هیولایی فرا می خواند

12 فصل

بخش 07

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 0 دقیقه
  • سطح خیلی ساده

دانلود اپلیکیشن «زوم»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زوم» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زوم»

فایل ویدیویی

ترجمه‌ی فصل

و این چیزی بود که کشیش اجازه‌ش رو نمیداد

کشیش دو دختر داشت که نور زندگیش بودن

و پدر مهربان و مراقبشون

هر کاری براشون میکرد

اما یه روزی، هر دو دختر کوچولوش بدجوری بیمار شدن

و کشیش هر کاری کرد، فایده نکرد

نه درمان دکترهای مدرن، نه دعاهایش، هیچی

راه چاره‌ای نبود جز اینکه پیش عطار برود

کشیش التماس کرد آیا به داد دخترانم نمیرسی؟

آیا دو دختر بی گناه رو نجات نمیدی؟

عطار گفت چرا باید چنین کاری کنم

تو با خطابه‌هات، کسب و کارم رو خراب کردی

و نگذاشتی اون درخت سرخدار رو بهترین منبع داروهایم بود، رو به دست بیارم

کشیش گفت میتونی درخت سرخدار رو داشته باشی

من به نفع تو خطابه میکنم

هر کاری میکنم تا دخترانم رو نجات بدی

عطار گفت، هرچیزی که بهش اعتقاد داری رو فدا میکنی؟

اگه نجاتشون بده، حاضرم هر چیزی رو فدا کنم

پس هیچ راهی برای کمک به تو ندارم

روز بعدی، هر دو دختر کشیش مُردند

!چی؟

و اون شب من به راه افتادم

خوبه. اون هر بلایی سرش بیاد، حقشه

.درسته

کمی از نیمه شب گذشته بود که من خونه‌ی کشیش رو از پی‌ـش از جا کندم

کشیش؟ چی داری میگی؟

عطار بود که بدجنس بود

اون حریص و گستاخ بود اما هنوز درمانگر بود

کشیش، اون چی بود؟

مردی که باید اعتقاد میداشت، ولی نداشت

اعتقاد، نیمی از تمام شفاهاست

،اعتقاد به درمان اعتقاد به آینده‌ای که در انتظارمونه

… اعتقاد تو با ارزشه

پس تو باید مواظب باشی که به چی و به کی اعتقاد داری

،بهم بگو، کانر اومالی بعدش باید چی رو خراب کنم؟

چی؟

اینجوری راضی‌تر میشیم، مطمئن باش

بگو. چی رو باید نابود کنم؟

به دودکش ضربه بزن؟

دودکش

بعدی؟

!تخت‌خواب‌هاشون رو بیرون بنداز

!اثاثیه‌شون رو خرد کن

!پنجره‌ها رو بشکن

پنجره‌ها

خودت بشکونشون

بجنب

!محکمتر، کانر اومالی

!یالا! محکمتر

!همینه

!آره

حس خوبی میده، مگه نه؟

!آره

…مامان بزرگ

…مامان بزرگ

…مامان بزرگ

… مامان بزرگ، خواهش میکنم

مامان بزرگ

شنیدم که نیمرو دوست داری

اینجا چیکار میکنی؟ -

خودت چی فکر میکنی؟ -

مامان بزرگت صبح خیلی زود بهم زنگ زد

رفت بیمارستان تا مامانت رو ببینه

حال مامانت بد شده، کان

میخوام ببینمش

،ببینیم امروز چی پیش میاد

و بعد شاید بتونی .بعدازظهر بری ملاقاتش

میبینم که چقدر ناراحت شدی

.از قصد اینکار رو نکردم

نمیدونم چی شد اونقدر که بنظر میاد هم کار بد نبوده

یعنی چی؟ -

نمیخوای من رو تنبیه کنی؟

این کار اصلا چه فایده‌ای داره؟

،باید بگم قهرمان این واقعا حیرت انگیزه

اوه، گنجینه‌ی دفن شده

… اینا باید اون فیلم‌های خانوادگی باشه

که اون اوایل که اسباب کشی کردم مادرت واسم میفرستاد

چرا اسباب کشی کردی رفتی؟

ما جوون بودیم

خیلی جوون، میدونی؟ … ما رویاهای بزرگی داشتیم، و

چه جور رویایی؟

مادرت میخواست به دانشکده هنر بره

جدا؟ آره

نرفت، ولی میخواست بره - مگه چی شد؟ -

چون من رو حامله شد - آره، آره -

.مامان هیچوقت از داشتن تو پشیمون نشد داشتن تو باعث خوشحالی ما بوده

و میدونم که این حقیقته

چون از تنها چیزی که پشیمون بوده، ازدواج با من بود

پس چرا باهات ازدواج کرد؟

چون من خوشتیپم

.مامانت فوق‌العاده بود، هنوزم هست

و ما عاشق هم بودیم

.منظورم اینه که، هنوز دوستش دارم … ولی میدونی

.عشق کافی نیست

زندگیت رو پیش نمیبره

پس شما تا ابد خوشبخت نبودین

نه، ولی زندگی همینه، میدونی؟

خیلی‌ها بعد از این اوضاعشون خراب‌تر میشه

اشکال نداره

حتی منم خوشحالم که به اون رفتی

متن انگلیسی فصل

And this, the parson would not allow.

The parson had two daughters who were the light of his life.

He was a caring, loving father

who’d have done anything for their sake.

But one day, both little girls were struck by a terrible sickness,

and nothing the parson did helped.

No cure from the more modern doctors, no prayer, nothing.

There was no choice but to approach the apothecary.

‘Will you not help my daughters?’, the parson begged.

‘Will you not save two innocent girls?’

‘Why should I?’, said the apothecary.

‘You have driven away my business with your preachings

and you have refused me the yew tree, my best source of healing.’

‘You may have the yew tree’, said the parson.

‘I will preach sermons in your favor.’

‘I will do anything if you would only save my daughters.’

‘You would give up everything you believed in?’, said the apothecary.

‘If it would save them, I would give up everything.’

‘Then there is nothing I can do to help you.’

The very next day, both of the parson’s daughters died.

What?

That night, I came walking.

Good! He deserves all the punishment he gets!

Indeed.

It was shortly after midnight that I tore the parson’s home

from its very foundations.

The parson? What are you talking about?

The apothecary’s the evil one.

He was greedy and rude, but he was still a healer.

The parson? What was he?

A man of faith without faith.

Belief is half of all healing.

Belief in the cure, belief in the future that awaits.

Your belief is valuable,

so you must be careful where you put it,

and in whom.

Tell me, Conor O’Malley. What shall I destroy next?

What?

It is most satisfying, I can assure you, Come on! Tell me! What should I destroy?

Snap the chimney?

The chimney!

Next!

Throw away their beds!

Smash the furniture!

Break the windows!

Windows.

Break them yourself.

C’mon!

Harder, Conor O’Malley! Come on!

Harder!

That’s it, that’s it!

Yes!

Feels good, doesn’t it?

Yes!

Grandma.

Grandma.

Grandma.

Grandma, please…

Grandma.

How do you like them sunny side up?

What are you doing here?

What do you think?

Grandma called very early this morning.

She’s gone to the hospital to see your mum.

She has had a bad turn.

I need to see her.

We’ll see what happens today

and maybe you can visit for a little while this afternoon.

I can see how upset you are.

I didn’t mean to.

I don’t know what happened. Worse things happen at sea.

What does that mean?

Aren’t you going to punish me?

What could possibly be the point in that?

I gotta say, champ, this is really just amazingly thorough.

Buried treasure!

These must be those…

The home movies your mum used to send to me when I moved away.

Why did you move away?

We were young.

Too young. We had big dreams, and…

What kind of dreams?

Well, your mum wanted to go to Art college.

Really? Yeah.

She didn’t go, but she wanted to. What happened?

Because Mum got pregnant with me. Hey.

Mum never regretted having you. You were only ever good news.

And I know that for a fact,

because the one thing she regretted was marrying me.

Why did she marry you, then?

Because I’m handsome.

Your mum was amazing, and she still is.

And we were in love.

I mean, I still love her. But, you see, the…

Love isn’t enough.

It doesn’t carry you through.

So, you didn’t get happily ever after.

No, but that’s life, you know?

Most of us just get messily ever after.

That’s alright.

But I’m happy you turned out like her.

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.