برای استادی و تسلط یافتن آموزش دهیم -- نه برای نمره

مجموعه: تد تاک / سرفصل: How can we fix the learning crisis? /
شنبه 08 اردیبهشت 1397

برای استادی و تسلط یافتن آموزش دهیم -- نه برای نمره

برای استادی و تسلط یافتن آموزش دهیم -- نه برای نمره

توضیح مختصر

ایا شما یک خانه برفراز یک پی‌نیمه کاره بنا می‌کنید؟معلوم که نه. پس چرا ما دانش آموزان را مجبور می‌کنیم در یادگیری عجله کنند درحالیکه هنوز پایه درس را یاد نگرفته‌اند؟ بله،این پیچیده است، ولی اموزگار سلمان کان برنامه خود را برای تغییر وضعیت دانش آموزانی که تقلا می‌کنند را بیان می‌کند. انها باید از کسانیکه میدانند کمک بگیرند و با سرعت خودشان بر موضوعات تسلط یابند.

  • زمان مطالعه 10 دقیقه
  • سطح خیلی سخت

دانلود اپلیکیشن «زوم»

این سخنرانی را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زوم» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زوم»

فایل ویدیویی

ترجمه‌ی سخنرانی

من امروز اینجا هستم تا درباره دو ایده که، که حداقل بر پایه تحقیقات مندر اکادمی کان، یه جورایی هسته یا اهرم‌های کلیدیبرای یادگیری هستند. و آن ایده ی استادی و تسلط یافتن است و ایده ی طرز تفکر است.

من این را در روزهای اولکارکردن با عموزاده‌هایم دیدم. بسیاری از انها در ابتدا با ریاضی مشکل داشتند، چون انها بسیاری شکافجمع شده در یادگیری‌شان داشتند. و به همین خاطر،انها مجبور رفتنبه کلاس جبر شدند و انها مقداری ضعیف درپیش نیاز های جبر بودند، و به همین خاطر انها فکر میکردند انها ژن ریاضی ندارند یا رفتن به کلاس دیفرانسیل و انها کمی ضعیف در جبر بودند. من ان را در روزهای اول دیدم وقتی من ان ویدیو ها رادر یوتیوپ اپلود می‌کردم، و فهمیدم ادم‌هایی که عموزاده‌های مننبودند داشتند تماشا می‌کردند.

(خنده حضار)

و در ابتدا نظرات تشکرهای ساده‌ای بودند. و من فکر کردم که موضوع بسیار مهمی است. من نمی‌دانم شما در یوتیوپ سپری می‌کنید بیشتر نظرات تشکر نیستند.

(خنده حضار)

انها کمی پیشرو تر از ان هستند ولی بعد نظرات کمی بیشتر مشتاقانه شدند، دانش آموزان زیادی می‌گفتند ما طوری بزرگ شدیم که از ریاضی بدمان بیاید. و وقتی به موضوعات پیشرفتهتر ریاضیرسیده بودند، برای آنها سخت‌تر شده بود. و زمانیکه به جبر رسیدند، انها شکاف های زیادی در دانش‌شانبود که نمی‌توانستند با ان درگیر شوند. انها فکر کردند که ژن ریاضی ندارند. اما وقتی کمی بزرگتر شدند، انها با کمی وساطت تصمیم گرفتند که درگیر شوند. منابعی مانند کاناکادمی را پیدا کردند میتوانستند که آن شکافها را پر کنندو بر آن موضوعات تسلط پیدا کنند و طرز فکرشان را تقویت میکردکه درست نشده بود که واقعا انها قادر بهیادگیری ریاضیات هستند

و از بسیاری جهات، این روش استادی و تسلط برایبسیاری چیزها در زندگی می‌باشد این راهیست که می‌توانید ورزشهای رزمی یاد بگیرید. در ورزش های رزمی مهارت های کمربند سفید را تمرین میکنید تا هروقت که لازم باشد و فقط زمانیکه استاد شدید و تسلط پیدا کردید به کمربند زرد جلو میروید این روش یادگیری هنرهای رزمی است قسمت اولیه را هی تمرین میکنید و فقط زمانیکه تسلط یافتید شما به تمرین های پیشرفته تر می‌روید

اما ما اشاره میکنیم این راهی نیست که مدل روش های اموزشیسنتی ساخته شده اند مدل اموزشی ای که بیشتر مابا ان بزرگ شده ایم در یک مدل اموزشی سنتی ما گروهی از دانش آموزان باهم، معمولا هم سن معمولا نزدیک راهنمایی با سن و قدرت درک و ما همه انها را باهم و در یک مکانچوپانی میکنیم! و انچه معمولا اتفاق میفتد اینطوری بگیم.درراهنمایی هستیدکلاس پیش نیاز جبر و بخش کنونی درباره توان است معلم درباره توان صحبت میکند بعد ما میرویم خانه و کمیتکلیف انجام میدهیم صبح روز بعد ما تکلیف را دوره می کنیم و یک صحبت دیگر و تکلیف و صحبت و تکلیف و این ۳-۲ هفته ادامه پیدا میکند و بعد امتحان میدهیم در امتحان شاید من ۷۵ درصد نمره بگیرم شاید شما ۹۰ درصد نمره بگیرید شاید شما ۹۵ درصد بگیرید و با اینکه تست شکاف‌هاییادگیری مارا نشان داد من ۲۵درصد از درس را نمیدانم حتا دانشآموزان ممتاز.آن 5درصدیکه نمیدانستند چه بوده؟

حتا با اینکه شکاف ها را معلوم کرده ایم تمام کلاس از موضوع عبورمیکنند به موضوع بعدی احتمالا یه موضوع سختتر کهروی ان شکاف ها بنا میشود شاید لوگاریتم شاید توان منفی و آن پروسه ادامه پیدا میکندو سریعا متوجه میشوید که چقدر عجیب است من ۲۵درصد نمی‌دانم از موضوع پایه ای و حالا من هل داده می‌شوم به موضوع پیشرفته‌تر و این برای ماه‌ها و سال‌ها ادامهپیدا میکند تا شاید من در کلاس جبر یا مثلثات باشم و من به دیوار بکوبم و این به این خاطر نیست که جبر اساسا سخت است یا چون دانش اموز باهوش نیست به این خاطراین است که من دارم یکتساوی میبینم که به توان ربط دارد و آن ۳۰ درصدی که نمیدانستم دارد نمود پیدا میکند و من شروع میکنم به ول کردن

چقدر این پوچ است تصورکنید که بقیه چیزها را درزندگیمان اینگونه انجام بدهیم مثلن،خانه سازی

(خنده حضار)

خب ما میریم پیش پیمانکار و میگوییم به ما گفتند که دوهفته وقت داریپی بسازی هرکار میتونی بکن

(خنده حضار)

پس اونا هرکار می‌توناند میکنند. شاید بارون بیاد. شاید بعضی از مصالح نرسند. و دوهفته بعد، بازرس میادو اطراف رو میبینه، میگه« باشه بتن هنوز خیس اونجاست، ان قسمت هنوز تمام نشده من ۸۰درصد میدهم»

(خنده حضار)

می‌گوید:«عالیه این نمرهC هست حالا بیاید طبقه اول رو بسازیم.»

(خنده حضار)

یه چیزی ما دو هفته داریم.هرکار میتونی بکن.بازرسمیاد.به کار ۷۵درصد میده عالیه.ان یک D+. طیقه دوم طبقه سوم، و ناگهان زمانیکه داریندطبقه سوم رو میسازید، تمام سازه فرو می‌ریزد. و اگر عکس العمل شما همان عکس العمل معمول شما در تحصیل باشد، یا همان که بسیاری مردم دارند، ممکنه بگید شاید پیمانکار ما بد بوده است، شاید بازرسی بهتری نیاز بود یا دفعات بیشتر. ولی چیزی که واقعا ایراد داشت پروسه بود. ما به طور مصنوعی محدود میکردیمکه برای کاری چقدر زمان داریم. اطمینان بسیار به نتیجه متغیر. و ما زحمت بازرسی و پیدا کردن شکاف ها را میکشیدیم، اما بعد دقیقا روی همان می‌ساختیم.

پس ایده یادگیری تسلطی دقیقا برعکس ان است. به جای محدود کردن به صورت مصنوعیتثبیت کردن کی و چقدر روی موضوعی کار کردید، مطمین شدن از ان نتیجه متغیر، —A، B، C، D از ان یکی روش استفاده کنیم. انچه متغیر است کجا و مدت زمان است یک دانش آموز باید بر موضوعی کار کند، انچه ثابت است این استکه باید بر موضوع تسلط یابد

و این مهم است که بدانیم که نه تنها این موضوع باعث یادگیری بهترمبحث توان برای دانش آموز میشود. بلکه ماهیچه های درست مغزیشان را هم تقویت می‌کند. کمک میکند که بفهمند اگر شما۲۰درصد از موضوعی را غلط فهمیدید. این بدان معنا نیست که توی دی ان ایشما یک C وجود دارد. این به این معنیست که فقط بایدروی ان کار کنید. شما باید پشتکار داشته باشید. شما باید در طول یادگیری تان کمک بگیرید.

حالا خیلی از شکاکان ممکن است بگویند.خب اینها همه عالی هستند، به طور فلسفی، تمام این ایده یادگیری با تسلط و ارتباط ان با ذهن، گرفتن کمک دانش آموزان در طول یادگیریشان درست به نظر می آید،اما غیر عملیست. هر دانش آموز با سرعت خودش جلو برود.تا یادبگیرد. باید شخصی سازی شود، باید مربی های خصوصی داشته باشیمو متن درسی مخصوص هر دانش آموز داشته باشیم. و اینها ایده ای جدید نیستند— ازمایش هایی بود در وینتکا۱۰۰ سال پیش آنها یادگیری با تسلط را انجام دادندو نتایج عالی‌ای دیدند، ولی انها گفتند که نمیتوان آن را فراگیر کردچون منطقا سخت بود. معلم باید متون درسی متفاوتی بههر دانش آموز بدهد دادن تقاضای ارزیابی.

اما اکنون دیگر غیرعملی نیست ما ابزار انجامش را داریم دانش‌آموزان توضیحی برای وقت و سرعتشان میبینند؟ برای ان ویدیو های مورد تقاضا هست. تمرین می‌خواهند؟ بازخورد می‌خواهند؟ تمرینات انطباقی اماده برای دانش آموزان است.

و وقتی آن اتفاق بیفتد،تمام طبقات مرتب اتفاق میفتد. دانش‌آموز واقعا میتواند بر موضوع تسلط یابد و همچنین انها رشد فکری خودشانرا هم می‌سازند. انها پشتکار می‌سازند. در حین یادگیری کمک می‌گیرند. و تمام طبقات از چیزهای زیبا در کلاس واقع می‌افتد. جای متمرکز شدن بر صحبت معلم، دانش‌آموزان می‌توانند باهم کار کنند. می توانند بر روی مفاهیم بیشتر تسلط یابند. می توانند شبیه سازی کنند.دیالوگ سقراط

برای اینکه معلوم شود اینجا چه میگوییم و تراژدی از دست دادن قابلیت ها می‌خواهم کمی از یک فکرازمایشی را درمیان بگذارم. اگر میشد ۴۰۰ سال در اروپایغربی به عقب برویم، درحالیکه انجا آن زمان یکی از باسوادتریننقاط زمین بود، میدید که نزدیک۱۵ درصد مردم خواندن می‌دانستند. و من فکر میکنم اگر از کسی می پرسیدیدچه کسی خواندن میداند، می گفت یکی از پدر روحانی‌ها «چند درصد از افراد ان جامعه قابلیت خواندن دارند؟» احتمالن می‌گفتند،« خب با یک سیستم اموزشی عالی، شاید۳۰-۲۰ درصد.» اما اگر شما به امروز بیایید، ما میدانیم که ان پیش گویی بسیار بدبینانه است. نزدیک ۱۰۰درصد جمعیت قادر به خواندن است. اما اگر از من سوال مشابهی می‌پرسیدند. فکر می‌کنید چند درصد جمعیت قابلیت دارد که واقعا در انتگرال تسلط یابد؟ یا شیمی الی را متوجه شود؟ یا بتواند بر روی سرطان کار کند؟ خیلی از شما ممکن است بگویید «با یک سیستم اموزشی عالی شاید۳۰-۲۰ درصد.»

چی میشه اگه تخمین بزنیم این بر پایه تجربه شما در چهارچوب یادگیری غیرتسلطی هست؟ تجربه خودتان یا مشاهده همکلاسی‌هایتان جاییکه شما مجبور بودید که سرعت خاصی را در کلاس داشته باشید، جمع شدن تمام ان شکاف‌ها؟ حتا وقتی اون ۹۵ درصد رو می‌گرفتیم، ان ۵ درصدی که به دست نیامد چی بود؟ و همینطور جمع میشودتا به کلاس پیشرفته برسید یک دفعه متوجه میشید و میگید «من نمیتونم یک محقق سرطان بشوم؛ نمیتونم یک فیزیکدان بشوم؛نمیتونم یک ریاضیدان بشوم؛» من فکر می‌کنم موضوع واقعی اینه، اما اگر می‌توانستیددر سیستم استادی یا تسلطی کار کنید، اگر واقعن اجازه داشتید دریادگیری کمک بگیرید، و وقتی یه چیز اشتباه می‌فهمید باهاش روبه رو بشوید آن شکست رایک لحظه برای یادگیری ببینید— ان عدد ان درصدکه واقعا میشه انتگرال رو تسلط یافت یا شیمی الی رو فهمید، اون خیلی به ۱۰۰ درصد نزدیکتر است.

و این فقط داشتنش خوب نیس من فکر میکنم یک ضرورت اجتماعی است. ما داریم از عصری میشه عصرصنعتی نامید خارج میشیم و به سمت انقلاب اطلاعات میریم. و مشخصه که یه چیزی داره اتفاق میفته. در عصر صنعتیجامعه هرم بود. و در پایین هرم شما کار انسانی لازم داشتید. در وسط هرم پردازش اطلاعات داشتید، یک کلاس بروکراسی، و در بالای هرم صاحبان سرمایه بودند و کار افرینان و طبقه خلاق جامعه بودند. ولی می‌دانیم الان چه اتفاقی در حال رخ دادن هست، درحالیکه ما به سمت انقلاب اطلاعات می‌رویم انتهای هرم اتوماسیون داره به عهده می‌گیره حتا بخش میانیپردازش اطلاعات انچه که کامپیوترها در ان خوب هستند.

پس به عنوان یک جامعه، سوالی داریم: تمام این بازدهی بالا‌ که با تکنولوژی اتفاق می‌افتد، جه کسانی در ان مشارکت دارند؟ فقط بخش بالایی هرم است.در آن صورت بقیه چیکار میکنند؟ انها چگونه عمل میکنند؟ یا ما چیزی که آرمانی‌تر هست را انجام میدهیم؟ ایا ما تلاش می‌کنیم تا هرم را معکوس کنیم؟ که یک کلاس اجتماعی خلاق زیاد داشته باشیم، جاییکه تقریبا اکثریت کارکدکارآفرین داشته باشند، هنرمند، محقق؟

و من فکر نمی‌کنم ان یک آرمان شهر باشد. من واقعن فکر می‌کنم که این دقیقابرپایه ایده ای است که اگراجازه دهیم تا مردم باتوان بالقوه‌شان با تسلط بر موضوعات ، با از کمک گرفتن در طول یادگیریشانبه آن ضربه بزنند، می‌توانند انجا برسند. و وقتی به ان فکر می‌کنید به عنوان شهروند جهانی بسیار جذاب است. فکر کنید که چه عدالتی می‌شود داشته باشیم، و درجه‌ای که تمدن می‌تواند پیشرفت کند. و من بسیار درمورد ان خوشبین هستم. فکر میکنم زمان جذابی برایزنده ماندن خواهد بود.

متشکرم.

(تشویق)

متن انگلیسی سخنرانی

I’m here today to talk about the two ideas that, at least based on my observations at Khan Academy, are kind of the core, or the key leverage points for learning. And it’s the idea of mastery and the idea of mindset.

I saw this in the early days working with my cousins. A lot of them were having trouble with math at first, because they had all of these gaps accumulated in their learning. And because of that, at some point they got to an algebra class and they might have been a little bit shaky on some of the pre-algebra, and because of that, they thought they didn’t have the math gene. Or they’d get to a calculus class, and they’d be a little bit shaky on the algebra. I saw it in the early days when I was uploading some of those videos on YouTube, and I realized that people who were not my cousins were watching.

And at first, those comments were just simple thank-yous. I thought that was a pretty big deal. I don’t know how much time you all spend on YouTube. Most of the comments are not “Thank you.”

They’re a little edgier than that. But then the comments got a little more intense, student after student saying that they had grown up not liking math. It was getting difficult as they got into more advanced math topics. By the time they got to algebra, they had so many gaps in their knowledge they couldn’t engage with it. They thought they didn’t have the math gene. But when they were a bit older, they took a little agency and decided to engage. They found resources like Khan Academy and they were able to fill in those gaps and master those concepts, and that reinforced their mindset that it wasn’t fixed; that they actually were capable of learning mathematics.

And in a lot of ways, this is how you would master a lot of things in life. It’s the way you would learn a martial art. In a martial art, you would practice the white belt skills as long as necessary, and only when you’ve mastered it you would move on to become a yellow belt. It’s the way you learn a musical instrument: you practice the basic piece over and over again, and only when you’ve mastered it, you go on to the more advanced one.

But what we point out – this is not the way a traditional academic model is structured, the type of academic model that most of us grew up in. In a traditional academic model, we group students together, usually by age, and around middle school, by age and perceived ability, and we shepherd them all together at the same pace. And what typically happens, let’s say we’re in a middle school pre-algebra class, and the current unit is on exponents, the teacher will give a lecture on exponents, then we’ll go home, do some homework. The next morning, we’ll review the homework, then another lecture, homework, lecture, homework. That will continue for about two or three weeks, and then we get a test. On that test, maybe I get a 75 percent, maybe you get a 90 percent, maybe you get a 95 percent. And even though the test identified gaps in our knowledge, I didn’t know 25 percent of the material. Even the A student, what was the five percent they didn’t know?

Even though we’ve identified the gaps, the whole class will then move on to the next subject, probably a more advanced subject that’s going to build on those gaps. It might be logarithms or negative exponents. And that process continues, and you immediately start to realize how strange this is. I didn’t know 25 percent of the more foundational thing, and now I’m being pushed to the more advanced thing. And this will continue for months, years, all the way until at some point, I might be in an algebra class or trigonometry class and I hit a wall. And it’s not because algebra is fundamentally difficult or because the student isn’t bright. It’s because I’m seeing an equation and they’re dealing with exponents and that 30 percent that I didn’t know is showing up. And then I start to disengage.

To appreciate how absurd that is, imagine if we did other things in our life that way. Say, home-building.

So we bring in the contractor and say, “We were told we have two weeks to build a foundation. Do what you can.”

So they do what they can. Maybe it rains. Maybe some of the supplies don’t show up. And two weeks later, the inspector comes, looks around, says, “OK, the concrete is still wet right over there, that part’s not quite up to code … I’ll give it an 80 percent.”

You say, “Great! That’s a C. Let’s build the first floor.”

Same thing. We have two weeks, do what you can, inspector shows up, it’s a 75 percent. Great, that’s a D-plus. Second floor, third floor, and all of a sudden, while you’re building the third floor, the whole structure collapses. And if your reaction is the reaction you typically have in education, or that a lot of folks have, you might say, maybe we had a bad contractor, or maybe we needed better inspection or more frequent inspection. But what was really broken was the process. We were artificially constraining how long we had to something, pretty much ensuring a variable outcome, and we took the trouble of inspecting and identifying those gaps, but then we built right on top of it.

So the idea of mastery learning is to do the exact opposite. Instead of artificially constraining, fixing when and how long you work on something, pretty much ensuring that variable outcome, the A, B, C, D, F – do it the other way around. What’s variable is when and how long a student actually has to work on something, and what’s fixed is that they actually master the material.

And it’s important to realize that not only will this make the student learn their exponents better, but it’ll reinforce the right mindset muscles. It makes them realize that if you got 20 percent wrong on something, it doesn’t mean that you have a C branded in your DNA somehow. It means that you should just keep working on it. You should have grit; you should have perseverance; you should take agency over your learning.

Now, a lot of skeptics might say, well, hey, this is all great, philosophically, this whole idea of mastery-based learning and its connection to mindset, students taking agency over their learning. It makes a lot of sense, but it seems impractical. To actually do it, every student would be on their own track. It would have to be personalized, you’d have to have private tutors and worksheets for every student. And these aren’t new ideas – there were experiments in Winnetka, Illinois, 100 years ago, where they did mastery-based learning and saw great results, but they said it wouldn’t scale because it was logistically difficult. The teacher had to give different worksheets to every student, give on-demand assessments.

But now today, it’s no longer impractical. We have the tools to do it. Students see an explanation at their own time and pace? There’s on-demand video for that. They need practice? They need feedback? There’s adaptive exercises readily available for students.

And when that happens, all sorts of neat things happen. One, the students can actually master the concepts, but they’re also building their growth mindset, they’re building grit, perseverance, they’re taking agency over their learning. And all sorts of beautiful things can start to happen in the actual classroom. Instead of it being focused on the lecture, students can interact with each other. They can get deeper mastery over the material. They can go into simulations, Socratic dialogue.

To appreciate what we’re talking about and the tragedy of lost potential here, I’d like to give a little bit of a thought experiment. If we were to go 400 years into the past to Western Europe, which even then, was one of the more literate parts of the planet, you would see that about 15 percent of the population knew how to read. And I suspect that if you asked someone who did know how to read, say a member of the clergy, “What percentage of the population do you think is even capable of reading?” They might say, “Well, with a great education system, maybe 20 or 30 percent.” But if you fast forward to today, we know that that prediction would have been wildly pessimistic, that pretty close to 100 percent of the population is capable of reading. But if I were to ask you a similar question: “What percentage of the population do you think is capable of truly mastering calculus, or understanding organic chemistry, or being able to contribute to cancer research?” A lot of you might say, “Well, with a great education system, maybe 20, 30 percent.”

But what if that estimate is just based on your own experience in a non-mastery framework, your own experience with yourself or observing your peers, where you’re being pushed at this set pace through classes, accumulating all these gaps? Even when you got that 95 percent, what was that five percent you missed? And it keeps accumulating – you get to an advanced class, all of a sudden you hit a wall and say, “I’m not meant to be a cancer researcher; not meant to be a physicist; not meant to be a mathematician.” I suspect that that actually is the case, but if you were allowed to be operating in a mastery framework, if you were allowed to really take agency over your learning, and when you get something wrong, embrace it – view that failure as a moment of learning – that number, the percent that could really master calculus or understand organic chemistry, is actually a lot closer to 100 percent.

And this isn’t even just a “nice to have.” I think it’s a social imperative. We’re exiting what you could call the industrial age and we’re going into this information revolution. And it’s clear that some things are happening. In the industrial age, society was a pyramid. At the base of the pyramid, you needed human labor. In the middle of the pyramid, you had an information processing, a bureaucracy class, and at the top of the pyramid, you had your owners of capital and your entrepreneurs and your creative class. But we know what’s happening already, as we go into this information revolution. The bottom of that pyramid, automation, is going to take over. Even that middle tier, information processing, that’s what computers are good at.

So as a society, we have a question: All this new productivity is happening because of this technology, but who participates in it? Is it just going to be that very top of the pyramid, in which case, what does everyone else do? How do they operate? Or do we do something that’s more aspirational? Do we actually attempt to invert the pyramid, where you have a large creative class, where almost everyone can participate as an entrepreneur, an artist, as a researcher?

And I don’t think that this is utopian. I really think that this is all based on the idea that if we let people tap into their potential by mastering concepts, by being able to exercise agency over their learning, that they can get there. And when you think of it as just a citizen of the world, it’s pretty exciting. I mean, think about the type of equity we can we have, and the rate at which civilization could even progress. And so, I’m pretty optimistic about it. I think it’s going to be a pretty exciting time to be alive.

Thank you.

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.

دریافت جدیدترین مطالب سایت

به خبرنامه «زوم» بپیوندید و از آخرین تخفیف ها، مقالات و آموزش های تخصصی با خبر شوید: