

What I think it comes to is this: Al Gore spoke the other night about ecology and the revolution that was triggered by Rachel Carson. I believe our only hope for the future is to adopt a new conception of human ecology, one in which we start to reconstitute our conception of the richness of human capacity. Our education system has mined our minds in the way that we strip-mine the earth: for a particular commodity. And for the future, it won’t serve us. We have to rethink the fundamental principles on which we’re educating our children.

There was a wonderful quote by Jonas Salk, who said, “If all the insects were to disappear from the Earth, within 50 years all life on Earth would end. If all human beings disappeared from the Earth, within 50 years all forms of life would flourish.” And he’s right.

What TED celebrates is the gift of the human imagination. We have to be careful now that we use this gift wisely and that we avert some of the scenarios that we’ve talked about. And the only way we’ll do it is by seeing our creative capacities for the richness they are and seeing our children for the hope that they are. And our task is to educate their whole being, so they can face this future. By the way – we may not see this future, but they will. And our job is to help them make something of it.

Thank you very much.

گفتگوهای برجسته درباره‌ی این مطلب: