بخش 04

: غارنشینان / فصل 4

بخش 04

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 10 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زوم»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زوم» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زوم»

ترجمه‌ی فصل

نه نخورش، جديده.

هنوز زنده‌ايم.

بجنب، به خوردن ادامه بده تا برسيم بالا

هي، “گاي” کجاست؟

!نه

داشتي جايي ميرفتي؟

کوهستان، جاي مرتفع، آخر دنيا، يادته؟

اون که اتفاق افتاد رفت پي کارش غارمون رو هم نابود کرد

نه، اون فقط شروع پايان بود

پايانِ پايان هنوز درراهه

ايپ، بندازش

نميتونيم بذاريم بره

اگه قبل از غروب نتونيم يه غار پيدا کنيم چي؟

اگه چند روز طول بکشه چي؟

اگه پرنده‌ها برگردن چي؟

!ما به آتيشش احتياج داريم، احمق جون

خيلي خب باشه، تا وقتي يه غار پيدا کنيم باهامون ميموني

چي؟ نخيرم نميمونم منو قاطي خودتون نکنين

اگه ميخواين اينجا بمونين. اما بذارين من برم

…من يه رويا دارم

يه ماموريت !يه دليل براي زنده بودن

!نه ديگه نداري

من يه فکري دارم

بياين بريم به اون کوهستان

اون که خيلي دوره

بابام وااااقعا دلش يه غار ميخواد

توي اون کوهستان يه عالمه غار هست

تا حالا رفتي اونجا؟

خب اونجا کوهستانه

،کوهستان امنه …کوهستان غار داره

آب داره، تيکه چوب داره

مامان، مامان، شنيدي چي گفت؟ ميتونم واسه خودم يه چوب داشته باشم

آره، چوب، و غار، غار و چوب

چوب‌هاشم خيلي باحالن، بياين بريم

!ساکت

اون چيزه عجيبه

نه، نه، نه، چيزي نيست سندي

اون “بلت”ـه

يه تصميم گرفتم

….مـــيــريــــم به اون کوهستان

ازم نپرسين چرا، حس ششمم بهم ميگه

فقط حس ميکنم کار درستيه

والا نميدونم گراگ آخه تا حالا اينقدر راهو پياده نرفتيم

فکر .. فکر نکنم پاهام بتونن همچين کاري بکنن

من که عمرا تا اونجا زنده نميمونم

پس بياين بريم

اذيت نکنين ديگه، بهش فکر کنين

کل خانوادمون با همديگه به يه سفر طــولانــي و آروم تا اون سر سرزمين ميريم

روزها و شب‌ها فقط و فقط در کنار هم؟

قصه تعريف مي کنيم، ميخنديم

به عنوان خانواده به هم نزديک تر ميشيم

!ازم جداش کنين! ازم جداش کنين

اگه براي سرشاخ شدن باهاش آماده نيستي پس توي چشماش نگاه نکن

ميشه دستاي گنده و غول پيکرت رو توي قسمت صف خودت نگه داري؟

باحال نيست؟ داريم اولين سفرمون رو با هم ميريم

اينقدر هل نده وگرنه زبونت رو از حلقومت ميکشم بيرون

آروم باشين ديگه ميخواين بچرخيم و برگرديم؟ ميخواين؟

اگه اينو ميخواين بگين سه سوته برتون ميگردونم

بابا، بايد برم دستشويي

آروم باش بابا، ميدونم که ميتوني نگهش داري - فکر نکنم -

سندي، اونو از دهنت بيار بيرون

دست نزن - !مامان بزرگ -

!هنوزم بايد برم دستشويي

باشه بابا، فقط سريع کارتو بکن که راه بيافتيم - بس کن ديگه -

!يه چيزي گازم گرفت - !هر چي بود سرزنشش نميکنم -

بابا، ميشه منم پسره رو کول کنم؟

نه

حالا چي؟ - نه

حالا چي؟ - نه

حالا چــي؟

تا شبم بگي، ميگم نه

!نه، نه، نه، هنوزم نه

من با شکم خالي نميميرم

!گراگ، هممون خيلي خسته‌ايم

وقتي رسيديم يه چيزي ميخوريم

سفر ديگه خيلي داره طولاني ميشه

يه چيزي ميزنم به بدن

اينکارو نکن، وگرنه خط خطيت ميکنه

اون که غذا نيست، حيوون اهليه حيوون اهلي منه

حيوون اهلي ديگه چيه؟

حيوونيه که نبايد خورد

ما به اونا ميگيم بچه

هيچ مردي نبايد حيوون اهلي داشته باشه چيز عجيبيه … و اشتباهم هست

غذائه - نه، نه، لطفا -

اونو نميگم که، اونو ميگم

غذا، همه چيو درست ميکنه

صورت مخصوص شکارت رو نشونم بده

تو نه، تو هنوز مشمول مجازاتي

بجنب تانک

پاهام درد ميکنه

بنظر ناراحت مياي - نخير ناراحت نيستم -

اين دختر خانم عصباني دلش ميخواد همونکاري که اونا ميکنن رو بکنه

آماده نبودم بابا

!وايسا تانک، دارم ميام کمکت

چرا داري اينکارو ميکني؟

اصلا چيکار دارن ميکنن اينا؟

شکار ميکنن

!نزديک من نــشــو

نه، جدا، چيکار دارن ميکنن؟

بابا تو که اون همه تخم داري خب يه تخم ديگه بذار

ديگه فقط داري نمک به زخمم ميپاشي

بفرما، کي هوس عقرب کرده؟

چه بلايي سر اون تخمه و پرندهه اومد؟

…از دستمون پريدن، اما

وقتي پرندهه پاشو گذاشت روي من و منو فرو کرد توي زمين

عقربه منو گرفت

وميدوني بعد از چند تا اتفاق پشت سر هم حالا نشستيم دور هم داريم ميخوريمش

پس، هر دو طرف سود کردن

کافي نبود کافي نبود، بيشتر ميخوام

بـــيـــشــتــر مــيــخــوام

اوه، يا خدا نگاش کن منو که نميخوره، مگه نه؟

نه، زيادي استخوني هستي

…اگه قرار باشه کسي رو بخوره ميره سراغ

!مامان

!فک‌ش رو قفل کرده

!يه چوب بيار! يه چوب بيار

!ولم کن

!هيولاي پير پاتال مريض

!بجنب، چوب رو بکن توي دهنش

محکم نگهش دارين

آگا، پاشو محکم بگير

چرا داري غلت ميخوري و ميري؟

فقط يه چيزي واسه خوردن ميخوام

تو واسه شام حشره خوردي !يه عالمه حشره خوردي

خواهش ميکنم

اجازه ميدم توي شکار کمکم کنيا

واقعا؟

بخاطر من صبر نکنين

بعد از مرگم قصه‌ام رو تعريف کنين

خيلي خب

اسم اين چيه؟

تله

چيکار ميکنه؟

…خب

دقيقا چند وقته تنها بودي؟

خب، حالا ما بايد چيکار کنيم؟

استعداد بازيگريت چطوره؟

کارت خوبه‌ها

شرمنده، نه

خيلي خب

آره. مال توان - ببخشيد -

…اون يکي دستت

اون دستمه - …خيلي خب، دارم ميبرمش کنار -

ميره زير

پاشو نذاشت توي تله‌ات و اينا

!آره، متوجه شـــــــدم

ايپ کجاست؟

خيلي دختر باحاليه

!ايپ

!بابا، نه

خداي طعمه

بنظر مياد قرار نيست هيچ پسمونده‌اي از غذا بمونه

پسمونده ديگه چيه؟

ميدوني، وقتي يه عالمه غذا داشته باشي يکميش بعنوان پسمونده باقي ميمونه

خب، ما هيچوقت اينقدر غذا نداريم که زياد بياد

گراگ، چرا يه قصه تعريف نميکني؟

فکر خوبيه، نظرتون راجع به يه قصه چيه،‌ها؟

!آره، يه قصه !يه قصه برامون تعريف کن

روزي روزگاري، يه ببر کوچولو بود

که با خانوادش توي غار زندگي ميکرد

قوانين زيادي داشتن

اما قانون اصلي که ساده هم بود اين بود که هيچوقت شب از غار بيرون نرن

و درِ غار هم اونقدر سنگين بود که آدم با خودش ميگه که اين قانون راحت به خاطر ميمونه

و اصلا از ياد آدم نميره

دقيقا

اما در هرحال وقتي همه خواب بودن

از غار بيرون رفت

نه- آره -

و زودتر از اوني که فکرشو بکنه، غار از بين رفت

و همه مجبور شدن يه سفر طولاني و مزخرف رو شروع کنن

همراه يه آدم عجيب غريب که باهاش آشنا شدن

!و مُردن

پايان

خدايي اصلا انتظار همچين پايان غافلگيرکننده‌اي رو نداشتم

قصه‌هاي من هيچوقت اينجوري تموم نميشن

!ايول، دو تا قصه توي يک شب

باشه، ولي قصه‌ام به خوبي گراگ نيستا

روزي روزگاري، يه ببر خوشگل بود

با بقيه‌ي خانوادش توي يه غار زندگي ميکرد

پدر و مادرش بهش گفته بودن هر جا دلت ميخواد ميتوني بري

اما هيچوقت طرف پرتگاه نرو، چون ممکنه بيفتي

.و بميري قصه‌ي خوبي بود

و وقتي هيچکس حواسش نبود

رفت نزديک پرتگاه

و هر چي به لبه نزديک تر ميشد

چيزاي بيشتري رو ميتونست بشنوه چيزاي بيشتري رو ميتونست ببينه

چيزاي بيشتري رو ميتونست حس کنه

…بالاخره

لب پرتگاه ايستاد

يه نور ديد

و دستشو دراز کرد که لمسش کنه

و ليز خورد

و سقوط کرد

و پرواز کرد

به سمت کجا پرواز کرد؟

فردا

فردا؟

يه جايي با خورشيدهاي بي شمار توي آسمونش

جاي خيلي روشني ميشه

يه جايي نه مثل امروز، نه مثل ديروز

جاييه که همه چيز بهتره

…فردا که جايي نيست، فردا .. فردا

فردا رو نميشه ديد

اوه چرا

من ديدمش.

اين جاييه که دارم ميرم.

متن انگلیسی فصل

GRUG No, don’t eat it, it’s new.

ALL Still alive!

GUY Come on, keep eating.

EEP Hey, where is Guy?

GUY No!

Going somewhere?

The mountain? High ground? End of the world, remember?

That already happened.

It destroyed our cave.

No. That was just

the beginning of the end.

The end of the end

is still coming.

Eep. Drop it.

We can’t let him go!

What if we don’t find

a cave before sunset?

What if it takes a few days?

What if

the birds come back?

We need his fire, dummy!

Fine. You’re staying with

us until we find a cave.

What? No, I’m not. Don’t

make me a part of this!

Ooh! Stay here if you

want, but let me go.

I’ve got a dream…

a mission, a reason to live!

Not anymore.

Um, I’ve got an idea.

Let’s go to that mountain.

It’s too far.

Dad really has his

heart set on a cave.

There are caves

on that mountain.

Have you been there?

It’s a mountain.

Mountains are safe.

Mountains have caves.

And water. And sticks.

Mom? Did you hear that? I can get my own stick!

Yes. Sticks and caves.

Caves and sticks.

Crazy sticks.

Let’s go.

Quiet!

Dun-dun-dun!

Ugh! That thing is weird.

No, no, no.

It’s okay, Sandy.

That’s just Belt.

Uh, I’ve made a decision.

We’re going to that mountain.

Don’t ask me why.

Just a hunch.

Just feels right.

I don’t know, Grug. We’ve

never really walked that far.

I don’t think

my feet can do that.

I’ll never live long

enough to get there.

Let’s do it.

Oh, come on, just think.

Our whole family

packed together

on a long, slow, trip across country?

Days and nights with just each other.

We’ll tell stories.

We’ll laugh.

Ha-ha-ha!

We’ll become

closer as a family.

Get her off!

If you’re not ready

to challenge her,

then don’t look her in the eye.

Could you keep

your big giant arms

on your side of the trail?

Isn’t this fun? We’re taking

our first trip together.

Stop shoving, or I will

pull out your tongue!

Do you want me to turn this

family around? Do you?

Because I will turn this

family around so fast!

Dad, I gotta go!

Come on, you can hold it.

I don’t think so.

UGGA Sandy, take

that out of your mouth.

GRAN I’m touching…

EEP Gran.

THUNK Dad, I still gotta go!

GRUG Fine. Just go behind one of

those lumpy things and make it fast.

THUNK Something bit me! GRAN I don’t blame it.

EEP Dad, can I take

a turn carrying him?

GRUG No.

EEP How about now? GRUG No.

EEP Now? GRUG No.

EEP Now?

GRUG I can do this

all day long.

No, no, no and still no.

I’m not dying on

an empty stomach.

Grug, we’re all pretty tired!

We’ll eat when we get there.

It’s taking too long!

I’m grabbing a snack.

Don’t do that.

He will cut you.

That’s not food, he’s a pet. My pet.

What’s a pet?

An animal you don’t eat.

We call

those children.

No man should have a pet.

It’s weird and wrong.

It’s food! No, please!

Not that. That!

Food fixes everything.

Show me your hunting face.

Not you.

You’re still grounded.

Come on, Thunk.

(GROANS) My feet hurt.

Ow!

Ow.

You look tense.

I’m not tense.

Angry girl wants to be

doing what they’re doing.

I wasn’t ready.

Hang on, Thunk, I’m coming!

Why are you doing this?

GUY What

are they doing?

Hunting.

THUNK Get it off! You stay away from me.

No, seriously, what are they doing?

THUNK You’ve got a ton of eggs.

Just make another egg.

Now you’re just rubbing it in.

There, who’s hungry for scorpion?

Uh, what happened to

the egg and the bird?

Oh.

We lost him.

But when the bird stepped on me

and pushed me

into the ground…

the scorpion

grabbed a hold of me…

and one thing led to another

and here we are eating him.

So, win-win.

Not enough. Not enough! I need more.

I need more.

Oh, look at that. Uh, she’s

not going to eat me, right?

You’re too skinny.

If she was going to eat

anyone it would be…

EEP Mom!

She’s locked her jaw!

Get a stick! Get a stick!

Stay away!

You sick old monster!

Hurry! Put the stick

in her mouth!

Whoa, whoa, whoa!

GRUG Hold her still.

Use a rock.

Ugga, would you

just hit her legs?

Why are you rolling away?

I just want something to eat.

You have bug for dinner.

Plenty of bug!

Please.

I’ll let you help me hunt.

Really?

Don’t wait on me.

They’re all over me.

Tell my story.

Okay.

What do you call this?

A trap.

What does it do?

Well…

Thump, thump, thump, thump, thump.

Ta-da!

How long have you been alone?

So, what do we do?

Ooh…

How’s your acting?

You’re good at this.

Ooh!

No. Sorry.

Okay.

Yeah, that’s yours.

EEP Excuse me.

Your other hand…

That’s my arm.

Okay, I’m moving it.

GUY Going under.

Uh, it didn’t step in

your trap-y thing.

Yeah, I noticed!

Ooh!

Ow.

Where’s Eep?

She’s awesome.

Eep!

Dad, no!

GRUG Ow!

THUNK It’s an avalanche

of flavor.

Looks like we won’t

be having any leftovers.

What are left overs?

When you have so much food to

eat, you have some leftover.

Oh… We never

have that much food.

Grug, how about a story?

Oh, that’s a good idea.

How about a story? Huh?

Yeah, tell us a story!

Once upon a time, there was a little tiger…

who lived in a cave

with her family.

There were a lot of rules…

but the big, simple one was to

never leave the cave at night.

And the door was so heavy, you’d

think it would be easy to remember.

So easy to remember!

I know.

But, while everyone

was asleep…

she went out anyway.

ALL No! Yes!

And no sooner than she did, their cave was destroyed…

and everyone had to go

on this long, sucky walk…

with some weirdo they met…

and die!

The end.

GUY Whoa!

I did not see that coming.

Twist ending.

My stories never end like that.

Yes! Two stories

in one night!

GUY Um…

Okay. But it won’t

be as good as Grug’s.

Um…

Once upon a time, there was a beautiful tiger.

She lived in a cave

with the rest of her family.

Her father and mother told her,

You may go

anywhere you want…

but never go near the cliff, for you could fall.

And die.

Good story.

GUY But when no one

was looking…

she’d go near the cliff…

for the closer

she came to the edge…

the more she could hear, the more she could see…

the more she could feel.

Finally…

she stood at the very edge.

She saw a light.

She leaned out to touch it…

and she slipped.

And she fell.

And she flew.

Where did she fly?

Tomorrow.

Tomorrow?

A place with more suns in

the sky than you can count.

It would be so bright.

A place not like today, or yesterday.

A place where

things are better.

Tomorrow isn’t a place.

You can’t see it!

Oh, yes, it is.

I’ve seen it.

That’s where I’m going.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

  • tatym tatym

    مشارکت : 100.0 درصد

ویرایشگران این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

  • tatym tatym

    مشارکت : 0.6 درصد

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.