6بخش

دوره: سیندرلا / درس 6

سیندرلا

7 درس

6بخش

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 0 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زوم»

این درس را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زوم» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زوم»

فایل ویدیویی

برای دسترسی به این محتوا بایستی اپلیکیشن زبانشناس را نصب کنید.

ترجمه‌ی درس

اوه، دوباره سلام

ممنون بابت کمکتون

واقعاً مثل يه رويا بود

بهتر از يه رويا بود

الا” طاقت نداشت صبر کند” تا اتفاقات رخ داده را بنويسدتا تک تک لحظات آن را به ياد داشته باشد، گويي اتفاقات مجلس رقص قصر و اوقاتش با شاهزاده را براي پدر و مادرش تعريف مي‌کرد

مخصوصاً، شاهزاده

آه، اومدي

خوبه

اوه، پدر

از پيشم نرو

مجبورم برم

لازم نيست تنها باشي

همسري اختيار کن

شاهدخت شلينا

اگه بهت دستور بدم که اين کارو بکني چي؟

من دوستت دارم و بهت احترام ميذارم ولي اين کارو نمي‌کنم

به نظرم لازم نيست براي قدرت يا راهنمايي به بيرون از مرزهامون چشم داشته باشيم

چيزي که لازم داريم درست جلوي چشمامونه

و فقط کافيه شجاع باشيم و خوب تا اون رو ببينيم

دقيقاً

ديگه مرد خودت شدي

خوبه

و شايد در اين زمان کمي که برام مونده بتونم برات پدري باشم که لياقتش رو داري

نبايد بخاطر منفعت ازدواج کني

بايد به خاطر عشق ازدواج کني

اون دختر رو پيدا کن

پيداش کن

هموني که همه ازش حرف ميزنن

همون دختر فراموشکار که کفش‌هاش رو جا گذاشته.

کفش‌هاش رو جا گذاشته.

آه، شاد باش، پسرم

متشکرم، پدر

من ازت متشکرم، کيت

دوستت دارم، پسرم

دوستت دارم، پدر

زمان سوگواري که گذشت اعلاميه‌اي جار زده شد

توجه کنيد!

توجه کنيد

توجه کنيد

بدانيد که پادشاه جديد ما بدينوسيله عشق خود را نسبت به شاهدخت مرموزي که در مجلس رقص کفش بلورين پوشيده بود، اعلام مي‌دارد

و تقاضا مي‌کند که او در قصر حاضر شود که پس از آن، اگر شاهدخت مايل باشد شاهزاده بلافاصله با او ازدواج خواهد کرد، به همراه تمام مراسم و تشريفات مقتضي

دنبال اين مي‌گردي؟

حتماً براي خودش يه داستاني داره

برام تعريف نميکني؟

نه؟

خيلي خب

من برات يه داستان تعريف ميکنم

روزي روزگاري دختر جوان زيبايي بود که بخاطر عشق ازدواج کرد

و صاحب دو دختر نازنين شد

همه چيز بر وفق مراد بود

اما يک روز، شوهر اون چشم و چراغ زندگيش، مُرد

دفعه‌ي بعد، به خاطر رفاه دو دخترش ازدواج کرد

ولي اون مرد هم، ازش گرفته شد

و زن مجبور بود که هر روز دختر عزيز اون رو جلوي چشمش ببينه

اميدوار بود يکي از دختران زيبا و احمقش رو به همسري شاهزاده در بياره

ولي اون شيفته‌ي دختري با کفش‌هاي بلورين شد

و به اين ترتيب

من پس از اون به بدي و ناخوشي تا آخر عمر زندگي کردم

مثل اينکه داستان من تموم شده

حالا، تو داستانت رو بگو

اينو دزديدي؟

نه

اون رو بهم دادن

بهت دادن؟

بهت دادن

هيچ‌وقت چيزي رو به کسي نميدن

براي هر چيزي، بايد چيزي پرداخت کنيم

اين طور نيست

مهرباني رايگانه

عشق رايگانه

عشق رايگان نيست

خب، اگه مي‌خواي به مراد دلت برسي بايد اين رو بهم پرداخت کني.

چون يه دختر خدمتکار کثيف و بدون خانواده‌اي اگه ادعا کني دل شاهزاده پيش توئه، هيچکس حرفت رو باور نميکنه

ولي اگه همراه يه خانم نجيب بري بهت بي‌اعتنايي نميکنن

وقتي ازدواج کردي من رو سرپرست خانواده‌ي سلطنتي ميکني

آناستازيا و دريزلا با لردهاي ثروتمندي ازدواج ميکنن

و من، اون پسر رو کنترل خواهم کرد

ولي اون يه پسر نيست

و تو کي هستي؟

تو چطور مي‌خواي بر يه سرزمين حکومت کني؟

بهتره بذاريش به عهده‌ي من

اين جوري همه به خواسته‌هاشون ميرسن

نه

نه؟

نمي‌تونستم از پدرم در برابر تو محافظت کنم ولي از شاهزاده و اين سرزمين محافظت ميکنم

مهم نيست چه اتفاقي برام بيفته

خب، اين يه اشتباهه

نه

چرا؟

چرا اين قدر بي‌رحم هستي؟

متوجه نميشم

سعي کردم باهات مهربون باشم

تو؟

با من مهربون باشي؟

بله

با اينکه هيچ کس حقش نيست اون طوري باهاش رفتار بشه که تو باهام رفتار کردي

چرا اين کارو ميکني؟

چرا؟

چرا؟

چون تو جوون و معصوم و خوب هستي

و من

نه

نه

ميشه بپرسم اينو کجا پيدا کردي؟

از دختر ژنده‌پوشي که خدمتکار خونه‌‌ي ماست

شاهدخت مرموز يه رعيته

مي‌تونين تصور کنين وقتي متوجه اين حيله‌ شدم چقدر مرعوب شدم

به کس ديگه‌اي نگفتين؟

حتي به دخترهاي خودمم نگفتم

لازم نيست کسي حقيقت رو بدونه

شما باعث شدين جلوي شرمساري سرزمين ما گرفته بشه

و دوست دارم همين طور باقي بمونه

داري منو تهديد ميکني؟

بله

خب، چي مي‌خواي؟

مي‌خوام يه کنتس بشم

و مي‌خوام دو دخترم به ازدواج اشراف‌زاده‌ها در بيان

قبوله

و اون دختر؟

اوه

هر کاري مي‌خواين باهاش بکنين

اون برام ارزشي نداره

کجا؟

کنار جاده افتاده بوده

و پيداش کردين؟

دختره رو؟

نه، ناپديد شده

حتماً دليلي براي ناپديد شدنش هست

شايد جلوي حرف زدنش رو گرفتن

دلسرد نشو، کيت

برعکس، دلسرد شو و عاقلانه عمل کن

مردم بايد بدونن که سرزمين در امانه

اينکه پادشاه يه ملکه داره و اين سرزمين وارثي داره

مي‌خوان با اطمينان با آينده روبرو بشن

موافقم

پس بيا اطمينان حاصل کنيم

من پادشاه هستم

من ميگم بايد شاهدخت مرموز رو پيدا کنيم

حتي اگه خودش نخواد پيدا بشه

من بايد دوباره ببينمش

ولي اگه پيدا نشد ،براي صلاح سرزمين بايد با شاهدخت شلينا ازدواج کنين

براي صلاح اين سرزمين

خيلي خب، باشه

ولي اعليحضرت

ولي از هيچ تلاشي براي پيدا کردنش دريغ نميکني

البته، اعليحضرت

بهتون قول ميدم

بعدي

آن کفش درازا و پهناي سرزمين را درنورديد نزد همه‌ي دختران در همه جا و از هر طبقه رفت

اوه، خداي من

اول شما، خانم

خب، يه امتحاني ميکنم

خيلي خب.

باشه

کجا بشينم؟

اوه

بپر!

بالا رفتم

اوه، مراقب باش پام يه کم ورم کرده

يه مدته

بوي مايه‌ي خميره

دوک اعظم به قول خود عمل کرد. از هيچ تلاشي دريغ نکرد که به شاهزاده ثابت کند که شاهدخت مرموز پيداشدني نيست

اندازه ست

اندازه‌ت نيست

اندازه است

اندازه نيست

مال منه

من شاهدخت مرموزم

کفش رو پس بده

کفش رو ازش بگيرين

اين کفش رو ازم نگيرين، خواهش ميکنم

خواهش ميکنم، اين کفش منه

راه را براي کفش باز کنيد

ميشه اون پا رو هم امتحان کنم؟

فکر نکنم

اما هر چه تلاش کردند کفش جادويي حاضر نشد حتي به پاي شايسته‌ترين دختران برود

شاهدخت مرموز رو براتون پيدا کرديم

چي شده، فرمانده؟

اون دختر رو پيدا نکرديم

از آينده‌ي سرزمين‌مون مأيوس شدم

اوه، بي‌خيال

دلسرد نشو

يه خونه‌ي ديگه مونده

يه جا رو هم نبايد جا بندازيم

صداي اسب‌هاست

اسب‌ها

مادر، اين شانس ماست

بذار بيان تو

آقايون

قدم رنجه فرمودين

مي‌خواستيم يه لحظه وقتتون رو بگيريم، خانم محترم

البته، عاليجناب

بفرماييد.

از اين طرف

الا” نمي‌دانست چه کسي در طبقه‌ي پايين بود”

برايش مهم هم نبود

مطمئناً کسي براي ديدن او نيامده بود

ژاکلين، بس کن

آب رفته

دوباره امتحان کن

اوه، کافيه

با اينکه “الا” غمگين بود روحيه‌اش را از دست نداده بود

او مي‌دانست که مجلس رقص و مدتي که با شاهزاده بود خاطراتي زيبا و دوردست مي‌شوند مانند خاطرات مادرش و پدرش و دوران طلايي کودکيش

اندازه‌مه

متأسفم، خانم

بسيار خب

جستجوي ما تموم شد، فرمانده

ولي با اين وجود بازم ممکنه

تقدير به ما روي خوش نشون بده، دخترها

البته، خانم

متن انگلیسی درس

Oh, hello again.

Thank you for your help.

It really was like a dream.

Better than a dream.

Ella couldn’t wait to write down all that had happened, so that she might remember every single bit of it just as if she were telling her mother and father about the palace ball and her time with the prince.

Above all, the prince.

Oh, you’ve come.

Good.

Oh, Father.

Don’t go.

I must.

You needn’t be alone.

Take a bride.

The Princess Chelina.

What if I commanded you to do so?

I love and respect you, but I will not.

I believe that we need not look outside of our borders for strength or guidance.

What we need is right before us.

And we need only have courage and be kind to see it.

Just so.

You’ve become your own man.

Good.

And perhaps, in the little time left to me, I can become the father you deserve.

You must not marry for advantage.

You must marry for love. Find that girl.

Find her.

The one they’re all talking about.

The forgetful one who loses her shoes.

loses her shoes.

Oh, be cheerful, boy.

Thank you, Father.

Thank you, Kit.

I love you, son.

I love you, Father.

Once the time for mourning had passed, a proclamation was sent out.

Hear ye!

Hear ye!

Hear ye!

Know that our new king hereby declares his love for the mysterious princess as wore glass slippers to the ball.

And requests that she present herself at the palace, whereupon, if she be willing, he will forthwith marry her with all due ceremony.

Are you looking for this?

There must be quite a story to go with it.

Won’t you tell me?

No?

All right then.

I shall tell you a story.

Once upon a time, there was a beautiful young girl who married for love.

And she had two loving daughters.

All was well. but, one day, her husband, the light of her life, died.

The next time, she married for the sake of her daughters.

But that man, too, was taken from her.

And she was doomed to look every day upon his beloved child.

She had hoped to marry off one of her beautiful, stupid daughters to the prince.

But his head was turned by a girl with glass slippers.

And so.

I lived unhappily ever after.

My story would appear to be ended.

Now, tell me yours.

Did you steal it?

No.

It was given to me.

Given to you?

Given to you.

Nothing is ever given.

For everything, we must pay and pay.

That’s not true.

Kindness is free.

Love is free.

Love is not free.

Now, here is how you will pay me, if you are to have what you desire.

No one will believe you, a dirty servant girl without a family, if you lay claim to the prince’s heart.

But with a respectable gentlewoman to put you forward, you will not be ignored.

When you are married, you will make me the head of the royal household.

Anastasia and Drisella we will pair off with wealthy lords.

And I shall manage that boy.

But he’s not a boy.

And who are you?

How would you rule a kingdom?

Best to leave it to me.

That way we all get what we want.

No.

No?

I was not able to protect my father from you, but I will protect the prince and the kingdom.

no matter what becomes of me.

Well, that is a mistake.

No!

Why?

Why are you so cruel?

I don’t understand it.

I’ve tried to be kind to you.

You?

Kind to me?

Yes.

And though no one deserves to be treated as you have treated me.

Why do you do it?

Why?

Why?

Because you are young, and innocent, and good.

And I.

No!

No!

May I ask where you got this?

From a ragged servant girl in my household.

The mystery princess is a commoner.

You could imagine when I discovered her subterfuge how horrified I was.

You told no one else?

Not even my own daughters.

No one need ever know the truth.

You’ve spared the kingdom a great deal of embarrassment.

And I should like to keep it that way.

Are you threatening me?

Yes.

So what do you want?

I should like to be a countess.

And I require advantageous marriages for my two daughters.

Done.

And the girl?

Oh.

Do with her what you will.

She’s nothing to me.

Where?

Abandoned on the side of the road.

And have you found her?

The girl?

No, she’s disappeared.

There must be some reason she vanished.

Perhaps she has been prevented from speaking.

Do not lose heart, Kit.

On the contrary, lose heart and gain wisdom.

The people need to know that the kingdom is secure.

That the king has a queen, and the land may have an heir.

They want to face the future with certainty!

Agreed!

Then let us be certain.

I am king.

I say we shall seek out the mystery princess, even if she does not want to be found.

I have to see her again.

But if she’s not found.

then for the good of the kingdom, you must marry the Princess Chelina.

For the good of the kingdom.

Very well, agreed.

But Your Highness.

But you will spare no effort.

Your Majesty, of course.

You have my word.

Next.

The slipper traveled the length and breadth of the kingdom, visiting every maiden both high and low, and every sort in between.

Oh, Lord!

You first, madam.

Well, I’ll give it a go.

Right.

I say.

Where do you want me?

Oh!

Up!

Up I go.

Oh, careful, my foot’s a bit swollen.

I’ve been.

It’s the yeast.

The Grand Duke was true to his word.

He spared no effort to demonstrate to the prince that the mystery princess was not to be found.

It fits!

It doesn’t fit you.

It does fit!

It doesn’t fit.

It’s mine!

I am the mystery princess!

Give back the shoe.

Take the shoe away from her!

Don’t take the shoe away from me, please, please!

Please, it’s my shoe!

Make way for the slipper!

Can I try the other foot?

I don’t think so.

But whatever they tried,the magical slipper refused to fit even the most eligible of maidens.

We found the mystery princess for ya!

What’s wrong, Captain?

We haven’t found the girl.

I’m disappointed for our king.

Oh, come on, now!

Don’t lose heart.

There’s one more house.

We must leave no stone unturned.

Horses!

Horses!

Mother, it’s our chance!

Let them in!

Gentlemen!

What a wonderful surprise.

A moment of your time, good lady.

Of course, Your Grace.

Please.

This way.

Ella did not know who was downstairs.

Nor did she care.

For surely no one had come to see her.

Jacqueline, stop it!

It shrunk.

Try again.

Oh, enough!

Though Ella was sad,her spirit was not broken.

She knew that the ball, and her time with the prince, would become beautiful, distant memories, like those of her father and mother, and her golden childhood.

It fits me!

Bad luck, miss.

Very well.

Our task is done, Captain.

But fate may yet be

kind to us, girls.

Indeed, madam!

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.