چارلی و کارخانه شکلات سازی

7 درس

7بخش

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 0 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زوم»

این درس را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زوم» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زوم»

فایل ویدیویی

ترجمه‌ی درس

بیا

بالا و بیرون? دیگه چیه؟

مواظب باش

خدای من

باید تندتر از اینا بریم، در غیر این صورت هرگز از بین نخواهیم رفت.

از بین رفتن چی؟

سالهاست مشتاق فشار دادن اون دکمه بودم

خب میریم … بالا و بیرون

منظورتون اینه

بله

من انجام میدم. ولی این شیشه است

میلیونها تکه میشه

آکوستوس انگشتهات رو نلیس

خیلی خوشمزه است

مامان نگاه کن. چقدر نرم شدم

آره ولی آبی هم شدی

برام آسانسور شیشه ای پرنده بگیر

امروز فقط دوش آب گرم میگیریم وروکا

من میخوامش

کجا زندگی میکنید؟

اونجا… اون خونه کوچیک

فکر میکنی کی برگردند؟

از کجا بدونم؟

فکر کنم کسی در زد

سلام مامان

مامان… بابا… ما برگشتیم

چارلی

چارلی

خدای من

آقای ویلی ونکا

ما رو تا خونه آورد

دیدیم

شما باید …

اولیا

بله. درسته

میگه چارلی یه چیزی برنده شده

نه یه چیز

بیشترین چیزی که تا حالا بوده

همه کارخونم رو میخوام به این کوچولو بدم

شوخی میکنید

نه واقعا

درسته. چند ماه پیش که داشتم موهامو به مناسبت نیمه سال کوتاه میکردم به من الهامات عجیبی دست داد

با نگاه کردن به اون موی سفید

دیدم که تمام زحمات عمرم، کارخونم ، اومپا-لومپاها

بعد از من بی سرپرست میشن؟

فکر کردم باید وارثی داشته باشم

و چارلی رو دارم

تو

به همین خاطر اون بلیط طلایی رو فرستادید

اوهوم… اومپا-لومپا چیه؟

من 5 تا بچه رو به کارخونم دعوت کردم و اونی که از همه پاکتر بود برنده میشد

تو چارلی

تو چی میگی؟

میای با من در کارخونه زندگی کنی؟

معلومه

البته. عالی میشه اگه خانوادم هم با من بیان

معلومه که نمیشه

تو نمیتونی یه کارخونه شکلاتسازی رو بگردونی در حالی که خانوادت بهت آویزونه

به تو چه

یه شکلاتساز باید تنها و آزاد باشه

و دنبال آرزوهاش بره تا به نتیجه برسه

مث من

خانواده ای ندارم و غول موفقیتم

یعنی اگه با تو بیام دیگه خانوادمو نمیبینم؟

بله… به عنوان جایزه

پس نمیام

من خانوادم رو با هیچ چیز عوض نمیکنم

حتی با همه شکلاتهای دنیا

اوه، میبینم

عجیبه

به جز شکلات، آبنبات و چیزهای دیگه هم هست

متاسفم آقای ونکا، همینجا میمونم

واو. این فقط

غیرمنتظره است

و عجیب

پس در اینصورت

خدانگهدار

نظرت عوض نمیشه؟

هرگز

باشه. پس خدانگهدار

اوضاع بهتر میشه

این بار مادربزرگ جورجینا واقعا درست میگفت

روز بعد، چارلی و خانوادش سوراخ پشت بوم رو تعمیر کردن

و پدربزرگ جو بیرون تختش بود

ولی احساس خستگی نمیکرد

پدر چارلی کار بهتری در کارخونه خمیردندون پیدا کرد

ماشینی که به جاش اومده بود رو تعمیر میکرد

اوضاع خانواده باکت بهتر از این نبود

ولی اوضاع ویلی ونکا اینطور نبود

دلیلش چی بود؟

شکلات تنها چیزیه که در اون واردم و حالا در اون هم شک دارم

دیگه نمیدونم چه ابتکاری به خرج بدم

دارم خودم رو برای آجیلها سرزنش میکنم

من همیشه احساس میکردم شکلاتهام بهترینن

دلیلش همینه مگه نه

با احساس خوب، شکلات خوب و با احساس بد شکلات بد درست میشه

تو خیلی خوبی

شکلات ساز حیفی بود واندل والتر

ویلی ونکا

خودشه

نوشته شکلاتهای جدیدش خوب نیست

ولی من فکر میکنم اون فقط یه تخم مرغ گندیده است

بله

راست میگی؟

تا حالا دیدیش

بله

اول فکر کردم خیلی خوبه ولی در نهایت اینطور نبود

موهاشم خنده داره

نه

چرا اینجا اومدی؟

حالم خوش نیست

وقتی ناراحتی چی خوشحالت میکنه؟

خانواده ام

وووی. چرا از خانواده ام خوشت نمیاد؟

موضوع خانواده تو نیست بلکه کلاً

اونها میگن چکار بکن و چکار نکن و این با خلاقیت جور درنمیاد

اونها سعی میکنن مراقبت باشن چون دوستت دارن

باور نمیکنی برو بپرس

از کی؟

پدرم؟

امکان نداره

حداقل برای من امکان نداره

میخوای من باهات بیام

هی… هی چه فکر خوبی

بله! میدونی چیه

من وسیله نقلیه دارم. باید بیشتر مراقب جای پارکم باشم

فکر کنم خونه رو عوضی گرفتیم

وقت قبلی دارید؟

نه. ولی اون دندون در داره

باز کن

ببینم خرابیش کجاست

خدای من

من دندونهای نیشی مث اینو

از

ویلی

بابا

تمام این سالها

دندونهات رو جِرم گیری نکردی

حتی یکبار

و ویلی ونکا دوباره پیشنهادش رو به چارلی تکرار کرد، به علاوه یه شرط

ببخشید که دیر کردم. حواسمون پرت شد

فکر کردم رعد و برقه

برای شام میمونی ویلی

بله، لطفا

من بشقابها رو جابجا میکنم

تو بوی بادوم زمینی میدی

خیلی دوستش دارم

ممنون

شما هم بوی صابون میدی

که دوستش دارم

دستهات رو از روی میز بردار چارلی

نظرت درباره بادبادکهای تمشکی چیه؟

بجای چسب از “شیرین بیان” استفاده میکنیم

سر میز شام حرفی از کار نباشه

ببخشید مامان

فکر میکنم تو داری کارت رو شروع میکنی

در پایان، چارلی باکت یه کارخونه بُرد

ولی ویلی ونکا چیز بهتری بُرد

یه خانواده

چیزی که کاملا میشه روش حساب کرد

هیچوقت زندگی اینقدر شیرین نبود

متن انگلیسی درس

Come on.

“Up and Out”?

What kind of room is that?

Hold on.

Oh, my goodness.

We’re gonna need to go much faster, otherwise we’ll just never break through.

Break through what?

I’ve been longing to press that button for years.

Well, here we go.

Up and out.

But do you really mean.

Yeah.

I do.

But it’s made of glass.

It’ll smash into a million pieces.

Augustus, please don’t eat your fingers.

But I taste so good.

Look, Mother.

I’m much more flexible now.

Yes, but you’re blue.

Daddy, I want a flying glass elevator.

Veruca, the only thing you’re getting today is a bath, and that’s final.

But I want it.

Where do you live?

Right over there.

That little house.

What time do you think they’ll be back?

Hard to know, dear.

I think there’s someone at the door.

Hi, Mom.

Mom.

Dad.

We’re back.

Charlie.

Charlie.

Goodness.

This is Willy Wonka.

He gave us a ride home.

I see that.

You must be the boy’s.

Parents?

Yeah.

That.

He says Charlie’s won something.

Not just some something.

The most “something” something of any something that’s ever been.

I’m gonna give this little boy my entire factory.

You must be joking.

No, really.

It’s true.

Because you see, a few months ago, I was having my semiannual haircut and I had the strangest revelation.

In that one silver hair.

I saw reflected my life’s work, my factory, my beloved Oompa-Loompas.

Who would watch over them after I was gone?

I realized in that moment: I must find a heir.

And I did, Charlie.

You.

That’s why you sent out the golden tickets.

Uh-huh.

What are Oompa-Loompas?

I invited five children to the factory and the one who was the least rotten would be the winner.

That’s you, Charlie.

So, what do you say?

Are you ready to leave all this behind and come live with me at the factory?

Sure.

Of course.

I mean, it’s all right if my family come too?

Oh, my dear boy, of course they can’t.

You can’t run a chocolate factory with a family hanging over you like an old, dead goose, No offense.

None taken, jerk.

A chocolatier has to run free and solo.

He has to follow his dreams, Gosh darn the consequences.

Look at me.

I had no family, and I’m a giant success.

So if I go with you to the factory, I won’t ever see my family again?

Yeah.

Consider that a bonus.

Then I’m not going.

I wouldn’t give up my family for anything.

Not for all the chocolate in the world.

Oh, I see.

That’s weird.

There’s other candy too besides chocolate.

I’m sorry, Mr. Wonka, I’m staying here.

Wow.

Well, that’s just.

unexpected.

and weird.

But I suppose, in that case, I’ll just.

Goodbye, then.

Sure you won’t change your mind?

I’m sure.

Okay.

Bye.

Things are going to get much better.

And for once, Grandma Georgina knew exactly what she was talking about.

The next morning, Charlie helped his parents fix the hole in the roof.

Grandpa Joe spent the whole day out of bed.

He didn’t feel tired at all.

Charlie’s father got a better job at the toothpaste factory.

repairing the machine that had replaced him.

Things had never been better for the Bucket family.

The same could not be said for Willy Wonka.

I can’t put my finger on it.

Candy’s the only thing I was ever certain of and now I’m just not certain at all.

I don’t know which flavors to make or which ideas to try.

I’m second-guessing myself, which is nuts.

I’ve always made whatever candy I felt like, and I.

That’s just it, isn’t it?

I make the candy I feel like, but now I feel terrible, so the candy’s terrible.

You’re very good.

Pity about that chocolate fellow, Wendell Walter.

Willy Wonka.

That’s the one.

Says here in the paper his new candies aren’t selling very well.

But I suppose maybe he’s just a rotten egg who deserves it.

Yep.

Oh, really?

You ever met him?

I did.

I thought he was great at first, but then he didn’t turn out so nice.

He also has a funny haircut.

I do not!

Why are you here?

I don’t feel so hot.

What makes you feel better when you feel terrible?

My family.

Ew.

What do you have against my family?

It’s not just your family, It’s the whole idea of.

They tell you what to do, what not to do and it’s not conducive to a creative atmosphere.

Usually they’re just trying to protect you because they love you.

If you don’t believe me, you should ask.

Ask who?

My father?

No way.

At least, not by myself.

You want me to go with you?

Hey.

Hey, what a good idea.

Yeah!

And you know what?

I’ve got transport.

I have to be more careful where I park this thing.

I think we’ve got the wrong house.

Do you have an appointment?

No.

But he’s overdue.

Open.

Now, let’s see what the damage is, shall we?

Heavens.

I haven’t seen bicuspids like these since.

Since.

Willy?

Hi, Dad.

All these years.

and you haven’t flossed.

Not once, It was on this day.

that Willy Wonka repeated his offer to Charlie who accepted on one condition.

Sorry we’re late.

We were brainstorming.

Thought I heard thunder.

You staying for dinner, Willy?

Yes, please.

I’ll shuffle the plates.

You smell like peanuts.

I love peanuts.

Oh, thank you.

You smell like old people and soap.

I like it.

Elbows off the table, Charlie.

How do you feel about little raspberry kites?

With licorice instead of string.

Boys, no business at the dinner table.

Sorry, Mom.

I think you’re on to something, though, Charlie.

In the end Charlie Bucket won a chocolate factory.

But Willy Wonka got something even better:

A family.

And one thing was absolutely certain

Life had never been sweeter.

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.