Optional Interview with Dr. Robert Bilder on Creativity and Problem Solving

توضیح مختصر: Dr. Robert Bilder directs the consortium for Neuropsychiatric Phenomics, which is a team of more than 50 investigators most centered at the University of California in Los Angeles. And the way that I find easiest to remember those five factors is to use the acronym OCEAN, which stands for openness, conscientiousness, extraversion, agreeableness, and neuroticisim. And it probably permits different neural networks to assemble themselves in ways that may make sense spontaneously, but are free from the guided process of our top down mind.

زمان مطالعه: 23 دقیقه

سطح:

فایل ویدئویی:

ویدئوی آموزشی درس « Optional Interview with Dr. Robert Bilder on Creativity and Problem Solving »

ترجمه فارسی داستان:

دکتر رابرت بیلدر هدایت کنسرسیوم فنومیک‌های عصبی-روانی را بر عهده دارد، که تیمی است متشکل از بیش از ۵۰ محقق که مرکز اصلی‌شان در دانشگاه کالیفرنیای لس‌آنجلس است. هدف این کنسرسیوم شناختن فنوتیپ‌های عصبی-روانی در سطح ژنوم، با استفاده از ترکیبی از پژوهش‌های انسانی و بنیادی، و استراتژی‌های انفورماتیک است. می‌توان گفت هدف دکتر بیلدر ایجاد درک بنیادی تازه‌ای از چگونگی برخورد با اختلالات شخصیتی و بیماری‌هایی است که بر روی شخصیت تأثیر می‌گذارند. در این رابطه، دکتر بیلدر به هدایت و همکاری با چندین مرکز مهم دیگر نیز اشتغال دارد. اما از همه جالب‌تر برای ما این است که دکتر بیلدر مدیر مرکز تنن‌بام در حوزه‌ی بیولوژی خلاقیت است. یکی از مهم‌ترین برنامه‌هایی که در آمریکا در زمینه‌ی مطالعه‌ی خلاقیت وجود دارد. با این معرفی، باعث افتخار است که با دکتر بیلدر گفتگو می‌کنم. خیلی از شما ممنونم که امروز به ما پیوستید، دکتر بیلدر. شما یکی از بهترین متخصصین دنیا در حوزه‌ی خلاقیت هستید. پرسشی رو از شما می‌پرسم که گاهی‌اوقات دانشجویانم ازم می‌پرسند. [می‌گن]: یه لحظه صبر کنید. دیگرانی این مسأله را قبلا حل کرده‌اند. پس اگر من بهش فکر کنم و راه‌حلش را پیدا کنم، نمی‌شه گفت که برای حلش کار خلاقانه‌ای کردم. چون دیگران قبلا حلش کرده‌اند. نظر شما در رابطه با این موقعیت چیه؟ » خب فکر می‌کنم تا زمانی که مسأله را خودتان حل نکنید ذهنتان ورزیده نمی‌شود و ارتباط منحصربه‌فردی که در ذهن برای حل مسأله لازم است، ایجاد نمی‌شود. پس می‌توانیم تمایز قائل شویم میان چیزهایی که در جهان خلق شده‌اند، [و خلق مجدد این چیزها] با توجه به اینکه قبلا خلق شده‌اند، خلاقانه نیست. اما اگر به چیزی که قبلا خلق شده فکر کنید، چیزی منحصربه‌فرد و جدید برای شما ایجاد می‌شود که برایتان ارزش دارد و با معیارهای خلاقیت مطابقت دارد. و این برای ذهنتان اهمیت دارد که این کار را انجام دهد تا بتواند دیگر مسأله‌های خلاقیت را حل کند. » کاملا موافقم. خوشحالم که به این نکته اشاره کردید. زمانی که می‌خواهیم چیز جدیدی یاد بگیریم و نظرمان را به صورت عمومی بیان می‌کنیم، مانند هرکس دیگر، با انتقاداتی روبه‌رو می‌شویم. برای چنین انتقاداتی چه توصیه‌ای دارید؟ » یک نفر چیزی به من گفت، که جالبه برام که زودتر نشنیده بودم. گفت که رهبری یعنی توانایی پوشاندن ترس. و فکر می‌کنم که اگر می‌خواستم به همه‌ی موقعیت‌هایی فکر کنم که در خصوص پیشامدها یا انتقادها نگران بودم [به این نتیجه می‌رسیدم] و فکر می‌کنم، که تنها از طریق تجربه‌ی مکرر هست که اشخاص می‌توانند بیاموزند چگونه کمی بهتر با مسائل روبه‌رو شوند. همیشه سخته،‌ اما فکر می‌کنم تنها توصیه‌ای که می‌توانم به دیگران بکنم اینه که همیشه همان دقتی را در کمبودها و مشکل در دیدن تصویر کلی و [مشکل در] درک کلیت مشکل داشته باشید، که برای دیگر مسائل دارید. » این ایده را هم دوست دارم، اینکه گاهی اوقات مشتاق به پذیرش ناراحتی باشیم، چون این کار ضروریه. »‌ بعضی افراد می‌گویند که فقط در زمان‌هایی که نوعی ناراحتی را تجربه می‌کنید می‌توانید نوعی تغییر ایجاد کنید. پس اگر کسی بخواهد پیشرفت کند، لازم است که تا حدی با ناراحتی مواجه شود. این ماهیت تغییر است. تغییر فیزیکی در ذهن باید همراه با کار باشد و آن کار باید همراه با کمی ناراحتی باشد. » کاملا موافقم. » به یاد مربی سابقم افتادم که می‌گفت نباشد در جهان بی‌رنج گنج. » [خنده] بله، درسته. » و این مثل برای ذهن هم کاربرد داره. » گاهی این مثل‌های قدیمی واقعا درست هستند. اصلا به خاطر همین مثل شده‌اند. شما نظریات خیلی جالبی در خصوص ارتباط خلاقیت و موافق نبودن دارید. می‌شه بخشی از این نظرات را با بینندگان ما در میان بگذارید. » حتما. نکته‌ی جالب این است که زمانی که شخصیت را مطالعه می‌کردیم، مشخص شد که مدل‌های متعددی برای شخصیت، یا خلق‌وخو یا کاراکتر داریم. اما تقریبا همه‌ی اونها رو می‌شه خلاصه کرد در پنج ویژگی، و با گذشت زمان درستی این‌ها ثابت شده. و من روشی رو پیدا کردم که بشه راحت حفظشون کرد و اون استفاده از واژه‌ی مخفف OCEAN هست، که تشکیل شده از openness (گشودگی)، conscientiousness (وجدان گرایی)، extraversion (برون‌گرایی) agreeableness (توافق) و neuroticisim (روان‌رنجورخویی). و بعد از آنکه که ویژگی‌های شخصیتی را بررسی کردیم و سعی کردیم تا این ویژگی‌های شخصیتی را با میزان خلاقیتشان ارتباط دهیم، متوجه شدیم که دو ارتباط وجود دارد که یکی از آن‌ها اصلا جای تعجب ندارد. گشودگی (تمایل) در برابر تجربه‌های جدید با دستاوردهای بزرگ ارتباط دارد. اما در ادامه با چیزی روبه‌رو شدیم که شاید چندان واضح نبود، و آن اینکه ارتباطی هم میان توافق وجود دارد، اما این ارتباط منفی است. یعنی افرادی که توافق کمتری دارند یا ناموافق‌تر هستند دستاوردهای خلاقانه‌ی بیشتری دارند. و می‌توانیم این را به عنوان یکی از جنبه‌های سنت‌گریزی در نظر بگیریم. کسانی که تمایل دارند وضعیت حال و مدل‌های فعلی را به چالش بکشند و چیزی را به صرف باورهای جمعی باور ندارند، افرادی از اجتماع هستند که به خلاقیت بیشتری دست پیدا می‌کنند. » نظر منم همینه. خیلی جالبه و برخلاف پیش‌فرض‌های قبلیه. » بله. » معمولا همه فکر می‌کنند که موافق‌بودن رفتار خوب و مثبتی هست و در واقع موافق‌بودن رفتار خوب و مثبتی هست. با اینحال، موقعیت‌هایی هستند که ناموافق‌بودن می‌تواند محدودیت‌ها را کنار بزند، و به ما کمک کند سنت‌هایی را کنار بزنیم و بتوانیم به فراتر از محدودیت‌هایمان دسترسی پیدا کنیم. » فکر می‌کنم گاهی مواقع سخته که مرز باریک میان موافق بودن رو پیدا کنیم. چون همه‌چیز درست به نظر می‌رسه. و گاهی باید کمی عقب‌تر ایستاد و اگر چیزی درست نبود باهاش موافق نبود. هرچند گاهی می‌بینیم که [چیزی که در درستیش شک داریم] در حقیقت درسته. اما گاهی حق با کسی است که موافق نیست. بنابراین پیدا کردن مرز جایی که باید موافق بود، و آمادگی برای موافق نبودن اگر چیزی درست نبود به نظرم اهمیت داره. » بله، اتخاذ رویکرد درست دشواره. و البته فکر می‌کنم این یکی از پایه‌های خلاقیت هست، که با مراجعه به تعریف‌های خلاقیت هم مشخص هست، که معمولا از یک طرف تأکید روی اینه که محصول (از هر نوع) باید جدید باشد اما همچنین باید برای دیگران هم مفید یا ارزشمند باشد. پس این امر نیازمند برقراری ارتباطی است میان آن چیزهایی که احیانا کاملا نشأت گرفته از برداشتِ شما از مسائل است، و آنچیزهایی که سرانجام باید دیگر افراد بپذیرند یا استفاده کنند. یعنی می‌توانید چیزهایی خلق کنید که جدید، شگفت‌آور و عجیب باشند. اما اگر خیلی جدید یا خیلی عجیب باشند، دیگر افراد آن‌ها را شگفت‌آور در نظر نمی‌گیرند. پس مساله یافتن نقطه‌ای مشترک است میان آنچه برای شما جدیدترین و ارزشمندترین و شورانگیز است، و آنچه در نظر دیگران این صفات را دارد، و این فرایند و ایجاد توازن یک عمر طول می‌کشد. » کاملا درسته. به خصوص نویسندگان و مخترعین که در طول کارشون باید با نظرات دیگران روبه‌رو بشوند. و گاهی براشون تعجب‌آوره که چیزی که از نظر اون‌ها بی‌نقصه و گوهر نابه، با مخالفت دیگران روبه‌رو می‌شه، و این بینشی به آدم می‌ده که متوجه بشه شاید برداشت اولیه‌اش کاملا درست نبوده است. » درسته، بله. من به طور مرتب این بازخورد را دریافت می‌کنم، و [خنده] شاید در ابتدا کمی دفاعی رفتار کنم. و بعد، سعی می‌کنم به [انتقاد] فکر کنم و سعی کنم آن را خوب درک کنم و منظور منتقد را متوجه شوم. » راهنمایی خاصی در خصوص مؤثرترین روش یادگیری دارید؟ » خب، فکر می‌کنم آدم‌ها برحسب میزانی که تحت سلطه‌ی کلمات یا تصاویر هستند تفاوت بسیاری دارند. یعنی سبک‌های یادگیری کلامی در برابر بصری قرار می‌گیره. و من متوجه شدم که بهترین شیوه استفاده از هردو است. چون عاشق کلمات و زبان هستم. در واقع زمانی از طرف دانشجویانم متهم به مغلق‌گویی شدم و حتی نشان کوچکی هم به من دادند. تا آن زمان نمی‌دانستم که مغلق‌گویی یعنی چه. و بینندگان هم می‌توانند معنایش را پیدا کنند. به هر حال، من عاشق کلماتم و یک ظرافتی در کلمات هست که واقعا دوست دارم. اما در عین حال حس می‌کنم که مطالب را خوب درک نمی‌کنم، اگر آن‌ها را نقشه‌برداری، نمودارسازی، یا تصویرسازی نکنم. و دوست دارم که میان این دو رویکرد در نوسان باشم. چیز دیگری که واقعا دوست دارم و گاهی آن را در تمرین بهبود خلاقیت توصیه می‌کنیم، انجام تمرین توان‌های ده است. و ویدئوی خوبی وجود دارد که که کسانی که تابه‌حال ندیده‌اند می‌توانند آن را به صورت آنلاین ببینند. فکر کنم کافی است ویدئوی توان‌های ده را جستجو کنید. معمولا با تصویر مردی آغاز می‌شود که جایی دراز کشیده است. و بعد دوربین ده متر بالاتر را نشان می‌دهد، بعد ۱۰۰ متر و بعد ۱۰۰۰ متر بالاتر. بزرگنمایی با توان‌های ۱۰ است. در نهایت به کیهان می‌رسد. و بعد به پایین بر می‌گردد و به آن مرد می‌رسد. بعد با توان‌های ده به داخل پوست می‌رود. به درون سلول می‌رود و به ملکول‌ها می‌رسد و سپس سرانجام، و اینجاست که بسیار جالب است، باید آنقدر کوچک‌نمایی کنید تا به فضای زیراتمی برسید. و آنجا پیرامونتان را هیچ فرامی‌گیرد. حتی از کیهان هم خالی‌تر است. فکر می‌کنم انجام چنین تمرینی، و دست‌یابی به چنین دیدگاهی، و تلاش برای دست‌یافتن به بیشترین زاویه دید، و فاصله گرفتن از مسأله و فکر کردن به این سؤال که چرا اینکار را انجام می‌دهم؟ تصویر بزرگتر چیست؟ و بعد تفکر در خصوص جنبه‌های مختلف و جزئیات مسأله با کوچک‌نمایی و بزرگ‌نمایی آن می‌تواند راهگشا باشد. خودم معمولا با این شیوه به ایده‌ی بهتری برای درک مسأله و زوایای مختلف اون می‌رسم. » واقعا ارزشش رو داره. من هیچ‌وقت از این زاویه برای حل مسأله نگاه نکرده بودم. فکر می‌کنم این کاریه که ما تا حدودی به صورت ناخودآگاه یا طبیعی زمانی که از مسأله فاصله می‌گیریم انجام می‌دیم. یعنی به دیدگاه جدیدی دست پیدا می‌کنیم، زمانی که قدم می‌زنیم یا چیزی شبیه آن. اما دیدگاه بسیار جالبیه. کوچک‌نمایی و بزرگ‌نمایی. » احتمالا مغز این کار رو تا حدودی به صورت بداهه و به خصوص موقع خواب انجام می‌ده. چون اگر به اتفاقی که زمان خواب رخ می‌ده فکر کنین، که خلاص می‌شین از دست کنترل شناختیِ بالا به پایینِ هشیارانه بر روی تفکراتتون، و این احتمالا به شبکه‌های عصبی مختلف اجازه می‌ده تا خودشون رو به شیوه‌هایی بسازند که بداهه به نظر برسه، و آزاد از فرایند هدایت‌شده‌ی ذهن بالا به پایین باشه. و فکر می‌کنم این یکی از دلایل این مسأله باشه که زمانی که از خواب، رؤیا، یا دیگر حالت‌های آرامش‌دهنده بیرون می‌آییم، که در آن مدت به مشکلات فکر نکرده‌ایم، ناگهان به راه‌حل می‌رسیم. همه‌ی اجزا در ذهنمان هستند اما باید لااقل به صورت موقت از محدودیت‌ها رها شوند تا به راه‌حلی جدید برای مشکل موردنظر برسیم. شاید آگوست ککوله هم به همین روش حلقه‌ی بنزین را کشف کرده است. با دیدن ماری که به دمش نیش می‌زند. » بله من هم گاهی فکر می‌کنم که هوشیاری مانند هشت‌پا است که هنگام خواب خاموش می‌شه. و پاهایش می‌توانند به صورت تصادفی حرکت کنند و این چیزی است که به خلق نوآوری‌ها و ایده‌های جدید کمک می‌کند. » خب، خیلی جاله. فکر می‌کنم ذهن من رو خوندی چون وقتی به آگوست ککوله که رؤیای ماری رو دید که دمش رو نیش می‌زنه فکر می‌کردم، با خودم گفتم خب اگر به جای این مار عنکبوت یا هشت‌پا تصور کرده بود چه اتفاقی می‌افتاد. اون موقع ما ساختار کاملا متفاوتی از شیمی آلی پیش روی خودمون داشتیم. و هیچ‌وقت حلقه‌ی بنزین رو کشف نمی‌کردیم. » خب معروفه که می‌گن چنین بینش‌هایی که از ناخودآگاه ناشی می‌شه می‌تونن خیلی ارزشمند باشند، اما همیشه باید اون‌ها رو بررسی کرد چون گاهی وقت‌ها ممکنه درست به نظر برسن اما واقعا درست نیستند. » درسته، بله. و می‌خوام بازم از عنکبوت‌ها صحبت کنم. آزمایش‌های جالبی که در اوایل تحقیق در خصوص ال‌اس‌دی و مواد توهم‌زا انجام شد، و در اون مواد مختلفی به عنکبوت‌ها داده شد تا تأثیرش بر روی مهارت‌های تورسازی بررسی بشه. و در حالی که افراد زیادی حس می‌کنند که تحت تأثیر ال‌اس‌دی بی‌نهایت خلاق می‌شن، و عده‌ی زیادی فکر می‌کنن به بینش‌های فوق‌العاده‌ای تحت تأثیر ال‌اس‌دی دست پیدا می‌کنند، مشخص شد که عنکبوت‌ها تحت تأثیر ال‌اس‌دی تورهای بسیار بدی می‌سازند. و فکر می‌کنم عده‌ی زیادی که در زمان استفاده از ال‌اس‌دی فکرهاشون رو نوشتن یا کاری انجام دادن، در زمان هوشیاری متوجه شده‌اند که محصولی که خلق کرده‌اند به آن خوبی که فکر می‌کرده‌اند نیست. » فکر می‌کنم درسته. دیدگاه‌های جالبی از بینش افراد مختلفی که تحت تأثیر مواد بودن و بعد هوشیار شدن وجود داره و گاهی به نظرم به شکلی عجیبه این تأثیر خوبه. اما اکثر وقت‌ها فوق‌العاده بده. پس می‌شه گفت هر دو مورد درسته. » درسته. زمانی داشتم دسته‌های مختلف نمادهای بصری دوگانگی، یا تعادل‌های میان نیروهای متضاد رو بررسی می‌کردم. مانند نماد یین و یانگ، گره بی‌پایان تبتی. اما یکی از نمادها که نماد مورد علاقه‌ی منه، شاید چون کمتر از بقیه می‌فهممش، مارپیچ‌های متقاطع یا مخروط‌های متقاطع هست، که ییتس و همسرش جورج توصیف کرده بودند. و آن تصاویر احتمالا زمانی خلق شدند که این زوج تحت تأثیر تریاک بودند. » حتما باید بروم و ببینم. [خنده] » خب دکتر بیلدر شما حقیقتا علامه‌ی جامع‌الاطرافی هستید. » این هم یک کلمه‌ی جدید که باید نگاه کنم. » از شما خیلی متشکرم بابت نظراتتون، و از طرف همه‌ی فراگیران این دوره از شما سپاسگزاری می‌کنم. ازتون ممنونم. » ممنونم بارب. همیشه صحبت با تو عالیه. [بی‌صدا]

متن انگلیسی داستان:

Dr. Robert Bilder directs the consortium for Neuropsychiatric Phenomics, which is a team of more than 50 investigators most centered at the University of California in Los Angeles. This consortium aims to understand neuropsychological phenotypes on a genome wide scale. Through a combination of human research, basic research, and informatic strategies. Basically, Dr. Bilder is digging to create a fundamentally new understanding of how to look at personality disorders and diseases that have an effect on personality. In this regard, Dr. Bilder also directs and co-directs a slew of other important centers. But of the most interest to us, Dr. Bilder is the Director of the Tennenbaum Center for the Biology of Creativity one of the most important programs in the country involved in the study of creativity. So with that, it’s a pleasure to speak here with Dr Robert Bilder. Thank you so much for joining us here today Dr Bilder. You’re one of the world’s foremost experts on creativity. So I have a question for you, sometimes my students will tell me. Now, wait a minute. Other people have solved this problem before. So, if I think about it and figure out how to solve this problem, I’m actually not being creative while I’m solving this problem, because other people have already solved this problem. What are your thoughts on that situation? » Well, I think until you’ve solved the problem yourself you haven’t exercised your brain and made the unique connections in your brain, that are needed to solve that problem. So, we could distinguish between those things that are created for the world, which that may not be creative with respect to everything else that’s been done before. But if we think about what’s been done that’s unique for you, something new for you and that has value to you, then that satisfies a criteria for creativity. And it’s important for your, your brain to do that in order to pursue other creative problems. » Well, I couldn’t agree more. So I, I’m glad you made that point. When you’re trying to learn something new, and you speak publicly, sometimes you, like everyone, is criticized for it. What advice do you have for handling this kind of criticism? » You know, someone told me something that I’m surprised I only heard a few weeks ago. And they said leadership is the ability to disguise panic. And I think that if I had to think of all of the occasions i’ve had when i’ve had great concerns about what was going on, or about handling criticisms, and I think that it may only be through repeated experience that one learns how to cope with that a little bit better. Always difficult but I think the only advice I can give to others is to always adopt the same kind of curiosity about your own shortcomings and your own difficulty getting the big picture and understanding the entire scope of the problem that you would apply to others and to, to any problem in general. » I like that too, sort of be, be willing to accept discomfort sometimes because that’s necessary. You know, some people would say that it’s only when you experience some discomfort that you’re actually accomplishing some kind of change. So, to the extent that one wants to make progress, it’s necessarily going to involve some degree of discomfort. That’s the nature of change. Physical change in the brain has to involve some work and that work has to involve some, some discomfort. But I couldn’t agree more. » I’m reminded, my old swimming coach used to say no pain, no gain. » [LAUGH] Yes, indeed. » And that may also be true of the brain. » Sometimes those old proverbs are really so true. You know, that’s why they’re proverbs. You have some very interesting insights regarding creativity and being disagreeable. Could you give our viewers just a little bit of insight about that. » Sure, sure so it’s interesting that when we have studied personality it turns out that their. Our various models of personality, or temperament or character. But they pretty much all boil down to five factors, and these have been very reliably seen over time. And the way that I find easiest to remember those five factors is to use the acronym OCEAN, which stands for openness, conscientiousness, extraversion, agreeableness, and neuroticisim. And now that we’ve looked at that personality characteristics of people and then tried to relate their personality characteristics to their degree of creative achievement. We find that there are two correlations here one of them’s not surprising at all. Openness to a new experience is associated with great achievement. But then we find something that’s perhaps not quite as intuitive, there is a correlation also with agreeableness but that correlation is negative. So it means that people who are less agreeable or more disagreeable tend to show higher creative achievement. And I think that we might consider this to be a facet of nonconformism. Those who tend to challenge the status quo, challenge models, and don’t believe things just because other people have said them. I think that these are our folks who are more likely to be creative achievers. I think so, too. That’s, that’s a very interesting and it’s a counter-intuitive finding. » Yes. Usually people think agreeableness is, you know, a nice, positive trait. And, indeed, agreeableness is a nice, positive trait. yet, there are occasions when disagreeableness. Can push the envelope, help us to challenge prior conventions and make the kinds of pushes forward you know, that are outside the box. » I think sometimes it’s just, it’s hard to walk that fine line between being being a, being agreeable. Because things make sense. And then sometimes stepping back and being willing to be disagreeable because it doesn’t make sense to you, and then sometimes you find out, actually, it does make sense. But sometimes, you’re right to be disagreeable. So finding that fine line of where to agree and where to disagree, and being willing to disagree if you think that something is not quite right,. I think that’s an important important line to find. » Yeah, it’s, it’s difficult to know how to balance the correct approach. And indeed, I think that’s one of the cornerstones of creativity, just by following from the root definitions of, of creativity. Which typically emphasize on the one hand whatever the product is, to be considered creative has to be new. But then it also has to be useful or valued by someone. So, this involves a kind of attention between doing something that may be totally driven by your own vision of things, and those things that are going to end up being adopted or used by others. So it means that you can create things that may be novel, wonderful, and strange. But if they’re too novel, too strange, then they’re not going to be considered wonderful by others. So finding this sweet spot in the range between what you find to be the newest and most valuable and exciting. And what others believe is I think that’s a life long process of, of deliberation and balance. » That’s so true. I, I think writers in particular, writers and inventors are both, they have to face what other people’s opinions of their work are. And sometimes it’s just surprising what they’ll come back with, something that you thought was perfect, a real gem. People will come back and, and give you insights that allow you to understand that maybe your perceptions weren’t quite right. » That’s right, yeah. I’ve gotten that feedback you know quite routinely, and [LAUGH] may be a little defensive at first. And then, you know try to warm up to it, and try to understand well, what, what do they have in mind. » Any particular tips on how you learn most effectively? » Well, I think people vary a lot in terms of the degree to which they are dominated by words or images. You know some verbal versus visual learning styles. And so I find that I do best if I can go between the two. Because I love words and language. I was actually once accused by my students of being a sesquipedalian and got a little plaque from them. I didn’t know what sesquipedalian meant until I got the plaque. And then anybody who watches this can then look it up. Anyhow I love words, and so there’s a nuance there that I really like. But at the same time I feel like I don’t have a complete understanding unless i’ve somehow mapped it, graphed it. Or visualized it. And so I like to go back and forth between those two kinds of approaches. The other thing that I really like to do, and sometimes we’ve recommended this in exercises to enhance creativity. Is to do a powers of ten exercise. And for those who haven’t seen it, there’s a great video. You can easily get it online. Well you just look up powers of ten video I think that will do the job. It basically starts with an imagine of a man sitting or lying in a hammock. And then the camera zooms ten feet above, then 100 feet above, then 1,000 feet above, it goes by powers of ten. Ultimately you’re exploring the cosmos in outer space. And then it zooms back down into the man. Then it goes powers of ten inside the skin. Goes into the cell, goes down and reveals the molecules, and then finally, and what’s really mind blowing, is how far you have to go when you start getting into subatomic space. Where you’re really surrounded by nothingness. More vast than the universe itself. So I think that getting that kind of exercise, getting that perspective. Trying to figure out what’s the higher altitude view, stepping back from a problem and thinking about well, why am I doing this? What’s the bigger picture? But then also drilling into individual facets and details, by zooming in and zooming out from a problem. I usually find I get a much better idea of the problem scope and different perspective on that problem. » That is very worth while. I’ve never really thought of problem solving in that perspective. I think that’s maybe a little bit what you do. A bit subconsciousness or is it just naturally when you get away from the problem. I mean, do you get new perspective when you’re just going out for a walk. Or something like that? But that’s an interesting perspective. Zooming in and zooming out. » I think the brain probably does some of this spontaneously and particularly during sleep. Because if you think about what happens during sleep. You’ve got a washing away of all of the conscious, top down, cognitive control over your thoughts. And it probably permits different neural networks to assemble themselves in ways that may make sense spontaneously, but are free from the guided process of our top down mind. And so I think that’s one of the reason why people will awake from sleep, dreams, or other relaxed states, when they’re not thinking about problems. And all the sudden have come up with a solution. All components were there that required a release at least temporarily of the constraints, that would be applied to the problem to recognize a new solution. That may be how August KekulĂŠ recognized the benzene ring, from seeing that snake biting it’s tail. » Yeah I think it’s sometimes, I like to think of it as an octopus of attention, and turns off during sleep. And so the tentacles of the octopus can randomly go about and that’s what helps create some of the innovative new ideas. » Well, that’s interesting. You were, I think you were reading my mind because when I was thinking of August KekulĂŠ, who dreamt about a snake biting his tail, I was also thinking of well, what if instead of a snake biting it’s tail, he imagined a spider, or it could have been an octopus. But, then we’d have a completely different structure of organic chemistry before us. We would never have discovered the benzene ring. » Well that’s what they say, insights that rise from the subconscious like that, they are, they can sometimes be invaluable. But you always gotta check ‘em because sometimes they may seem right, but they’re not actually right. That’s right, yeah. And there, you know, I’m mindful of speaking of spiders, the fantastic experiments that were done in the early investigation of LSD, the hallucinogen, where different drugs were given to spiders and see what impact it had on their webmaking skills. And while many people felt that they became incredibly creative while under the influence of LSD, and while many people felt they had great insights while they’re under the influence of LSD, the spiders it turns out, made really lousy webs when they were under the influence of LSD. And I think a lot of people who had been putting down what they were thinking about at the time that they were doing LSD, found later, when they were no longer under the influence, that the products that they had created were not exactly what they had hoped. » That’s, that’s, I think that’s true, there’s interesting perspectives from history of different people’s insights whilst under drugs and not under drugs, and sometimes I think it’s, it’s actually surprisingly good. But other times, it’s surprisingly terrible. So so there’s definitely a mixture there. » This is, this is true. I was just reviewing with a class different kinds of visual representations of dualities or balances between opposing forces. So we were talking about the yin yang symbol, the Tibetan eternal knot. But one of the symbols that’s one of my, one of my favorites probably because I understand it the least, is the intersecting gyres or intersecting cones that were described by Yeats and his wife George. And those, those images were probably created while they were under the influence of opium. » I will definitely have to go look those up now. [LAUGH]. » So, Doctor Bilder, I, I, I so appreciate your, your an abecedarian polymath. [INAUDIBLE] [LAUGH] So I greatly appreciate your insights here, and on behalf of all the students of learning how to learn. I, I thank you. » Thank you, Barb. It’s always great talking to you. [BLANK_AUDIO]