هیولایی فرا می خواند

12 فصل

بخش 04

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 7 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زوم»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زوم» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زوم»

فایل ویدیویی

ترجمه‌ی فصل

چی میبینی؟

هیچی. همه جا برگ هست

از تخیلاتت استفاده کن، کانر اومالی

حالا، چی میبینی؟

یه روشنایی میبینم - آره -

و؟

نه. آبه

.آبرنگه

همچنان نگاه کن

!وای

!واقعا وای

خیلی وقت پیش، قبل از اینکه …اینجا شهری با

جاده و قطار و ماشین باشه، یه امپراطوری بود

اینجا؟ حتی “تسکو” هم اینجا نبوده (نام فروشگاه زنجیره‌ای در انگلیس)

امپراطوری‌ای پررونق، با پادشاهی خردمند که مردمش در صلح و آرامش بودن

اما صلح و آرامش، بهایی داره

پادشاه، هر سه پسرش رو در جنگ‌ …از دست داده بود، جنگ با غول‌ها

و اژدهاها

و ارتش‌های انسان‌هایی که جادوگر بزرگ رهبری‌شون میکرد

این داستانت بنظر خیلی خیالی میاد

اگه فریاد مردی که با نیزه کشته میشه رو شنیده بودی، نمیگفتی که خیالیه

ملکه نتونست مرگ هر سه پسرش رو تحمل کنه

بهمین خاطر پادشاه رو در ناامیدی

با تنها وارثش تنها گذاشت

نوه‌ی یتیمش

اون بچه مثل شاهزاده‌ها بزرگ شد

و با قلب مهربان و مردانگی‌ش محبوب آن سرزمین شد

مردمانش، دوستش داشتند

پادشاه آینده‌مون

داشت یه مرد کامل میشد که پدربزرگش زن تازه‌ای گرفت

پادشاه بیمار شد و شایعاتی شروع شد که اون زن یه جادوگر شریره

…که نقشه ریخته با مسموم کردن پادشاه

تاج و تخت رو تصاحب کنه

چند هفته بعد پادشاه مُرد

شاهزاده جوان‌تر از اون بود که جایگاه پادشاه رو بگیره

بهمین خاطر، براساس قانون ملکه برای یه سال دیگه، حکمفرمایی میکرد

آینده نامشخص بود

در این زمان، شاهزاده دلباخته شد

اون زیبا و باهوش بود

باوجود اینکه دختر کشاورز بود مردم سرزمین از این وصلت خوشحال بود

با اینحال، ملکه بیشتر از ملکه بودنش لذت میبرد

و چه راهی بهتر از اینکه خودش با شاهزاده ازدواج میکرد تا همچنان ملکه بماند؟

چی؟ چقدر نفرت آور

اون مادربزرگش بوده - مادربزرگ خوانده -

و فراموش نکن که هنوز زن زیبا و جوانی بود

اگرچه شاهزاده از این فکر خوشش نیامد

و دست دختر کشاورز رو گرفت و شبانه از آنجا گریختند

اونا برای استراحت زیر شاخه‌های یه درخت سرخدار توقف کردن

!اون درخت تو بودی

صبح روز بعد، شاهزاده بیدار شد

و گفت: بیدار شو محبوب من

اما دختر کشاورز جوابی نداد

اون زمان بود که شاهزاده متوجه خون شد

خون؟

یکی شبانه محبوبش را کشته بود

چی؟

او فریاد زد: ملکه

!ملکه عروسم رو به قتل رسوند

روستاییان از این جنایت خشمگین شدند و به قصد انتقام، قیام کردند

آن زمان بود که من به راه افتادم

ملکه دیگه دیده نشد

!خوبه! به حقش رسید

خب، فکر نکنم در مورد مامان بزرگم کمکی بهم کنی

داستان هنوز تموم نشده

من ملکه رو گرفتم و اون رو به جای دوری بردم

که دیگه مردم نتونن پیداش کنن

به روستایی در کنار دریا جایی که زندگی تازه‌ای رو شروع کنه

اما اون دختر کشاورز رو کشته بود

چطور یه جنایتکار رو نجات دادی؟

تو واقعا یه هیولایی

من هیچوقت نگفتم که اون دختر کشاورز رو کشته

فقط گفتم که شاهزاده اینطور گفته

اون شب شاهزاده اصلا نخوابیده بود

و منتظر بود تا دختر کشاورز در رویاهایش غرق شود

و بعد نقشه‌ی واقعیش را آغاز کرد

چی؟

اون میدونست که مرگ اون دختر آتشی راه می اندازد که ملکه را کاملا نابود میکند

!داستان مزخرفی بود! کلک زدی

یه داستان واقعیه

خیلی از چیزهای واقعی، بنظر کلک میان

امپراطوری، شاهزاده‌ای که لایقش بود رو به دست آورد

دختر کشاورز بی دلیل کشته شد

و بعضی وقت‌ها جادوگران سزاوار نجات یافتن هستن

.در واقع بعضی اوقات متعجب خواهی شد

پس شاهزاده‌ی خوب یه جنایتکار بود

و ملکه شریر، اصلا جادوگر نبود

نه. ملکه مسلما جادوگر بوده

و ممکن بود در آینده تبدیل به موجودی بسیار شریر تبدیل بشه

کی میدونه؟

پس چرا نجاتش دادی؟

چون هرچی که بود، ولی جنایتکار نبود

اون شاه رو مسموم نکرده بود

پادشاه فقط بخاطر کهولت مُرده بود

شاهزاده هیچوقت گیر افتاد؟ - نه -

اون تبدیل به پادشاهی بسیار محبوب‌تر شد

که سالیان دراز تا پایان عمرش با شادی حکفرمایی کرد

آه، آره

نمیفهمم

اینجا آدم خوبه کی بود؟

همیشه آدم خوب وجود نداره، کانر اومالی

همیشه هم آدم بدی وجود نداره

اکثر مردم یه چیزی بین این دو تا هستن

خب، حالا همه‌ی این چیزا چطور میخواد من رو از مامان بزرگم نجات بده؟

تو نباید از دست اون نجات پیدا کنی

متن انگلیسی فصل

What do you see?

Nothing. There are leaves in the way.

Use your imagination, Conor O’Malley.

What do you see?

  • I see a spark.
  • Yes.

And?

No, it’s water.

It’s watercolor.

Keep looking.

Wow!

Wow, indeed.

Long ago, before this was a town,

with roads and trains and cars, this was a kingdom.

Here? We don’t even have a Tesco.

It was a prosperous kingdom with a wise king who had won peace for his people,

but peace had come at a price.

The king had lost all three of his sons in battle to giants.

To dragons.

To armies of men led by great wizards.

This is all sounding pretty fairytale-ish.

You wouldn’t say that if you heard the screams of a man killed by a spear.

The queen was unable to bear the loss of all their three sons,

leaving the king alone in despair

with the company of his only remaining heir,

his orphaned grandson.

The child was raised as a prince,

winning the love of the kingdom with his gallantry and good heart.

His people loved him.

Our future king!

He was nearly a man when his grandfather took a new wife.

The king felt ill and rumour began to spread that she was an evil witch,

that she was bent on taking the throne for herself

by poisoning the king.

A few weeks later, the king died.

The prince was too young to take the king’s place,

so, by law, the queen would rule for another year.

The future was uncertain.

The prince, meanwhile, had given away his heart.

She was beautiful and smart,

and though only a farmer’s daughter, the kingdom smiled on the match.

The queen, however, she was rather enjoying being queen.

And what better way to remain so than to marry the prince herself?

What? That’s disgusting!

  • She was his grandmother!
  • Step-grandmother.

And still a young, beautiful woman herself, don’t forget.

The prince, however, didn’t like the idea either.

He took the farmer’s daughter and they rode away into the night.

They stopped to rest under the branches of a yew tree.

That’s you!

The next morning, the prince awoke.

‘Arise, my beloved’, he said.

But the farmer’s daughter did not stir,

which was when the prince noticed the blood.

Blood?

Someone had killed his beloved in the night.

What?

‘The queen!’, he cried.

‘The queen has murdered my bride!’

The villagers, full of fury and vengeance, rose up at the crime.

It was then that I came walking.

The queen was never seen again.

Good! She deserved it!

Now, I don’t suppose you can help me with my grandma.

The story is not yet finished.

I took the queen and carried her far enough away

so the town’s people would never find her.

To a village by the sea, where she began a new life.

But she killed the farmer’s daughter!

How can you save a murderer?

You really are a monster.

I never said she killed the farmer’s daughter.

I only said that the prince said it was so.

The prince never fell asleep that night,

but waited for the farmer’s daughter to be lost in her dreams,

and then began his real plan.

What?

He knew her death would start a fire that would consume the queen entire.

That’s a terrible story! And a cheat!

It’s a true story.

Many things that are true feel like a cheat.

Kingdoms get the princes they deserve.

Farmers’ daughters die for no reason.

And sometimes witches merit saving.

Quite often, actually. You’d be surprised.

So, the good prince was a murderer

and the evil queen wasn’t a witch after all?

No, the queen most certainly was a witch

and could well have been on her way to great evil.

Who can say?

Then why’d you save her then?

Because what she was not, was a murderer.

She hadn’t poisoned the king.

He had merely grown old.

  • Did the prince ever get caught?
  • No.

He became a much beloved king

who ruled happily until the end of his long days.

Oh, yes!

I don’t get it.

Who’s the good guy here?

There is not always a good guy, Conor O’Malley.

Nor is there always a bad one.

Most people are somewhere in between.

So how is all this meant to save me from Grandma?

It is not her you need saving from.

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.