7بخش

: مری و مکس / بخش 7

مری و مکس

11 بخش

7بخش

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 0 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زوم»

این بخش را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زوم» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زوم»

فایل ویدیویی

ترجمه‌ی بخش

روز عروسیم همون جوری بود که همیشه آرزوش رو داشتم که جبرانِ سالِ وحشتناکی بود که داشتم

با اینکه همه مهمون ها دوست ها و فامیل های دیمین بودن من احساس راحتی می کردم

دیمین فوق العاده ست

اون حتی لباس عروسیِ منو خودش دوخت

و برای ماه عسل رفتیم میکونوس جزیره مورد علاقه اش توی یونان

اونجا من سوار یه الاغ شدم و یه هدیه خوب واسه لن پیدا کردم

لنِ بیچاره،

هنوز داره با ترسش از بیرون اومدن سر و کله می زنه

من و دیمین خیلی شبیه هم هستیم

اونم یه دوست نامه نویس داره که توی یه مزرعه تو نیوزیلند زندگی می کنه

در دانشگاه، می درخشید و درمان کردن بیماران ذهنی رو وظیفه خودش می دونست

اون پایان نامه اش رو درباره سندروم آسپرگر ارائه داد (همون بیماری که مکس داشت) و از مکس بعنوان بیمارش استفاده کرد

اساتیدش تو دانشگاه به شدت تحت تأثیر قرار گرفتن و مقاله اش مورد تحسینِ بسیار قرار گرفت

ناشرها واسه انتشار کتابش صف کشیدن و روز تولد 25 سالگیش، هزاران کپی از اون آماده ارسال به سراسر دنیا شد

مکس عزیز

می خوام با افتخار اولین جلد کتابم رو درباره ناتوانیِ تو به تو تقدیم کنم و امیدوار باشم که یه روز بتونیم معالجه اش کنیم

اتفاق عالی تر اینه که تا یه هفته دیگه میام پیشت و با هم جشن می گیریم

همچنین می خوام نصف حق امتیاز کتاب رو به تو ببخشم

دوستدارِ تو، مری

در ضمن: چند تا شکلاتِ مغز بادمیِ سوئیسی برات می فرستم

مکس نتونست با این اتفاق کنار بیاد

اصلا نتونست کنار بیاد

مری دیزی دینکلِ عزیز

در حال حاضر نمی تونم احساسم رو به زبون بیارم و می خوام از لحاظ شدت یکی یکی روی کاغذ بنویسمشون آزار، اشفتگی، خیانت ، ناراحتی، اظطراب و رنج

این آخری رو نمیشه اسمشو گذاشت احساس اما گفتم شاید باید بهت گفته بشه.

مری چمدوناش رو بست و با دیمین خداحافظی کرد تا عازم نیویورک بشه.

از زمانی که نوبلت رو در فاضلاب پیدا کرده بود انقد خوشحال نبود.

اما ناگهان هیجانش مثل آب شدن یک شکلات تو آفتاب از بین رفت.

مري به تدريج توي دريايي از افسردگي تنفر از خود

و شراب اسپانيولي غرق شد.

تنها نوري که توي زندگيِ تاريکش مونده بود ديمينِ عزيزش بود.

فقط يه قدم باهاش فاصله داشت اما انگار به اندازه ماه ازش دور بود.

اون ديگه به دنيا علاقه اي نداشت و دنيا هم به اون

با شروعِ يه تصور وحشتناک.

مري وقتشو به ساختن گل منگله اي

و خوردن رشته ماکارونيِ دو دقيقه اي پُر کرد.

متن انگلیسی بخش

Dear Max, our wedding day was everything that I’ve ever dreamt, making up for the terrible year I’ve had.

Although all the guests were Damian’s family and friends, I felt very welcome.

Damian is so perfect.

He even made my wedding dress.

And for our honeymoon, he took me to Mykonos, his favorite island in Greece.

I got to ride a donkey and found the perfect gift for Len.

Poor Len.

He’s still struggling with his agoraphobia.

Damian and I are so similar.

He even has his own pen-friend who lives on a sheep farm in New Zealand.

At university, she shone and took it upon herself to cure the world of mental illness.

She did her thesis on Asperger’s syndrome and used Max as her case study.

Her professors were thoroughly impressed and her writing praised far and wide.

Soon, publishers queued to print her unique insight, and by her 25th birthday, thousands of copies were ready to be shipped.

Dear Max,

I am very proud to give you the very first copy of my book about your disability and the hopes that we have to one day cure it.

Even more exciting is that I’m finally coming to meet and celebrate with you in one week’s time.

I’m also gonna give you half the royalties.

Your loving friend, Mary.

P.S.please find enclosed some chocolate-coated Swiss almonds.

Max didn’t take the news very well.

Not very well at all.

Dear Mary Daisy Dinkle,

I cannot express myself very clearly at this moment, and so I will list my emotions in the order they feel most intense: hurt, confuzzledness, betrayal, discomfort, distress, and wheeziness.

This last one is not really an emotion, but I thought you should know about it anyway.

With her suitcase packed for New York, Mary said good-bye to Damian.

She hadn’t been this excited since she’d found a Noblet in the gutter.

But her excitement suddenly dribbled away like a chocolate in the sun.

Mary slowly sank into a puddle of depression,

self-loathing, and cooking sherry.

The only color left in her life was her beloved Damian,

only an arm’s length away but as distant as the moon.

She lost interest in the world, and it lost interest in her

as a horrible apparition began to haunt

She started to spend her nights making pompoms

and eating two-minute noodles.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

ویرایشگران این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.