5بخش

: مری و مکس / بخش 5

مری و مکس

11 بخش

5بخش

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 0 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زوم»

این بخش را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زوم» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زوم»

فایل ویدیویی

ترجمه‌ی بخش

مکس بهبود پيدا کرده بود

و زندگي يه بار ديگه متعادل و متقارن شده بود

اما هنوز درباره مري دو دل بود

يه نيمه اش مي خواست درجا براش نامه بنويسه

و نيمه ديگه اش نمي خواست دوباره سر از آسايشگاه رواني در بياره

هر چي نباشه هنوز آقاي راويولي بود که دوستش باشه

اون يه انتخاب مطمئن تر بود

به اين فکر مي کرد که مري الان داره چيکار مي کنه

اما مري اصلا خوشحال نبود و در حال تقلا با خودش، داشت براي روز مبادا پولاش رو جمع مي کرد

زندگي براي مکس به روال عادي برگشت و اگرچه اون آرامش و آسايش رو انتخاب کرده بود بدشانسي هميشه درِ خونه آدمو مي زنه

خوشبختانه، حکم قتل عمدش رد شد چون از نظر ذهني عقب مونده تشخيص داده شد و از احتمال اينکه قاتل يه دلقک باشه رها شد برعکس بيشترِ مردم

از اون موقع به بعد، مکس جورِ ديگه اي خوشو خنک مي کرد و همه چيز به حالت عادي برگشت تا اينکه تولد 48 سالگيش رسيد و شماره هاش از توي جعبه بيرون اومدن. به مسابقه بخت آزمايي نيويورک خوش آمديد و اين ها شماره هاي بليط برنده امشب هستن سه، پنج، شش، نه،يازده و دوازده

مکس قدرِ ثروتِ ناگهانيش رو مي دونست و به اندازه يه عمر شکلات خريد و کلکسيون کاملِ نوبلت ها

دو تا از اهداف زندگيش محقق شده بودن

اما هنوز پولِ زيادي داشت تصميم گرفت که پول ها رو به آيوي بده که اونم قدرِ پولا رو مي دونست تا اينکه نوبت اونم رسيد.

آيوي همه چيزش رو به مؤسسه نگهداري از گربه ها بخشيد که صاحب اونجا همه پولا رو به حساب بانکيِ خودش واريز کرد عمل جراحي روي سينه هاي زنش، يه ماشين فراري و سوخت کافي براي رفتن به مکزيک

با اينکه به اهدافش تو زندگي رسيده بود اما مکس هنوز ناتمام بود

آقاي راويولي ديگه مثل اون اوايل نبود و بنظر مي رسيد بيشتر سرگرم کتاب هاي خودشه

مري مزه يه دوستيِ واقعي رو به مکس چشونده بود و هيچ چيزي با اين برابري نمي کرد

اونم دلش براي مکس تنگ شده بود اما ديگه پولاشو براي ديدن اون جمع نمي کرد

حالا يه دليل ديگه داشت

يه روز آقاي راويولي بلند شد و از خونه رفت و ديگه برنگشت

مکس به توصيه دکتر هازلهاف گوش کرد

اون به مکس گفته بود يه دوستي واقعي توي اعماق قلب احساس ميشه نه اينکه با چشم ديده بشه و اون موقع بود که به مري نامه نوشت و تصميم گرفت خودِ واقعيش رو به مري نشون بده، بي کم و کسر

مکس فهميد

مري ديزي دينکلِ عزيز يه چيزي هست که بايد بهت بگم که دليل نامه ننوشتنم رو توضيح ميده

هر بار که نامه هاي تو رو مي خوندم يه تشنج عصبي بهم دست مي داد

چون تازگي که توي بيمارستان بستري بودم دکترها يه بيماري جديد بنام سندروم آسپرگر در من تشخيص دادن که يه ناتوانيِ رشد کننده و نافذ توي سلول هاي عصبيه. من به اختصار ميگم آسپي

حالا چند تا از ويژگي هاي يه آسپي رو ميگم

شماره 1: دنيا از نظر من خيلي بي نظم و گيج کننده ست چون ذهنِ من خيلي دقيق و منطقيه

شماره 2: من نمي تونم حالت چهره آدم ها رو درک کنم

وقتي بچه بودم يه دفترچه داشتم که موقع سردرگمي بهم کمک مي کرد

هنوزم با بعضي از مردم مشکل دارم

آيوي بخاطر چين و چروک هاي صورتش قابل درک نبود و بخاطر اينکه ابروهاش واقعي نبودن

شماره 3: من دستخطِ بدي دارم و خيلي حساسم و دست و پا چلفتي و خيلي راحت مضطرب ميشم

شماره 4: از معما حل کردن خوشم مياد آيوي مي گفت اين چيزِ خوبيه

و بالاخره شماره 5: تو نشون دادن احساساتم مشکل دارم

دکتر برنارد هازلهاف ميگه مغزِ من معيوبه اما يه روز يه درماني واسش پيدا ميشه

من از اين حرف خوشم نمياد

من احساس ناتواني يا معيوب بودن ندارم يا اينکه نياز به درمان داشته باشم

من از آسپي بودن خوشم مياد

مثل اين مي مونه که بخوام رنگ چشمامو عوض کنم

يه چيزي هست که کاش ميشد تغييرش بدم

دلم مي خواست مي تونستم گريه کنم

هر چي خودمو مي چلونم حتي يه قطره اشک هم بيرون نمياد

پياز که خُرد مي کنم گريه ام مي گيره اما اين يکي حساب نميشه

بهرحال، از کلمه کامکوات خوشت مياد؟

يه نوع ميوه ست

تو کلمه مورد علاقه ات چيه؟

پنج کلمه مورد علاقه من اينان اوينمنت، بامبلبي ولاداواستاک، بانانا و تستيکل

خودم هم يه چند تايي کلمه ساختم گاشفته، که وقتي بکار ميره که هم گيج باشي هم آشفته بثافت که ترکيبي از برف و کثافت ميشه و ته لِه که مواد له شده تهِ بسته رو ميگن …

يه نامه براي دانشگاه آکسفورد فرستادم و ازشون خواستم کلمات منو توي لغت نامه شون وارد کنن واسه همين تصميم گرفتم امشب به زير بغلم پياز بمالم تا ديگه طرفِ من نياد

دوست تو در آمريکا مکس جري هاروويتز

در ضمن: به همراه نامه چند تا مورچه شکلاتي برات فرستادم که توي اغذيه فروشي پيداشون کردم

بازم در ضمن: از آخرين باري که برات نامه نوشتم، اتفاقِ خاصي نيفتاده بجز قتلي که انجام دادم، برنده شدن توي بخت آزمايي و مرگِ آيوي

مري از نامه مکس به وجد اومده بود و ناگهان يه فکري به ذهنش رسيد

متن انگلیسی بخش

Max had recovered.

And life was balanced, safe and symmetrical once again.

But Mary still lingered in his mind.

Half of him wanted to write to her immediately.

The other half didn’t want to end up a mental patient again.

At least there was always Mr Ravioli to be friends with.

He was a much safer option.

He wondered what Mary was doing right now.

But she was far from content and struggled on by herself, saving her money for a rainy day.

Life went on as usual for Max and even though he opted for order and stability, misfortune was never far away.

Luckily, his manslaughter charges were dismissed because he was labelled mentally deficient and unlikely to have a motive for killing a mime artist unlike most people.

From then on, Max cooled himself differently and things went back to normal until after his 48th birthday, when his numbers finally came up.

Welcome to the New York Lottery and these are tonight’s winning numbers 3, 5, 6, 9, 11 and 12!

Max was sensible with his sudden wealth and had bought a lifetime supply of chocolate and the complete Noblet collection.

Two of his life goals had come true.

But he still had a lot of money so decided to give it to Ivy who was also very sensible until her own numbers came up.

Ivy willed everything to the local cat shelter, whose owner relocated her kind donation to his bank account, his wife’s new breasts, a Ferrari and enough fuel to get to Mexico.

Despite achieving all his life’s goals, Max still felt incomplete.

Mr Ravioli just wasn’t cutting the mustard anymore and seemed more interested in his self-help books.

Mary had given Max a taste of real friendship and there was just no comparison.

She missed him too but no longer saved to see him.

She now saved for a different reason.

One day Mr Ravioli got up, left and never came back.

Max sought Dr Hazelhof’s advice.

He told Max that true friendship is seen through the heart, not through the eyes, and that it was time he wrote to Mary to reveal his true self, warts and all.

Max understood.

Dear Mary Daisy Dinkle, there is something I have to tell you which will explain why I have not written.

Each time I received one of your letters, I had a severe anxiety attack.

This is because recently, while I was in a mental institution, they diagnosed that I have a new thing called Asperger’s syndrome, which is a neurobiological, pervasive, developmental disability.

I prefer Aspie for short.

I will now list some of the traits of an Aspie.

No.1 I find the world very confusing and chaotic because my mind is very literal and logical.

2 - I have trouble understanding the expressions on people’s faces.

When I was younger, I made a book to help me when I was confused.

I still have trouble with some people.

Ivy was hard to understand because of her wrinkles and because her eyebrows weren’t real.

3 - I have bad handwriting, am hypersensitive clumsy and can get very concerned.

4 - I like solving problems. Ivy said this is a good thing.

And finally No.5 - I have trouble expressing my emotions.

Dr Bernard Hazelhof says my brain is defective but one day there will be a cure for my disability.

I do not like it when he says this.

I do not feel disabled, defective or I need to be cured.

I like being an Aspie.

It would be like trying to change the colour of my eyes.

There is one thing I wish I could change, however.

I wish I could cry properly.

I squeeze and squeeze but nothing comes out.

I cry when I cut onions but this does not count.

Anyway, do you like the word ‘cumquat’?

It is a type of fruit.

Do you have a favourite-sounding word?

My top 5 are ointment, bumblebee, Vladivostok, banana and testicle.

I have also invented some new words ‘confuzzled’, which is being confused and puzzled at the same time, ‘snirt’, which is a cross between snow and dirt, and ‘smushables’ which are squashed groceries you find at the bottom of the bag.

I have sent a letter to the Oxford Dictionary people asking them to include my words so tonight I have decided to rub onions under my armpits to repel her.

Your friend in America, Max Jerry Horowitz.

PS.Please find enclosed some chocolate-covered ants I found at the deli.

PPS.Not much has happened since I last wrote except for my manslaughter charges, lotto win and Ivy’s death.

Mary was thrilled Max had finally written and suddenly had a fabulous idea.

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.