کِن رابینسون- چگونه از دره ی مرگِ آموزش و پرورش رهایی بجوییم

مجموعه: تد تاک / سرفصل: How can we fix the learning crisis? /
شنبه 08 اردیبهشت 1397

کِن رابینسون- چگونه از دره ی مرگِ آموزش و پرورش رهایی بجوییم

کِن رابینسون- چگونه از دره ی مرگِ آموزش و پرورش رهایی بجوییم

توضیح مختصر

آقای رابینسون سه اصل حیاتی برای شکوفایی ذهن انسان بیان می‌کند - و اینکه چگونه فرهنگ فعلی سیستم آموزش و پرورش مانع این شکوفایی می‌شود. در یک صحبت با مزه و تکان دهنده، او به ما می‌گوید که چگونه از "دره‌ی مرگ" آموزش و پرورش که ما در حال حاضر با آن رو به رو هستیم بگریزیم، و چگونه نسل جوان خود را با کنترل شرایط و فرصت ها پرورش دهیم.

  • زمان مطالعه 19 دقیقه
  • سطح خیلی سخت

دانلود اپلیکیشن «زوم»

این سخنرانی را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زوم» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زوم»

فایل ویدیویی

ترجمه‌ی سخنرانی

خیلی ممنونم.

من ۱۲ سال پیش به آمریکا نقل مکان کردم به همراه همسرم تِری و دو فرزندمون در واقع، راستش، ما به لس آنجلس نقل مکان کرده بودیم (خنده) و فکر میکردیم که به آمریکا آمده ایم، اما خب، از لس آنجلس فقط یک پرواز کوتاه فاصله هست تا آمریکا.

من ۱۲ سال پیش به اینجا آمدم، و وقتی به اینجا رسیدم، چیزهای مختلفی به من گفته شد، مثلا اینکه “آمریکایی ها كنايه را نمى‌‌‌‌فهمند “ تا حالا با این ایده مواجه شدید؟ درست نیست. من تمام طول و عرض این کشور را سفر کردم. هیچ مدرکی مبنی بر این که آمریکایی ها كنايه را نمیفهمند پیدا نکردم این یکی از آن اسطوره های فرهنگیست، مثل این که گفته میشود “بریتانیایی ها محتاط هستند.” من نمیدونم چرا مردم اینطور فکر میکنند. ما به هر کشوری که با آن رو به رو شده ایم، حمله کرده ایم (صدای خنده) اما این حقیقت ندارد که آمریکایی ها كنايه را نمى‌‌‌‌فهمند. اما من فقط میخواستم که شما بدانید که این چیزیست که مردم پشت سر شما میگویند. مثلا وقتی که یک اتاق نشیمن را در اروپا ترک میکنید، مردم میگویند، خوشبختانه کسی در حضور شما كنايه نزد.

اما من فهمیدم که آمریکاییها كنايه را میفهمند وقتی با قانون “هیچ کودکی پشت سر نمیماند” (No Child Left Behind) مواجه شدم چون هرکسی که این عنوان به ذهنش رسیده، كنايه را میفهمد، مگر نه؟ چون… (صدای خنده و تشویق) چون این میلیون ها کودک را پشت سر می‌گذارد. البته من می‌فهمم که این یک اسم جذاب برای یک قانون نیست: “میلیون ها کودک پشت سر می‌مانند”. من میفهمم. برنامه چیست؟ خب ما پیشنهاد میدیم که میلیون ها کودک را پشت سر بگذاریم، و این قانون اینگونه کار می‌کند.

و خیلی هم زیبا کار می‌کند. در بخش هایی از کشور، ۶۰ درصد دانش آموزان دبیرستانی ترک تحصیل می‌کنند. در جامعه بومیان آمریکا، این رقم ۸۰ درصد است. اگر این عدد را نصف کنیم، یک تخمین این است که سود خالص از این کار برای اقتصاد آمریکا در طول مدت ۱۰ سال، نزدیک به ۱ تریلیون دلار است. از نظر اقتصادی، این کار به صرفه است، نیست؟ که ما باید این کار را انجام بدیم در واقع مقدار زیادی هزینه باید بشود که آسیب های این بحران ترک تحصیل پاک شود.

اما بحران ترک تحصیل، فقط بخشى از اين مشكل عظيم است. چیزی که در نظر نمی‌گیرد، تمام کودکانی هستند که در مدرسه هستند اما ارتباطشان با مدرسه قطع میشود، كسانى که از آن لذت نمیبرند. کسانی که هیچ سود واقعی از حضور در مدرسه نمی‌برند.

و دلیل این نیست که ما به اندازه کافی هزینه نمی‌کنیم. آمریکا بیشتر از خیلی کشور های دیگر هزینه برای آموزش و پرورش می‌کند. اندازه کلاس ها کوچکتر از بیشتر کشورهاست. و هر سال صدها ابتکار جدید برای پیشرفت آموزش و پرورش مشکل این است که مسیر همه اینها اشتباه است. سه اصل وجود دارد که باعث جلوه دار شدن زندگی بشر می‌کند و آنها با فرهنگ فعلی آموزش و پرورش متناقض هستند. که البته بیشتر معلمها باید تحت همین شرایط کار کنند و بیشتر دانش آموزان مجبورند تحمل کنند.

اولین اصل این است که انسانها به طور طبیعی متفاوت و متنوع هستند

میتوانم بپرسم چند نفر از شما صاحب فرزند هستید؟ یا نوه؟ ۲ فرزند یا بیشتر چطور؟ و بقیه شما چنین کودکانی دیده‌‌ايد. (صدای خنده) مردمان کوچکی که اطراف ما پرسه میزنند. من با شما شرط میبندم، و مطمئن هستم که من برنده شرط خواهم بود اگر شما دو فرزند یا بیشتر دارید من شرط میبندم که آنها کاملا با هم متفاوتند. نیستند؟ نیستند؟ (تشویق) هیچ وقت آنها را باهم اشتباه نمی‌کنید، می‌کنید؟ مثلا بگویید: تو کدام یک هستی؟ یادم بیاور من و مادرت تصمیم گرفتیم که یک سیستم کد کردن رنگی معرفی کنیم که اشتباه نکنیم

تحصیل تحت قانون “هیچ کودکی پشت سر نماند” بر مبنای انطباق است، نه تنوع. چیزی که مدارس به آن تشویق میشوند این است که بفهمند كودكان چه کارهایی میتوانند در یک طیف خیلی باریک موفقیت انجام دهند. یکی از اثرات این قانون، محدود شدن تمرکز روی زمینه های بنیادی به اصطلاح STEM بوده است. اینها مهم هستند.(STEM: علوم، تکنولوژی، مهندسی و ریاضیات - مترجم) من اینجا برای مخالفت با علوم و ریاضی نیامده‌‌ام. برعکس، آنها لازم هستند! اما کافی نیستند. یک آموزش و پرورش واقعی باید اهمیت برابر به هنر، علوم انسانی، تربیت بدنی بدهد. تعداد خیلی زیادى از کودکان… ممنونم… (تشویق) یک تخمین در حال حاضر در آمریکا این است که در حال رفتن به سمتی هستیم که حدود ۱۰ درصد کودکان با مشکلات مختلفی تشخیص داده شده اند. تحت عنوان کلی ‘اختلالات کمبود توجه’ ADHD یا ‘اختلال بیش فعالی با کمبود توجه’. من نمیگویم که چنین چیزی وجود ندارد، من معتقدم اینگونه همه گیر نیست. اگر شما یک کودک را ساعتها نشانده و مجبور به انجام کارهای دفتری سطح پایین کنید، تعجب نکنید اگر آنها شروع به بروز حس بیقراری کردند. (خنده) (تشویق) این نشان دهنده این نیست که کودکان، حداقل تا حد زیادی، از مشکلات روانی رنج میبرند، آنها از کودکی رنج میبرند! (خنده) و من این را میدانم، چرا که اوایل زندگی خودم را به کودکی گذراندم. من خودم همه اینها را تجربه کردم کودکان بهتر و بیشتر موفق میشوند وقتی برنامه آموزشی آنها گسترده باشد که استعداد های مختلف و متنوع آنها را شکوفا کند نه فقط یک محدوده کوچک از آنها را و در واقع، هنر فقط به این دلیل مهم نیست که باعث پیشرفت نمره ریاضی می‌شود هنر مهم است، زیرا با بخشهایی از وجود کودک ارتباط برقرار میکند که در غیر این صورت دست نخورده باقی می‌ماند.

