6بخش

: مری و مکس / بخش 6

مری و مکس

11 بخش

6بخش

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 0 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زوم»

این بخش را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زوم» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زوم»

فایل ویدیویی

ترجمه‌ی بخش

دوستيِ مري و مکس دوباره احيا شده بود و اشکاي مري بهترين هديه اي بود که مکس مي تونست انتظار داشته باشه.

درونِ مکس، ذهنش خندون بود

پُر شده با انواع و اقسامِ شکلات ها نامه هاشون از اين قاره به اون قاره پرواز مي کرد

مکس ياد گرفت که نامه هاي مري رو با آرامش بخونه و با کمترين احساس آشفتگي دست از خوندن بر مي داشت داروهاش رو مي خورد و اعصابش رو آروم مي کرد

تمام نامه ها رو اتو مي کرد، روي هم مي ذاشت و توي جاي مخصوصش قرار مي داد که اينم اعصابش رو آروم مي کرد

مکس از جواب دادن به سؤال های مری و حل کردن معماهاش لذت می برد

مثلا اينکه گوسفندها زيرِ بارون چروک ميشن يا نه؟

چرا پيرمردها شلوارشون رو انقدر مي کشن بالا؟

آيا غازها زگيل در ميارن؟ و اينکه چرا محتويات ناف، آبي ميشه؟

توي بهشت هم نوبلت هست؟

و اگه يه تاکسي شما رو دنده عقب ببره بايد به شما پول بده؟

در مقابل مري از شنيدن داستانِ زندگي مکس لذت مي برد

اينکه اون روز چند تا آشغال پخش کن ديده کرش آخرین هنری چطور مُرد و دستورالعمل جديد پختِ جوجه

هر کدومشون اون یکی رو سرگرم می کردن و هر چی مری بلندتر می شد مکس پهن تر مي شد دوستيِ اونا از چسب عروسک هاي مري هم محکم تر ميشد

اگرچه مکس با مري احساسِ راحتي مي کرد

بقيه آدم ها هنوز براش گمراه کننده بودن و نمي تونست بفهمه

که چرا اون شهره خاص و عام شده در حاليکه بقيه نرمال حساب ميشن

انسان ها در طول تاريخ بي منطق بودن

چرا وقتي بچه هاي گرسنه توي هند زندگي مي کنن مردم غذاهاشون رو مي اندازن دور؟

چرا وقتي به اکسيژن نياز هست در خت ها رو قطع مي کنن؟

و اينکه چرا جدول زمان بندي اتوبوس ها رو درست کردن، وقتي هيچ کدومشون سرِ وقت نميان؟

اون با دانشمند مورد علاقه اش هم عقيده بود که تنها دو چيز تمومي نداره کائنات و حماقت انسان

اما مري با اينکه مکس بهش اعتماد بنفس داده بود زدم توي خال دنياي اون با خوب بودن فاصله زيادي داشت

عشق چشماشو کور کرده بود

روز 1988/8/8 در ساعت 4 و 59 دقيقه بعد از ظهر

نوئل نورمن دینکل آخرین نخ رو هم چسبوند و بعد از چهل سال و 40 ميليون چاي کيسه اي بازنشست شد

نوئل اعلام کرد که ديگه بي خيال درست کردن پرنده ها شده و شغل فلزيابي رو بجاش انتخاب کرده

اما، از بخت بد، توي اين سرگرمي زياد دوام نياورد

توي وصيتنامه، يه مقداري پول واسه مري گذاشت مری هم تصمیم گرفت بره دانشگاه و توی رشته اختلالات ذهنی درس بخونه به این امید که دوستش رو بهتر بشناسه

مري تو دانشگاه هم مثل مدرسه شهر خاص و عام بود

ديمين هم توي همون دانشگاه بود و قصد داشت بازيگر بشه

سلام مری.

سلام

سلام

خیلی خنده دار بود

سلام ديمين، گل هاي رُز مادرت خيلي خوشگلن

خيلي ممنون، مري

مري، مي تونم يه چيزي بهت بگم؟

آره، عزيزم

فضله سگ روي کفشات ريخته

مکسِ عزيز

من خيلي حماقت کردم

تمام پولم رو واسه يه چيزِ بي ارزش حروم کردم بجاي اينکه پولامو جمع کنم تا بتونم تو رو ببينم

مي دونم عشق تو رو آشفته مي کنه واسه همين دربارش حرف نمي زنم

تنها چيزي که مي خوام بگم اينه که عشق واسه من يکي بوجود نيومده

اميدوارم حالت خوب باشه و از سيگار شکلاتي هايي که برات فرستادم، خوشت بياد

دوستدارِ تو، مري

قلپ . هومممم اممم. خجالت بکش

بیا عزیزم بیا بریم .

اوه مادر

بهت گفته بودم با غریبه ها حرف نزنی دختر لجباز

دینگ

مرگِ ناگهانیِ نوئل ورا رو توی اندوه و پشیمونی غرق کرد و اونم به تنها روشی که بلد بود با قضیه کنار اومد

متن انگلیسی بخش

Mary and Max’s friendship was resuscitated and her tears were the best gift he’d ever received.

Inside Max’s head, his brain was smiling.

Loaded up with bizarre forms of chocolate, their letters flew thick and fast between the continents.

Max learned to read Mary’s letters with caution, and at the slightest tingle of tension, he would stop, take his medication, and soothe his nerves.

Each letter he would iron, laminate, and file in a special place, which also soothed his nerves.

He enjoyed answering her questions and solving her puzzles like,

Do sheep shrink when it rains?

Why do old man wear their pants so hight?

Do gooses get goose bumps?

And why is belly button lint blue?

Are there Noblets in heaven?

And if a taxi goes backwards, does the driver owe you money?

In turn, Mary simply enjoyed hearing about Max’s fascinating life:

how many people he’d counted littering how the latest Henry had died and new recipes he’d invented for chicken.

Each nourished the other and, as Mary grew taller, and as Mary grew taller, their friendship becoming stronger than the glue on Mary’s Noblets.

Their friendship becoming stronger than the glue on Mary’s Noblets.

Although Max found solace in Mary, he still found the rest of the world bewildering.

And he couldn’t understand why he was seen as the odd one while everyone else was considered normal.

Humans were endlessly illogical.

Why did they throw out food, when there were children starving in India?

Why did they clear the rain forests, when they needed the oxygen?

And why did they create bus timetables when they never ran on time?

He agreed with his favorite physicist that there are only two things infinite: the universe and man’s stupidity.

And for Mary, even though Max filled her with confidence Bullseye her world was far from perfect.

The grip of love had her by the throat.

At 4:59 p.m. on the 8th of the 8th, 1988.

Noel Norman Dinkle attached his last string, and after 40 years and 40 million tea bags, he retired.

To celebrate, Noel announced he was retiring from taxidermy and taking up metal detecting instead.

But, sadly, it was not a hobby he had for long.

In his will, Noel had left Mary some money so she decided to go to university and study disorders of the mind, yearning to learn more about her friend.

Mary was as popular at university as she was at school.

Damian went there too, aching to be a thespian. Hello,Mary.

Hi.

hello!

That was damn funny!

Hey, Damian, your mum’s roses look fab!

Ah, th-thanks, Mary.

Urn, Mary, can I tell you something?

Sure, babe!

you’ve got d-d-d-dog’s poo on your shoe.

Dear Max,

I have been such an idiot.

I’ve wasted all my money on something pointless when I should have been saving to see you.

I know love upsets you, so I won’t go on about it.

All I want to say is that love is obviously not for me.

I hope you are well and enjoy the chocolate cigarettes I’ve enclosed.

Love, Mary.

gulp!

Hmm.

Mm.

Oh, you should be ashamed!

Come on, Bethany, let’s go.

Oh, Mom!

I told you never to talk to strangers, you naughty girl.

ding!

Noel’s sudden death had filled Vera with remorse and guilt, and she coped in the only way she knew.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

ویرایشگران این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.