8بخش

: کوبو و دو ریسمان / بخش 8

کوبو و دو ریسمان

9 بخش

8بخش

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 0 دقیقه
  • سطح خیلی ساده

دانلود اپلیکیشن «زوم»

این بخش را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زوم» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زوم»

فایل ویدیویی

ترجمه‌ی بخش

اينجا رو يادم مياد

اينجا جاييه که پدرم خودش رو براي ماموريتش آماده کرده

يه چيزي رو نميفهمم

چرا کلاهخود بايد اينجا باشه؟

کوبو!

آزادمون کن

اوه خواهر

يادم مياد چقدر بهت افتخار ميکرديم

بين همه‌ي ما، تو بهترين بودي

واقعا حيف شد

ما فقط ميخواستيم يه خانواده‌ي کامل توي خونه‌مون بين ستاره‌ها داشته باشيم

به نظرم تعريفمون از خانواده باهم فرق داره

بهش دست نزن، عجوزه!

و بعدش تو مياي حشره‌ي دزدي که روح خواهرمو دزديد

چي؟

چه زيبا!

اين همه مدت باهم بودين ولي هنوز متوجه نشدين؟

تو خواهرمون رو از ما گرفتي

حقت بود که ما هم يه چيزي از تو بگيريم

خاطراتت خيلي سريع از ذهنت محو شدن و تمام خاطراتي که از همديگه داشتين از بين رفتن.

هانزو!

چي؟

هانزو؟

من.

نميدونستم

نه!

داشت يادم ميرفت براي چي اومدم اينجا

مادر!

چيزي نيست.

من اينجام

پدر.

پسرم

به نظر مياد من با يه سوسک ازدواج کردم

آره

يه سوسک سامورايي

تو گمشده‌ي من هستي

هميشه بودي

هانزو، تحت هر شرايطي ازش مراقبت کن

قول ميدم

نه!

پرواز کن به سمت خونه، کوبو

کوبو؟

تويي؟

بايد از اينجا برين

شاه ماه داره مياد

پدربزرگ!

منم، کوبو!

ميدونم ميتوني منو ببيني

سلام نوه

خوشحالم بالاخره مي‌بينمت

منظورم تلويحي بود

و مي‌بينم که زره رو پيدا کردي

به نظر مياد مادرت براي آوردنت به اينجا واقعا يه دليلي داشته

من مي‌بينم

ميدونم

همه چي اينطوري شروع شد.

تو بالاخره منو ديدي

تقصير خودم بود.

بايد به حرف مادر و پدرم گوش ميکردم

کوبو ما هر دو دقيقا يه چيزي ميخوايم

تو ميخواي اون چشم ديگه‌م رو بگيري.

اين چيزيه که تو ميخواي!

خب آره. اما دليلش رو ميدوني؟

چون تو پير و بدجنس و ظالمي

آه، حالا نميخواد تند بري

تا زماني که تو اون چشم بي‌ارزش و مسخره رو داشته باشي نميتوني بياي بالا و توي بهشت‌ها با من زندگي کني.

اينجا توي اين جهنم… گير ميوفتي و با اون تک چشمت، نفرت و اندوه و درد و مرگ رو نگاه ميکني

جايي که من ميخوام ببرمت، هيچکدوم از اين چيزا نيست

فقط تويي در کنار خانوادت

در جايي که بهش تعلق داري

خانواده‌ي من مُردن

تو کشتيشون

نه.

اونا اين بلا رو سر خودشون آوردن!

به من بي‌احترامي کردن و نظم همه چيز رو بهم ريختن!

اين داستانيه که تو تعريف ميکني

اوه کوبو.

وقتي با من بري اون بالا، فراتر از داستان‌ها ميشي

فناناپذير ميشي

تو بينهايت ميشي

نه.

اشتباه ميکني.

بينهايت نيست

تمام داستان‌ها پايان دارن

جدا؟

پايان داستان تو چطوريه؟

من مي‌کشمت

آه

خب… اين چيزيه که ميخواي؟

که با هيولايي که زندگيتو نابود کرد مبارزه کني و ثابت کني مثل پدر بيچارت هستي؟

چه فاني.

متن انگلیسی بخش

I remember this place.

This was where my father prepared for his quest.

There’s something i don’t understand.

Why would the helmet be here?

Kubo!

Release us!

Oh, sister.

I remember how we looked up to you.

Of all of us, you shone the brightest.

Such a waste.

All we ever wished was to be a family in our home among the stars.

I think we have very different definitions of family.

Don’t you touch him, you witch!

And then there’s you,the thieving insect who stole my sister’s soul.

What?

Oh, this is precious.

You’ve been together all this timeand you haven’t even realized?

You took her from us.

It was only fitting we took something from you.

How swiftly those memories spilled from your head,wiping out all recollection of your obscene union.

Hanzo.

What?

Hanzo?

I.

I didn’t know.

No!

I’m forgetting what I came here for.

Mother!

It’s okay.

I’m here.

Father?

My son.

Seems I’m married to a bug.

Yeah.

But a samurai bug.

You are my quest.

You always have been.

Hanzo, keep him safe, no matter what.

I promise I will.

No!

Fly home, Kubo.

Kubo?

Is that you?

You have to leave this place.

The Moon King, he’s coming.

Grandfather!

It’s me, Kubo!

I know you can see me!

Hello, grandson.

It’s so good to see you at last.

So to speak.

And I see you found the armor.

Seems your mother had a reason to bring you to this dreadful place after all.

I see.

I know you do.

That’s how this all began.

You finally saw me.

It was my fault.

I should’ve listened to my parents.

Kubo, we both want the exact same thing.

You want to take my other eye.

That’s what you want!

Well, yes.

But do you know why I want it?

Because you’re old, and mean, and cruel.

Oh, now, that’s a little harsh.

As long as you cling to that silly, useless eye, you can’t come up to live with me.

In the heavens.

You’ll be stuck down here in this hell, staring with that lonely eye at hate and heartache and suffering and death.

Where I want to take you, we have none of those things.

It’ll just be you with your family.

Where you belong.

My family is gone.

You killed them.

No.

They brought their fates upon themselves!

They disgraced me and upset the order of everything!

That’s how your story goes.

Oh, Kubo.

When you’re up there with me, you will be beyond stories.

You will be immortal.

You will be infinite.

No.

You’re wrong,

not infinite.

All stories have an end.

Is that right?

And how does this story end?

I kill you.

Oh.

Very well.

Is this your wish,

to do battle with a hideous monster who ruined your life, to prove your worth like your doomed father?

How mortal.

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.