دومین… ممنونم… (تشویق)

اصل دوم که زندگی انسان را به سمت شکوفایی می‌راند کنجکاوی است. اگر شما بتوانید باعث زدن جرقه کنجکاوی در یک کودک بشوید، آنها خودشان بدون هیچ کمک زیادی به سمت یادگیری می‌روند، بیشتر اوقات. یادگیری در کودکان ذاتی است واقعا موفقیت عظیمی است که بتوان این توانایی آنها را خاموش یا خفه کرد. کنجکاوی موتور موفقیت است. دلیل این که من این را مطرح میکنم این است که یکی از تاثیرات فرهنگ حاضر در اینجا، اگر بتوانم بگویم، این بوده که استقلال شخصیتی را از معلمان گرفته است. هیچ سیستمی در دنیا وجود ندارد، یا هیچ مدرسه ای در کشور که بهتر از معلمانش باشد. معلمان نیروی حیاتی موفقیت در مدارس هستند. اما تدریس یک حرفه‌‌ى خلاقانه است. تدریس، اگر به درستی درک شود، یک سیستم تحویل نیست. می‌دانید که، کار آنها فقط دادن اطلاعاتی که گرفته‌‌اند نیست. معلمان بزرگ این کار را انجام می‌دهند، اما کار دیگری که معلمان بزرگ انجام می‌دهند این است که آنها تحریک می‌کنند، محرک هستند، کودک را درگیر می‌کنند. می‌دانید که، هدف نهایی آموزش و پرورش یادگیری است. اگر یادگیری وجود نداشته باشد، آموزش و پرورشی در کار نیست. مردم می‌توانند ساعت ها وقت بگذارند و به بررسی آموزش و پرورش بپردازند، بدون اینکه بحثی از یادگیری بکنند. مهمترین نکته آموزش و پرورش این است که مردم مطلب بیاموزند.

یکی از دوستان من، یک دوست قدیمی و پیر - در واقع خیلی پیر آنقدر پیر که فوت کرده. (خنده) دیگر از این پیر تر که نمی‌شود، می‌شود؟ اما مرد بسیار خوبی بود، فیلسوفی بزرگ بود. راجع به فرق بین زمان انجام و به موفقیت رسیدن یک عمل حرف میزد. می‌دانید، شما می‌توانید درگیر انجام یک عمل باشید، اما در واقع موفق به رسیدن به نتیجه نباشید. مثل رژیم گرفتن. یک مثال بسیار خوب است. - او، رژیم میگیرد. وزن هم کم میکند؟ - راستش نه. تدریس هم کلمه‌‌ای مشابه است میشود گفت که: دبرا در اتاق ۳۴ در حال تدریس است. اما کسی چیزی یاد نمی‌گیرد. ممکن است او درگیر عمل تدریس باشد، اما در واقع آن را به سرانجام نمی‌رساند

نقش معلم، تسریع روند یادگیری‌ست. همین و بس. و به عنوان بخشی از این مشکل، من فکر می‌کنم که فرهنگ غالب بر آموزش و پرورش این است که تمرکز آن به جای آموزش و یادگیری، بر روی امتحان گرفتن است. امتحان گرفتن مهم است. امتحان های استاندارد جایگاه خود را دارند. اما نباید فرهنگ غالب آموزش و پرورش باشند. باید در راستای تشخیص باشند. باید کمک کنند. (تشویق) اگر من برای یک معاینه پزشکی می‌روم تست های استاندارد می‌خواهم. واقعا می‌خواهم. من می‌خواهم بدانم که سطح کلسترول من در مقایسه با بقیه بر مبنای یک واحد استاندارد چگونه است. من نمی‌خواهم که بر مبنای نامعلومی به من گفته شود که دکتر من در ماشین خودش آن را ابداع کرده.

  • “کلسترول شما در سطحی که من آن را نارنجی می‌نامم است.”

  • “واقعا؟ این خوب است؟” - “نمی‌دونیم!”

اما همه اینها باید از یادگیری حمایت کنند. نباید مانع آن باشند، که البته معمولا هستند. بنابراین، در جای کنجکاوی، چیزی که ما داریم فرهنگ پیروی است. فرزندان و معلمان ما تشویق می‌شوند که یک الگوریتم روتین را دنبال کنند به جای اینکه قوه تخیل و کنجکاوی را تحریک کنند. و اصل سوم این است: که زندگی بشر ذاتا خلاقانه است. به همین دلیل است که هر یک از ما رزومه منحصر به فردی داریم ما زندگی خود را می‌سازیم و ما آن را همینطور که در آن به جلو میریم، می‌سازیم. این وجه رایج انسان بودن است. دلیل این که فرهنگ بشر اینقدر جالب و متنوع و پویاست همین است. منظورم این است، بقیه حیوانات هم ممکن است قوه تخیل داشته باشند و خلاقیت،اما خیلی مستند نیست، هست؟ مثل ما. منظورم این است که شما ممکن است یک سگ داشته باشید و سگ شما ممکن است افسرده شود. اما او به موسیقی رادیوهِد (Radiohead) گوش نمی‌دهد، می‌دهد؟ (خنده) و بنشیند لب پنجره و به بیرون زل بزند، با یک بطری ویسکی جک دانیلز. (خنده)

و شما ازش بپرسید: دوست داری برویم قدم بزنیم؟

و در جواب شما بگوید: نه، من خوبم. تو برو. من منتظر می‌مانم تا برگردی. اما فراموش نکن عکس بگیری.

