بخش 01

: منجمد 2 / فصل 1

بخش 01

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 0 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زوم»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زوم» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زوم»

فایل ویدیویی

ترجمه‌ی فصل

آنا. اِلسا.

الانه که وقت خواب بشه.

اوهوه. شاهدخت توي افسون شيطانيِ غول برفي گير افتاده.

سريع، اِلسا! يه شاهزاده درست کن. يه شاهزاده شيک!

اوه، نه! شاهزاده هم گير افتاده.

وقتي عشق باشه، کي به خطر اهميت ميده؟

اَه، آنا. ايش!

بوسيدن، جنگل رو نجات نميده.

پَري‏هاي گمشده زير گريه ميزنن.

زرافه چه صدايي داره؟

مهم نيست.

شهبانوي پَري رو بيدار مي‏کنن، شهبانويي که افسون رو مي‏شکنه و همه رو نجات ميده.

و همه ازدواج مي‏کنن!

داريد چي بازي مي‏کنيد؟

جنگل افسون‏ شده.

شاهزاده و شاهدخت.

هوومم. انگار تاحالا هيچ جنگل افسون‏ شده ‏اي نديدم.

تو جنگل افسون ‏شده ديدي؟

صبر کن بينم، چي؟

ديده ام. يه بار.

و قبلا هيچ‏وقت اينو بهمون نگفتي؟

خب، مي‏تونم الان بهتون بگم، اگه شما

باشه. حالا . الان بهمون بگو .

از اين بابت مطمئني؟

وقتشه بدونن.

بيا بعداً يه آدم برفي بزرگ درست کنيم.

به شرطي که بشينن و گوش بدن

در دوردست‏ها، در شمالي‏ترين نقطه‏اي که مي‏تونيم بريم يه جنگل خيلي قديمي و افسون‏ شده قرار داشت.

ولي جادوش مانند افسون غول‏ها و پَري‏هاي گمشده نبود.

توسط نيرومندترين ارواح پاسداري مي‏شد، ارواح باد، آتش، آب و زمين.

ولي همچنين خونه ‏ي مردم مرموزِ نورتالدرا بود.

مردم نورتالدرا جادويي بود، مثل من؟

نه، اِلسا. جادويي نبودن.

فقط از ارمغان‏هاي جنگل کمال بهره رو مي‏بردن.

آداب و رسوم‏شون با ما خيلي فرق مي‏کرد ولي با اين‏حال، بهمون قول دوستي دادن

به افتخار اون، پدربزرگت، شاه رونئارد براشون سد محکمي بنا کرد تا آب‏هاشون رو تقويت کنه.

يه ارمغان صلح بود.

ارمغان بزرگ صلحه.

و خيلي افتخار مي‏کردم که مي‏تونستم براي جشن گرفتن اين، به جنگل برم.

صاف بايستيد، اَنگار.

براي پيشآمد اون روز اصلا آمادگي نداشتم

کشيک‏مون رو کنار گذاشتيم.

طلسم شديم. واو. واو! حس خيلي جادويي‏اي داشت.

ولي مشکلي پيش اومد.

بهمون حمله کردن.

بيا پشت سرم.

نبرد بي رحمانه‏اي بود.

پدربزرگ‏تون.

پدر!

گم شد.

اه

جنگ، ارواح رو خشميگن کرد.

مراقب باشيد!

جادوشون رو برعلیه همه‏ ی ما به کار بردن.

یه صدایی شنیدم و یکی منو نجات داد.

گفتن که ارواح بعدش ناپديد شدن.

و مه غليظي جنگل رو پوشاند

جنگل رو به روي اونها بست

و اون شب، من خونه اومدم شاه آرِندِل بودم.

واو، بابا، چقدر حماسي بود.

هر کسي نجاتت داد، دوستش دارم.

کاش مي‏دونستم کي بود.

ارواح چي شدن؟

الان توي جنگل چيه؟

نمي‏دونم.

مه هنوز سر جاشه.

هيچکي نمي‏تونه واردش بشه.

و از اون زمان، هيچکي بيرون نيومده.

پس در امانيم.

بله.

ولي جنگل مي‏تونه دوباره بيدار بشه.

و بايد براي هر خطري که ممکنه با خودش بياره، آماده باشيم.

خيلي خب ديگه، چطوره به پدرتون شب به خير بگيم؟

ولي من هنوز سوال‏هاي زيادي دارم.

واسه يه شب ديگه نگه‏شون دار، آنا.

مي‏دوني که من از اين جور، صبرها ندارم.

اصلا چرا نورتالدراها بهمون حمله کردن؟

آخه کي به مردمي که بهشون هديه ميدن حمله مي‏کنه؟

به نظرت جنگل دوباره بيدار ميشه؟

فقط آتوهالان مي‏دونه.

آکتا کي چي؟

کوچولو که بودم، مادرم يه شعر درباره‏ ي رودخونه ويژه‏اي به نام آتوهالان، مي‏خوند که گفته شده پاسخ‏ها تمام پرسش‏هاي گذشته در اونجاست.

اين که ما چه بخشي از اين گذشته ‏ايم.

واو.

ميشه برامون بخونيش؟ لطفا؟

باشه.

بيايد بغلم.

نزديک‏تر بيايد.

آنجا که باد شمال.

به دريا مي‏رسد.

درياچه ‏اي هست

پُر از خاطرات

بخواب، دلبندم، صحيح و سالم

چرا که در اين رودخانه

همه چيز پيدا مي‏شود

در آب‏هاي ژرف و راستين‏ اش

برايت پاسخ‏ها و مسيري هست

شيرجه‏ي عميقي بزن در تنگه‏اش

اما نه آن چنان عميق وگرنه غرق مي‏شوي

بله، براي آنان که گوش مي‏سپارند سرود مي‏خواند

و در سرودش، جاري‏ست هر گونه جادويي

ولي مي‏تواني در برابر چيزي که بيشتر ازش مي‏ترسي، دلير باشي؟

مي‏تواني با دانسته‏ هاي رودخانه رو به رو شوي؟

آنجا که باد شمال

به دريا مي‏رسد

مادري هست

پُر از خاطرات

بخواب، دلبندم، بيا به سوي خانه

هنگامي که تمام گم‏گشته ‏ها

وانگهي همگي شوند پيدا

اولياحضرت

واي !

اونا آماده اند.

ببخشيد.

دارم ميام.

مي‏شنوي؟

چي؟

مهم نيست.

متن انگلیسی فصل

Anna.

Elsa.

Bedtime soon.

Uhoh.

The princess is trapped in the snow goblins evil spell.

Quick, Elsa!

Make a prince!

A fancy one!

Oh, no!

The prince is trapped, too.

Who cares about danger when theres love?

Ugh, Anna.

Bleugh!

Kissing wont save the Forest.

The lost fairies cry out.

What sound does a giraffe make?

Never mind.

They wake the fairy queen, who breaks the spell and saves everyone!

And they all get married!

What are you playing?

Enchanted Forest.

The prince and the princess…

Hmm.

That’s like no enchanted forest I’ve ever seen.

You’ve seen an enchanted forest?

Wait, what?

I have.

Once.

And you’ve never told us this before?

Well, I could tell you now, if you…

Okay.

Now.

Tell us now.

Are you sure about this?

It’s time they know.

Let’s make a big snowman later.

If they can settle and listen.

Far away, as north as we can go, stood a very old and very enchanted forest.

But it’s magic wasn’t that of goblin spells and lost fairies.

It was protected by the most powerful spirits of all, those of air, of fire, of water, and earth.

But it was also home to the mysterious Northuldra people.

Were the Northuldra magical, like me?

No, Elsa.

They were not magical.

They just took advantage of the Forests gifts.

Their ways were so different from ours, but still, they promised us friendship.

In honor of that, your grandfather, King Runeard, built them a mighty dam, to strengthen their waters.

It was a gift of peace.

That’s a big gift of peace.

And I was so honored to get to go to the Forest to celebrate it.

Stand tall, Agnarr.

I wasn’t at all prepared for what the day would bring.

We let down our guard.

We were charmed.

Whoa.

Whoa!

It felt so, magical.

But something went wrong.

They were attacking us.

Get behind me.

It was a brutal battle.

Your grandfather…

Father!

…was lost.

Aah!

The fighting enraged the spirits.

Look out!

They turned their magic against us all.

There was this voice, and someone saved me.

I’m told the spirits then vanished.

And a powerful mist covered the Forest.

Locking everyone out.

And that night, I came home King of Arendelle.

Whoa, Papa, that was epic.

Whoever saved you, I love them.

I wish I knew who it was.

What happened to the spirits?

Whats in the Forest now?

I don’t know.

The mist still stands.

No one can get in.

And no one has since come out.

So were safe.

Yes.

But the Forest could wake again.

And we must be prepared for whatever danger it may bring.

And on that note, how about we say good night to your father?

But I still have so many questions.

Save them for another night, Anna.

You know I don’t have that kind of patience.

Why did Northuldra attack us anyway?

Who attacks people who give them gifts?

Do you think the Forest will wake again?

Only Ahtohallan knows.

Octa who what?

When I was little, my mother would sing a song about a special river called Ahtohallan, that was said to hold all the answers about the past.

About what we are a part of.

Wow.

Will you sing it for us?

Please?

Okay.

Cuddle close.

Scooch in.

Where the Northwind

Meets the sea

There’s a river

Full of memory

Sleep, my darling, safe and sound

For in this river, all is found

In her waters

Deep and true

Lie the answers And a path for you

Dive down deep into her sound

But not too far or you’ll be drowned

Yes, she will sing to those who hear

And in her song, all magic flows

But can you brave what you most fear?

Can you face what the river knows?

Where the Northwind

Meets the sea

There’s a mother

Full of memory

Come, my darling, homeward bound

When all is lost

Then all is found

Your Majesty.

Oh!

They’re ready.

Excuse me.

I’m coming.

Do you hear that?

What?

Never mind.

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.