9بخش

: کوبو و دو ریسمان / بخش 9

کوبو و دو ریسمان

9 بخش

9بخش

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 0 دقیقه
  • سطح خیلی ساده

دانلود اپلیکیشن «زوم»

این بخش را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زوم» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زوم»

فایل ویدیویی

ترجمه‌ی بخش

ميخواي انسان باشي؟

پس مثل اونا نقطه ضعف داشته باش!

مثل اونا تحقير شو!

مثل اونا درد بکش!

اين پايان داستان توئه

حالا آخرين پلکت رو با اون چشمت بزن

براي آخرين بار به اين خرابه‌اي که اسمش رو گذاشتي خونه، نگاه کن

من از اينجا نميرم

چون به ازاي هر چيز بدي که اينجاست،

يه چيز خيلي زيباتر هم وجود داره

مادرم اين رو ديد

پدرم هم همينطور.

منم مي‌بينمش

حتي فقط با يک چشم

پس مجبورم دوباره چشمتو از حدقه در بيارم

آره؟

اگه بايد پلک بزنين، الان بزنين

ميدونم چرا چشممو ميخواي

چون بدون اون نميتونم به چشماي بقيه نگاه کنم

و روحشون رو ببينم

عشقشون رو.

تمام عزيزانت کشته شدن!

هرچيزي که مال تو بود رو ازت گرفتن!

نه!

توي خاطراتم هستن

قويترين جادويي که وجود داره

ما رو خيلي قويتر از تو ميکنه

اينا خاطرات کسايي هستن که دوستشون داشتيم

و از دستشون داديم و اگه داستان‌هاشون رو توي دلمون نگه داريم

اونوقت تو هيچوقت نميتوني

اونا رو ازمون بگيري

و اين تازه، حداقلشه

من کجام؟

سلام پدربزرگ

اوه سلام

چشمت چي شده؟

يادت نمياد؟

نه من.

عذر ميخوام.. مرد جوان

اما به نظر مياد داستانمو فراموش کردم

ميتوني بهم کمک کني؟

من بهش ميگم

نه، همه‌مون بهش ميگيم

هرچي که بايد بدونه رو بهش ميگيم

تو مهربون‌ترين و دوست‌داشتني‌ترين کسي هستي که توي اين روستا زندگي کرده

واقعا؟

آره

هر روز، تو با لبخند مياي و به بچه‌ها سکه ميدي

مثل من!

همينطورم به پيرزنا

آه

بچه‌هام شنا کردن ياد دادي

چي؟

و به آدماي فقير پتو ميدي

تو مرد خوبي هستي

به آدماي گرسنه غذا ميدي

هميشه به بقيه کمک ميکني

تو الگوي فوق‌العاده‌اي هستي

به نظر مياد خيلي از خود گذشته‌ام

براي همينم ما دوستت داريم

ميدوني، ما تو يه چيزي اشتراک داريم

هر دو شيفته‌ي نوه‌ت هستيم

اسمش کوبوئه

کوبو؟

معذرت ميخوام

اما من.

يادم نمياد

خب.

نوه‌ت داستان سراست

تمام داستان‌هايي که فراموش کردي رو برات تعريف ميکنه

جدا؟

البته

سلام مادر

پدر

ميدونم داستان‌هام بعضي مواقع يه کم طولاني ميشن

براي همين اين يکي رو خلاصه ميگم واقعا شکرگزارم که تونستم هردوي شما رو ببينم از دانش‌تون بهره ببرم، مهربوني‌تون رو حس کنم، حتي بين شما بشينم و غذا بخورم.

اين يه داستان شاد بود

اما ميتونست خيلي شادتر باشه

نميدونم دقيقا چه قوانيني هست يا اين چطوري کار ميکنه اما اگه راهي باشه که.

ميدونين، هنوز بهتون نياز دارم

تا بتونم بگم که اين يه داستان شاد بود يا بتونم حسش کنم

همه‌مون حسش کنيم

اونوقت ميتونيم اين داستان رو… درکنارهم.

تموم کنيم .

زيرنويس از

امير طهماسبي ،Drama آرين ،DC شيرين

متن انگلیسی بخش

You want to be human?

Then share their weakness!

Suffer their humiliation!

Feel their pain!

This is the end of your story.

Now, take one last look with that lonely eye,

one last look at this wretched place you call home.

I’m not leaving.

For every horrible thing down here, there’s something

far more beautiful.

My mother saw it.

So did my father.

I see it.

Even with just one eye.

Then I’ll just have to rip it out of your head again,

won’t I?

If you must blink, do it now.

I know why you want my eye.

Because without it, i can’t look into the eyes of

another and see their soul.

Their love.

Everything you loved is gone!

Everything you knew has been taken from you!

No.

It’s in my memories.

The most powerful kind of magic there is.

It makes us stronger than you’ll ever be.

These are the memories of those we have loved and lost.

And if we hold their stories deep in our hearts, then you will never

take them away from us.

And that really

is the least of it.

Where am I?

Hello, Grandfather.

Oh, hello.

What happened to your eye?

Don’t you remember?

No, I.

I’m sorry,

young man.

But I seem to have forgotten my story.

Can you help me?

I’ll tell him.

No, we’ll all tell him.

We’ll tell him everything he needs to know.

You are the kindest, sweetest man to ever live in this village.

Oh, really?

Yes.

Every day, you walk around smiling and handing out coins to children.

Like me!

And old women.

Oh.

my kids to swim.

What?

And you give blankets to the poor.

You’re a good man.

You fed the hungry.

You always lend a helping hand.

You’re a great example.

It turns out I’m pretty selfless.

That’s why we love you.

You know, we have something in common.

We both adore your grandson.

His name is Kubo.

Kubo?

I’m sorry.

But I.

But I don’t remember.

Well.

Your grandson’s a storyteller.

He’ll tell you all the stories you’ve forgotten.

Really?

Of course.

Hello, Mother.

Father.

I know my stories can tend to get a little, um, long, so I’ll keep this brief.

I’m very grateful I’ve had the chance to meet you both, hear your wisdom, feel your kindness, even eat a meal sitting between you.

This was a happy story.

But it could still be a whole lot happier.

I don’t know exactly what the rules are or how this works, but if there were any way to.

You know, I still need you.

So I can say this has been a happy story, or I could feel it.

We could all feel it.

Then we could end this story.

Together.

The end.

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.