ما زندگی خود را با یک روند خستگی ناپذیر از تصور کردن گزینه های مخلتف و احتمالات می‌سازیم و یکی از نقش های آموزش و پرورش این است که این قوه خلاقیت را بیدار کند و توسعه دهد. به جای آن، ما فرهنگ استاندارد سازی داریم.

اما اجباری نیست که به این شکل باشد، واقعا نیست. فنلاند معمولا در صدر زمینه هایی مثل ریاضی، علوم و مطالعه قرار می‌گیرد ما فقط می‌دانیم که آنها در این زمینه بسیار قوی هستند، چون تنها چیزهایی که الان تست میشوند اینها هستند. این یکی از ایرادات تست هاست. آنها به دنبال مسائل دیگر نیستند، حتی اگر به همان اندازه اهمیت داشته باشند. نکته راجع به کاری که در فنلاند انجام میشود این است: آنها وسواس راجع به آن نشان نمیدهند آنها رویکرد بسیار گسترده ای نسبت به آموزش و پرورش دارند که شامل علوم انسانی، تربیت بدنی و هنر هم میشود.

دوم اینکه تست های استاندارد در فنلاند وجود ندارد منظورم این است که وجود دارند، اما در مقیاس کوچک اما امتحان چیزی نیست که صبح مردم بخاطر آن بیدار شوند یا چیزی که آنها را پشت میزهایشان نگه دارد.

و سوم اینکه، من اخیراً در یک جلسه بودم با تعدادی از مردم فنلاندی، فنلاندی واقعاً از فنلاند، و عده ای که از سیستم آمریکایی بودند به فنلاندی ها می‌گفتند که “شما برای مبارزه با ترک تحصیل در فنلاند چه می‌کنید؟”

ظاهر همه آنها در هم رفت و جواب دادند: “ما ترک تحصیل نداریم چرا کسی ترک تحصیل کند؟ اگر کسی مشکلی داشته باشد، ما به سرعت خود را به آنها می‌رسانیم و به آنها کمک می‌کنیم و از آنها حمایت می‌کنیم.”

مردم همیشه در جواب این حرف میگویند که “خب، میدانید که، شما نمیتوانید فنلاند را با آمریکا مقایسه کنید”

نه، من فکر میکنم جمعیت فنلاند چیزی در حدود ۵ میلیون نفر است اما می‌توان آن را با یک ایالت در امریکا مقایسه کرد. خیلی از ایالت های امریکا جمعیت کمتری نسبت به فنلاند دارند. منظورم اینه که من به جاهایی در امریکا رفتم که آنجا من تنها شخص حاضر بودم. (خنده) واقعا. جدی. ازم خواستند که وقت رفتن در را قفل کنم. (خنده)

اما کاری که همه سیستمهای پر بازده در دنیا انجام می‌دهند این است متاسفانه در حال حاضر در امریکا دیده نمیشود – منظورم به طور کل است. یکی این است که: آنها آموزش و یادگیری را فردی می‌‌کنند. آنها این را مى‌‌فهمند که این دانش آموز است که در حال یادگیریست و سیستم باید با آنها درگیر باشد، با کنجکاوی آنها با فردیت آنها، و خلاقیت آنها. اینطوری است که آنها را وادار به یادگیری می‌‌کنند.

دوم این است که آنها به مدرسان و وضعیت آنها اهمیت فوق العاده ای می‌دهند. آنها این را می‌فهمند که امکان پیشرفت آموزش و پرورش فراهم نمی‌شود اگر معلمان بزرگ برای تدریس انتخاب نشوند و اگر آنها به طور دائم حمایت نشوند و توسعه حرفه ای نباشد سرمایه گذاری در توسعه حرفه ای، هزینه نیست. سرمایه گذاری‌ست. و هر کشوری که با سرعت در حال پیشرفت است، این را می‌داند میخواهد استرالیا باشد، کانادا، کره جنوبی، سنگاپور هنگ کنگ و یا شانگهای. آنها همه این را می‌دانند

و سوم این که آنها مسئولیت را برای انجام کارها به سطح مدارس واگذار می‌کنند. می‌بینید، فرق بسیار زیادی است بین به حالت فرماندهی و کنترل، و کنترل در آموزش و پرورش. این چیزی است که در بعضی سیستم ها اتفاق می افتد. می‌دونید، دولت مرکزی تصمیم می‌گیرد یا دولت محلی تصمیم میگیرد که آنها بهتر از بقیه می‌دانند، و به شما ابلاغ می‌کنند که چه بکنید. مشکل اینجاست که آموزش در در اتاق شوراهای قانونگذاری اتفاق نمی‌‌افتد. در مدارس و کلاس های درس اتفاق می‌‌افتد، و کسانی که این کار را انجام می‌دهند معلمان هستند و دانش آموزان، و اگر به نظر آنها اهمیت داده نشود، این آموزش از کار می‌‌افتد. باید آن را به مردم بازگردانید. (تشویق)

