2بخش

: کوبو و دو ریسمان / بخش 2

کوبو و دو ریسمان

9 بخش

2بخش

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 0 دقیقه
  • سطح خیلی ساده

دانلود اپلیکیشن «زوم»

این بخش را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زوم» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زوم»

فایل ویدیویی

ترجمه‌ی بخش

مرغ رو بکش!

تيکه تيکه‌ش کن!

خداجون!

هانزو حسابي عصباني بود

روحش در غم خانواده‌ي ربوده شدش، در عذاب بود

در نهايت، قهرمانمون با الهه انتقامش پادشاه ماه، رو در رو شد!

خب، فردا حتما برگردين!

چي؟

بي خيال!

مردم دوست دارن داستان به پايان برسه

کجا ميري؟

نه نميتوني.

نميتوني بري!

کوبو

کوبو

بله مادر

من اينجام

گرسنه‌اي؟

و اگرچه به سختي ميتونست دست‌هاش رو که جلوي صورتش بود، ببينه

هانزو و ارتش سامورايي‌هاي وفادارش به سختي از طوفان ميگذشتند

و ناگهان، به همان سرعت که طوفان شروع شده بود در مقابلش از بين رفت

هانزو، نفس راحتي کشيد زيرا که به خانه رسيده بود

قلعه‌ش؟

قلعه قبيله سوسک!

آره

در کناره‌ي سرزمين‌هاي دور که با قدرتي جادويي از شاه ماه، مخفي شده بود

بعدش چي شد؟

وقتي که به قلعه رسيد؟

وقتي کي به قلعه رسيد؟

هانزو!

پدرم!

هانزو.

هانزو به قلعه رسيده بود؟

اون.

يه لحظه فرصت بده.

من.

نه

پريد.

نميتونم.

متاسفم، کوبو

شايد بتونم يه داستان ديگه رو به ياد بيارم

مادر، پدر چه شکلي بود؟

اه

اين سوال ساده‌ايه

هانزو جنگجويي بزرگ بود تيرانداز و شمشيرزن ماهري بود

نه اون واقعا چه شکلي بود؟

وقتي که نميجنگيد، وقتي با ما بود

اون مثل تو بود

مثل من؟

آره

قوي، باهوش، بامزه

و خيلي خوشتيپ

آه.

مادر

بي خيال

هيچوقت فراموش نکن که چقدر دوستت داشت، کوبو

اون در راه محافظت از ما، کشته شد

شاه ماه.

آ.

پدربزرگت

واقعا پدربزرگ و خواهرات پدر رو کشتن؟

اين نميتونه درست باشه ميتونه؟

اونا خويشاوندان‌مون هستن

نه، اونا هيولان

پدربزرگ و خواهرام، چشمت رو دزديدن، کوبو

اونا هرگز نبايد دوباره پيدات کنن.

هرگز!

تو هميشه بايد از آسمان شب مخفي بموني وگرنه اونا پيدات ميکنن و تو رو ازم ميگيرن

بهم قول بده که هيچوقت نميذاري چنين اتفاقي بيفته

قول بده کوبو!

ناراحت نباش، کوبو

کوبو؟

يادته بايد چيکار بايد کني، کوبو؟

يادته؟

تو رو هميشه با خودم داشته باشم، آقاي ميمون

و؟

و هميشه رداي پدر رو در پشتم دارم

بله کوبو

و يه چيز ديگه

هيچوقت، هرگز در زمان تاريکي بيرون نباش

ها؟

يادته؟

بله، آقاي ميمون

پسر خوب

وقت خوابه

مادر، بيدار شو.

داري خواب ميبيني

نه. کوبو

کوبو تويي؟

بله مادر.

من اينجام

کوبو چشمت چي شده؟

پسر کاغذ باز!

اينطرف اينطرف!

بيا.

بيا

بيا کنارم بشين

از اينجا ديد خوبي دارم

نظرت چيه؟

خودم رو براي روز بزرگ خوشگل کردم

ممم

خيلي عاشق اين جشنوارم

وقتي براي جشن گرفتن

ميدوني، خيلي حيف که هيچوقت بعداز غروب آفتاب نميموني

هم آتش بازي هست و هم آهنگ و رقص و البته خوشگذروني.

اما بهترين قسمتش.

اون چراغ‌ها و قربانگاه رو ميبيني؟

ما از اونا براي صحبت با افرادي که دوستشون داشتيم و ما رو در اين دنيا تنها گذاشتن، استفاده ميکنيم

به داستان‌هاشون گوش ميديم و هدايت‌شون ميکنيم براي بازگشتي امن به سوي سرزمين سعادت ابدي

واقعا؟

تو با کسي صحبت کردي؟

بله کردم.

با شوهرم

صداش به همون واضحي و بلندي تو بود وقتي که داستان‌هايت رو تعريف ميکني.

72سال هيچي براي گفتن نداشت

و حالا که رفته… ديگه نميشه ساکتش کرد

تو کسي رو داري که ميخواي باهاش حرف بزني، نه؟

خيلي زياد

خب، معطل چي هستي؟

چراغ لازم ندارم؟

خب، مطمئنم که با تا کردن کاغذهات ميتوني يه خوشگلش رو درست کني

ميبيني، فقط قيافه‌م خوشگل نيست نه؟

حالا بجنب

برو!

هنوز تا تاريک شدن هوا، وقت هست

برو!

از اينجا برو!

چراغ رو در قربانگاه بذار

بسيارخب

بعدش چيکار ميکنيم، بابا؟

حالا دعا ميکنيم

از روحش ميخوايم که با نورش ما رو مفتخر کنه

مامان بزرگ، ما رو مفتخر به.

ششش

آروم آروم

سلام پدر.

اميدوارم حالت خوب باشه

ميدونم که مُردي

اما اميدوارم همه چي روبراه باشه

ببين اين رداي توئه

مامان ميگه… بزرگ ميشم و اندازه‌م ميشه

اون ميگه که تو يه رهبر بزرگ بودي که در راه محافظت از من مُردي

يکي از چشمام رو نجات دادي

اگه هر دو تاش رو داشتم، عالي بود

ولي بهرحال ممنون

پدر، من نگران مادرم

هر روز که ميگذره، بيشتر فراموش ميکنه

و از خودش دور ميشه

اون خيلي راجع بهت صحبت ميکنه، اما.

اما من فقط نميدونم

فکر نميکنم اون ديگه چيزاي واقعي رو به ياد مياره

ديگه نميدونم چي واقعيه و چي نيست

فقط آرزو ميکنم که اينجا بودي

تا بتونم باهات حرف بزنم

ببينمت

بفهمم بايد چيکار کنم

بابايي بابايي اون اينجاست!

مامان بزرگ اينجاست!

حالا نوبت قسمت آخرشه

بايد کمکش کنيم برگرده به دنياي ارواح

اما اون تازه اومده اينجا

يالا

پدر؟

آهاي؟

منتظرما

متن انگلیسی بخش

Kill the chicken!

Rip it to pieces.

Oh, my-

Hanzo was filled with rage.

His soul tormented by the grief of a family stolen from him!

At last, our hero was face-to-face with his nemesis, the Moon King.

So, be sure to come back tomorrow.

What?

Oh, come on!

People like an ending.

Where are you going?

No, you can’t.

You can’t leave!

Kubo.

Kubo.

Yes, Mother.

I’m here.

Hungry?

And even though he could barely see his own hand in front of his face,

Hanzo and his army of loyal samurai pressed on through the blizzard.

And suddenly, as quickly as it had started, the storm cleared before him.

Hanzo breathed a sigh of relief, for he was home.

His fortress?

The Beetle Clan castle!

Yes.

At the very edge of the Far Lands, hidden from the Moon King by powerful magic.

And then what happened,

when he got to the castle?

When who got to the castle?

Hanzo!

My father!

Hanzo“.

Hanzo was at the castle?

He.

Just give me a second.

I’m.

No.

It’s gone.

I can’t.

I’m sorry, Kubo.

Perhaps I could recall a different story.

Mother, what was Father like?

Oh.

This one is easy.

Hanzo was a mighty warrior, skilled with sword and bow.

No, what was he really like?

When he wasn’t fighting, when he was with us.

He was just like you. Like me?

Yes.

Strong, and clever, and funny,

and, oh, so handsome.

Ugh.

Mother.

Come on!

Never forget how much he loved you, Kubo.

He died protecting us.

Did the Moon King.

Uh.

Your grandfather.

Did Grandfather and your sisters really kill my father?

It can’t be true, can it?

They’re family.

No, they are monsters.

Grandfather and my sisters stole your eye, Kubo.

They must never find you again.

Never!

You must always stay hidden from the night sky or they will find you and they’ll take you away from me.

Promise me you will never let this happen.

Promise me, Kubo!

Don’t be sad, Kubo.

Kubo?

Remember what you must do, Kubo?

Remember?

Keep you with me at all times, Mr. Monkey.

And?

And keep Father’s robe on my back at all times.

Yes, Kubo.

And there’s one more thing.

Never, ever stay out after dark.

Huh?

Remember?

Yes, Mr. Monkey.

Good boy.

Bedtime.

Mother, wake up.

You’re dreaming.

No.

Kubo.

Kubo, is that you?

Yes, Mother.

I’m here.

Kubo, what happened to your eye?

Paper boy!

Here, here!

Come on.

Come on.

Come sit next to me.

I got us a good spot here.

What do you think?

I got myself all spruced up for the big day.

Mmm.

I do so love the festival.

A time to celebrate.

You know, it’s a shame you never stay past sundown.

There’s fireworks, and singing, and dancing, and feasting, of course.

But the best part of all.

Do you see those lamps and altars?

We use those to speak to the loved ones that left us behind.

We listen to their tales, and guide their safe return to the blissful pure land.

Really?

Did you speak to someone?

Yes, I did.

My husband.

His voice was as clear and loudas the one you use for your stories.

In 72 years, he never had a thing to say.

Now he’s gone,

I can’t shut him up.

You have someone you wanna talk to, huh?

Very much.

Well, what’s stopping you?

Don’t I need a lamp?

Well, I’ll bet you could make a really nice one with that paper folding thing you do.

You see, not just a pretty face, huh?

Now, hurry along.

Go!

There’s still time before dark.

Go!

Get out of here.

Place the lamp at the altar.

Very good.

What do we do next, Daddy?

Now we pray.

We ask her spirit to honor us with its light.

Grandma, will you please honor.

Shh.

Softly, softly.

Hello, Father.

I hope you’re well.

I mean, I know you’re dead,

but I hope everything is okay.

Look, it’s your robe.

Mother says

I’ll grow into it.

She says you were a great leader who died protecting me.

Saving one of my eyes.

Two would have been ideal,

but thanks anyway.

Father, I’m worried about Mother.

With every day that goes by,

she drifts further away.

She talks a lot about you, but.

But I just don’t know.

I don’t think she remembers what’s real anymore.

I don’t know what’s real anymore.

I just wish you were here,

so I could talk

to you, see you,

find out what I should do.

Daddy, Daddy, she’s here!

Grandma is here!

Now it’s time for the final part.

We have to help her get back to the spirit world.

But she just got here.

Come on.

Father?

Hello?

Anytime.

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.