در این کشور کارهای شگفت انگیزی اتفاق می‌‌افتد. اما باید بگم که اینها بر خلاف فرهنگ غالب آموزش و پرورش اتفاق می‌‌افتد، نه به خاطر آن. مثل این است که مردم دائما در خلاف جهت باد قایق رانی می‌کنند و من فکر می‌کنم به دلیل این است که تعداد زیادی از سیاست های فعلی مبنی بر مفهوم آموزش و پرورش مکانیکی است مثل اینکه بگوییم آموزش یک فرایند صنعتی است که با داده‌‌های بهتر پیشرفت میکند، و یک جاهایی، در پشت ذهنم، من فکر میکنم که سیاستگذاران فکر می‌کنند که اگر دقیق تنظیمش کنیم، اگر دقیق و درست تنظیم باشد، بدون نقص برای همیشه کار میکند نخواهد کرد و هیچوقت درست کار نکرده است.

نکته این است که سیستم آموزش یک سیستم مکانیکی نیست یک سیستم انسانی است، راجع به مردم است. مردمی که یا می‌خواهند یاد بگیرند، یا نمی‌خواهند یاد بگیرند. هر دانش آموزی که ترک تحصیل میکند، دلیلی برای آن دارد که در در زندگینامه خود او ریشه دارد شاید به نظرشان خسته کننده است. شاید هم نامربوط. شاید به نظرشان در تضاد با زندگی آنها در خارج از مدرسه است. گرایش های مختلفی وجود دارد، اما داستان هرکس منحصر به فرد است. من اخیر در یک جلسه در لس آنجلس بودم، که برنامه های آموزشی جایگزین نامیده می شوند. اینها برنامه هایی هستند که برای بازگرداندن دانش آموزان به مدرسه طراحی شده اند. آنها خصوصیات مشترک مشخصی دارند کاملا شخصی سازی شده اند با قدرت از معلم ها حمایت می‌کنند ارتباط نزدیک با انجمن ها و یک برنامه آموزشی گسترده و متنوع و گاهی هم برنامه های که دانش آموزان را در خارج مدرسه مثل داخل مدرسه درگیر می‌کند. و این جواب می‌دهد. چیزی که برای من جالب است این است که اینها برنامه های آموزشی “جایگزین” نامیده شده‌‌اند. می‌دونید؟ همه شواهد از جای جای دنیا نشان میدهد که اگر همه ما این کار را انجام بدهیم، دیگر نیازی به “جایگزین” نخواهد بود. (تشویق)

بنابراین، من فکر می‌کنم ما نیاز به یک استعاره دیگر داریم ما باید به یاد داشته باشیم که این یک سیستم انسانی است و شرایطی وجود دارد که تحت آنها انسان رشد میکند و هم شرایطی وجود دارد که تحت آنها این اتفاق نمی افتد به هر حال ما موجودات زنده هستیم و فرهنگ مدرسه به شدت ضروری است. فرهنگ یک مفهوم ارگانیک و زنده است، نیست؟

در نزدیکی جایی که من در آن زندگی می‌کنم، جایی وجود دارد به اسم “دره مرگ” دره مرگ گرمترین و خشک ترین منطقه در امریکاست و هیچ چیز آنجا رشد نمی‌کند چیزی آنجا رشد نمی‌کند، چون آنجا باران نمی‌بارد بنابراین دره مرگ نامیده شده در زمستان ۲۰۰۴، در دره مرگ باران بارید. ۷ اینچ باران در یک مدت کوتاه بارید و در بهار ۲۰۰۵، پدیده ای رخ داد تمام سطح دره مرگ با گل، فرش شده بود برای مدتی. این مطلب اثبات کرد که: دره مرگ، نمرده است. خوابیده است. دقیقا زیر این سطح مرده، پر از دانه های شانس و فرصت است که منتظر هستند که در صورت وجود شرایط مناسب، برویند. و با سیستم های ارگانیک و زنده، اگر شرایط فراهم باشد، زندگی اجتناب ناپذیر است. این همیشه اتفاق می افتد. شما یک محیط را بگیرید، یک مدرسه، یک ناحیه، شرایط را عوض کنید، برای مردم امکان های جدید فراهم کنید، مجموعه انتظارات جدید بدهید، یک محدوده شانس گسترده تر بدهید، شما ارزش روابط بین معلمان و زبان آموزان را گرامی بدارید، شما به مردم اختیار و اجازه برای خلاقیت بدعت در آنچه انجام میدهند بدهید، و مدارسی که زمانی بی بهره بوده اند، مثل بهار شکوفا می‌شوند.

رهبران بزرگ این را می‌دانند نقش اصلی رهبر در آموزش و پرورش که من فکر می‌کنم راجع به همه سطوح، چه سطح ملی، چه ایالتی، و حتی در سطح مدرسه صدق می‌کند، این نیست و نباید باشد که دستور بدهد و کنترل کند. نقش اصلی رهبر اداره کردن شرایط است، ساختن اقلیمی است پر از فرصت و اگر شما این را انجام دهید، مردم شکوفا خواهند شد. و به موفقیت هایی دست پیدا میکنند که شما حتی تصور هم نمی‌کردید و انتظارش را هم نداشتید.

نقل قول فوق العاده ای از بنجامین فرانکلین وجود دارد: “مردم دنیا سه گونه هستند: آنهایی که تکان نمی‌خورند آنهایی که به چیزی دست پیدا نمی‌کنند، نمی‌خواهند دست پیدا کنند. و کاری راجع به آن انجام نمی‌دهند. کسانی هستند که قابل تکان خوردن هستند آنهایی که نیاز به تغییر را می‌بینند و آمادگی شنیدن آن را دارند. و کسانی هستند که تکان می‌خورند، کسانی که باعث افتادن اتفاق ها می‌شوند.” و اگر ما بتوانیم مردم بیشتری را به حرکت کردن تشویق کنیم و اگر این حرکت آنها به اندازه کافی قوی باشد، این، به دقیقا به معنای کلمه، انقلاب است. و آن چیزی است که ما به آن نیاز داریم.

خیلی متشکرم. (تشویق) خیلی ممنونم. (تشویق)

متن انگلیسی سخنرانی

Thank you very much.

I moved to America 12 years ago with my wife Terry and our two kids. Actually, truthfully, we moved to Los Angeles –

thinking we were moving to America, but anyway –

It’s a short plane ride from Los Angeles to America.

I got here 12 years ago, and when I got here, I was told various things, like, “Americans don’t get irony”.

Have you come across this idea? It’s not true. I’ve traveled the whole length and breadth of this country. I have found no evidence that Americans don’t get irony. It’s one of those cultural myths, like, “The British are reserved”.

I don’t know why people think this. We’ve invaded every country we’ve encountered.

But it’s not true Americans don’t get irony, but I just want you to know that that’s what people are saying about you behind your back. You know, so when you leave living rooms in Europe, people say, thankfully, nobody was ironic in your presence.

But I knew that Americans get irony when I came across that legislation, “No Child Left Behind”.

Because whoever thought of that title gets irony.

Don’t they?

Because it’s leaving millions of children behind. Now I can see that’s not a very attractive name for legislation: “Millions of Children Left Behind”. I can see that. What’s the plan? We propose to leave millions of children behind, and here’s how it’s going to work.

And it’s working beautifully.

In some parts of the country, 60 percent of kids drop out of high school. In the Native American communities, it’s 80 percent of kids. If we halved that number, one estimate is it would create a net gain to the U.S. economy over 10 years, of nearly a trillion dollars. From an economic point of view, this is good math, isn’t it, that we should do this? It actually costs an enormous amount to mop up the damage from the dropout crisis.

But the dropout crisis is just the tip of an iceberg. What it doesn’t count are all the kids who are in school but being disengaged from it, who don’t enjoy it, who don’t get any real benefit from it.

And the reason is not that we’re not spending enough money. America spends more money on education than most other countries. Class sizes are smaller than in many countries. And there are hundreds of initiatives every year to try and improve education. The trouble is, it’s all going in the wrong direction. There are three principles on which human life flourishes, and they are contradicted by the culture of education under which most teachers have to labor and most students have to endure.

The first is this, that human beings are naturally different and diverse. Can I ask you, how many of you have got children of your own? Okay. Or grandchildren. How about two children or more? Right. And the rest of you have seen such children.

Small people wandering about.

I will make you a bet, and I am confident that I will win the bet. If you’ve got two children or more, I bet you they are completely different from each other. Aren’t they?

You would never confuse them, would you? Like, “Which one are you? Remind me”.

“Your mother and I need some color-coding system so we don’t get confused”.

Education under “No Child Left Behind” is based on not diversity but conformity. What schools are encouraged to do is to find out what kids can do across a very narrow spectrum of achievement. One of the effects of “No Child Left Behind” has been to narrow the focus onto the so-called STEM disciplines. They’re very important. I’m not here to argue against science and math. On the contrary, they’re necessary but they’re not sufficient. A real education has to give equal weight to the arts, the humanities, to physical education. An awful lot of kids, sorry, thank you –

One estimate in America currently is that something like 10 percent of kids, getting on that way, are being diagnosed with various conditions under the broad title of attention deficit disorder. ADHD. I’m not saying there’s no such thing. I just don’t believe it’s an epidemic like this. If you sit kids down, hour after hour, doing low-grade clerical work, don’t be surprised if they start to fidget, you know?

Children are not, for the most part, suffering from a psychological condition. They’re suffering from childhood.

And I know this because I spent my early life as a child. I went through the whole thing. Kids prosper best with a broad curriculum that celebrates their various talents, not just a small range of them. And by the way, the arts aren’t just important because they improve math scores. They’re important because they speak to parts of children’s being which are otherwise untouched.

The second, thank you –

The second principle that drives human life flourishing is curiosity. If you can light the spark of curiosity in a child, they will learn without any further assistance, very often. Children are natural learners. It’s a real achievement to put that particular ability out, or to stifle it. Curiosity is the engine of achievement. Now the reason I say this is because one of the effects of the current culture here, if I can say so, has been to de-professionalize teachers. There is no system in the world or any school in the country that is better than its teachers. Teachers are the lifeblood of the success of schools. But teaching is a creative profession. Teaching, properly conceived, is not a delivery system. You know, you’re not there just to pass on received information. Great teachers do that, but what great teachers also do is mentor, stimulate, provoke, engage. You see, in the end, education is about learning. If there’s no learning going on, there’s no education going on. And people can spend an awful lot of time discussing education without ever discussing learning. The whole point of education is to get people to learn.

An old friend of mine – actually very old, he’s dead.

That’s as old as it gets, I’m afraid.

But a wonderful guy he was, wonderful philosopher. He used to talk about the difference between the task and achievement senses of verbs. You can be engaged in the activity of something, but not really be achieving it, like dieting.

It’s a very good example. There he is. He’s dieting. Is he losing any weight? Not really.

Teaching is a word like that. You can say, “There’s Deborah, she’s in room 34, she’s teaching”. But if nobody’s learning anything, she may be engaged in the task of teaching but not actually fulfilling it.

The role of a teacher is to facilitate learning. That’s it. And part of the problem is, I think, that the dominant culture of education has come to focus on not teaching and learning, but testing. Now, testing is important. Standardized tests have a place. But they should not be the dominant culture of education. They should be diagnostic. They should help.

If I go for a medical examination, I want some standardized tests. I do. I want to know what my cholesterol level is compared to everybody else’s on a standard scale. I don’t want to be told on some scale my doctor invented in the car.

“Your cholesterol is what I call Level Orange”.

“Really?”

“Is that good?” “We don’t know”.

But all that should support learning. It shouldn’t obstruct it, which of course it often does. So in place of curiosity, what we have is a culture of compliance. Our children and teachers are encouraged to follow routine algorithms rather than to excite that power of imagination and curiosity. And the third principle is this: that human life is inherently creative. It’s why we all have different résumés. We create our lives, and we can recreate them as we go through them. It’s the common currency of being a human being. It’s why human culture is so interesting and diverse and dynamic. I mean, other animals may well have imaginations and creativity, but it’s not so much in evidence, is it, as ours? I mean, you may have a dog. And your dog may get depressed. You know, but it doesn’t listen to Radiohead, does it?

And sit staring out the window with a bottle of Jack Daniels.

“Would you like to come for a walk?” “No, I’m fine”.

“You go. I’ll wait. But take pictures”.

We all create our own lives through this restless process of imagining alternatives and possibilities, and one of the roles of education is to awaken and develop these powers of creativity. Instead, what we have is a culture of standardization.

Now, it doesn’t have to be that way. It really doesn’t. Finland regularly comes out on top in math, science and reading. Now, we only know that’s what they do well at, because that’s all that’s being tested. That’s one of the problems of the test. They don’t look for other things that matter just as much. The thing about work in Finland is this: they don’t obsess about those disciplines. They have a very broad approach to education, which includes humanities, physical education, the arts.

Second, there is no standardized testing in Finland. I mean, there’s a bit, but it’s not what gets people up in the morning, what keeps them at their desks.

The third thing – and I was at a meeting recently with some people from Finland, actual Finnish people, and somebody from the American system was saying to the people in Finland, “What do you do about the drop-out rate in Finland?”

And they all looked a bit bemused, and said, “Well, we don’t have one. Why would you drop out? If people are in trouble, we get to them quite quickly and we help and support them”.

Now people always say, “Well, you know, you can’t compare Finland to America”. No. I think there’s a population of around five million in Finland. But you can compare it to a state in America. Many states in America have fewer people in them than that. I mean, I’ve been to some states in America and I was the only person there.

Really. Really. I was asked to lock up when I left.

But what all the high-performing systems in the world do is currently what is not evident, sadly, across the systems in America – I mean, as a whole. One is this: they individualize teaching and learning. They recognize that it’s students who are learning and the system has to engage them, their curiosity, their individuality, and their creativity. That’s how you get them to learn.

The second is that they attribute a very high status to the teaching profession. They recognize that you can’t improve education if you don’t pick great people to teach and keep giving them constant support and professional development. Investing in professional development is not a cost. It’s an investment, and every other country that’s succeeding well knows that, whether it’s Australia, Canada, South Korea, Singapore, Hong Kong or Shanghai. They know that to be the case.

And the third is, they devolve responsibility to the school level for getting the job done. You see, there’s a big difference here between going into a mode of command and control in education – That’s what happens in some systems. Central or state governments decide, they know best and they’re going to tell you what to do. The trouble is that education doesn’t go on in the committee rooms of our legislative buildings. It happens in classrooms and schools, and the people who do it are the teachers and the students, and if you remove their discretion, it stops working. You have to put it back to the people.

There is wonderful work happening in this country. But I have to say it’s happening in spite of the dominant culture of education, not because of it. It’s like people are sailing into a headwind all the time. And the reason I think is this: that many of the current policies are based on mechanistic conceptions of education. It’s like education is an industrial process that can be improved just by having better data, and somewhere in the back of the mind of some policy makers is this idea that if we fine-tune it well enough, if we just get it right, it will all hum along perfectly into the future. It won’t, and it never did.

The point is that education is not a mechanical system. It’s a human system. It’s about people, people who either do want to learn or don’t want to learn. Every student who drops out of school has a reason for it which is rooted in their own biography. They may find it boring. They may find it irrelevant. They may find that it’s at odds with the life they’re living outside of school. There are trends, but the stories are always unique. I was at a meeting recently in Los Angeles of – they’re called alternative education programs. These are programs designed to get kids back into education. They have certain common features. They’re very personalized. They have strong support for the teachers, close links with the community and a broad and diverse curriculum, and often programs which involve students outside school as well as inside school. And they work. What’s interesting to me is, these are called “alternative education”.

You know? And all the evidence from around the world is, if we all did that, there’d be no need for the alternative.

(Applause ends)

So I think we have to embrace a different metaphor. We have to recognize that it’s a human system, and there are conditions under which people thrive, and conditions under which they don’t. We are after all organic creatures, and the culture of the school is absolutely essential. Culture is an organic term, isn’t it?

Not far from where I live is a place called Death Valley. Death Valley is the hottest, driest place in America, and nothing grows there. Nothing grows there because it doesn’t rain. Hence, Death Valley. In the winter of 2004, it rained in Death Valley. Seven inches of rain fell over a very short period. And in the spring of 2005, there was a phenomenon. The whole floor of Death Valley was carpeted in flowers for a while. What it proved is this: that Death Valley isn’t dead. It’s dormant. Right beneath the surface are these seeds of possibility waiting for the right conditions to come about, and with organic systems, if the conditions are right, life is inevitable. It happens all the time. You take an area, a school, a district, you change the conditions, give people a different sense of possibility, a different set of expectations, a broader range of opportunities, you cherish and value the relationships between teachers and learners, you offer people the discretion to be creative and to innovate in what they do, and schools that were once bereft spring to life.

Great leaders know that. The real role of leadership in education – and I think it’s true at the national level, the state level, at the school level – is not and should not be command and control. The real role of leadership is climate control, creating a climate of possibility. And if you do that, people will rise to it and achieve things that you completely did not anticipate and couldn’t have expected.

There’s a wonderful quote from Benjamin Franklin. “There are three sorts of people in the world: Those who are immovable, people who don’t get it, or don’t want to do anything about it; there are people who are movable, people who see the need for change and are prepared to listen to it; and there are people who move, people who make things happen”. And if we can encourage more people, that will be a movement. And if the movement is strong enough, that’s, in the best sense of the word, a revolution. And that’s what we need.

Thank you very much.

Thank you very much.

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.

دریافت جدیدترین مطالب سایت

به خبرنامه «زوم» بپیوندید و از آخرین تخفیف ها، مقالات و آموزش های تخصصی با خبر شوید: