Optional- Part 3- The Imposter Syndrome and Dealing with Procrastination, Interview with Dr. Richard Felder and Dr. Rebecca Brent

توضیح مختصر: The very next tough question I get in class, the very next hard test that I have to take, that's what's going to finally, once and for all, reveal me as the fraud, the phony, the imposter, that I know I am. And the idea that a lot of people are doing it, and that hot shot in the front row with the 4.0 average, the tape is playing louder than it is in anyone else's head. If a student managed to do everything needed to get into this college, to pass all of the entrance requirements, maybe to get through that difficult first year then, obviously, they have the ability to do it because they did it.

زمان مطالعه: 17 دقیقه

سطح: سخت

دانلود اپلیکیشن «زوم»

این درس را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زوم» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زوم»

فایل ویدئویی

ترجمه‌ی درس

بسیار خب. شما مطلبی در رابطه با سندرُم فریبکار نوشته‌اید. سندرُم فریبکار چیست؟ و دانش‌آموزان چطور می‌توانند بر آن غلبه کنند؟ سندرُم فریبکار مانند یک نوار ضبط شده است که در ذهن افراد پخش می‌شود. نه فقط دانش آموزان، بلکه بسیاری از مردم. اما بگذارید در مورد دانش‌آموزان بگوییم، نوار این‌ طور است که دانش‌آموز در کلاس نشسته است، به اطرافش نگاه می‌کند و با خودش می‌گوید، این افراد واقعاً عالی هستند. مطالب را متوجه می‌شوند. می‌توانند پرسش کنند و پاسخ دهند. می‌توانند تکالیف را انجام دهند. به خوبی از پسِ امتحان بر‌می‌آیند. و نوار درون ذهن ادامه می‌دهد که، اما من نه چندان. هر چند که موفق شدم در طول سال‌ها همه آنها را فریب بدهم. نوار ادامه می‌دهد که، دوستانم، خانواده‌ام، معلم‌هایم، همه باور کردند که من واقعاً نابغه‌ای هستم که در این دانشگاه تراز اول جای دارم و مهندسی می‌خوانم، علوم می‌خوانم، اقتصاد می‌خوانم، یا هر رشته دیگری. اما خودم بهتر می‌دانم، و نوار ادامه می‌دهد، اولین سؤال سختی که در کلاس بپرسند، اولین آزمون سختی که بگیرند، همان قرار است بالاخره یک بار برای همیشه، دستم را رو کند که یک متقلب، دغل باز و فریبکارم، همانطور که خودم می‌دانم. و بعد، اتفاقی که خواهد افتاد خیلی هولناک است. پس در این مرحله، فریبکار اغلب نوار را متوقف می‌کند و برمیگرداند به اول. > [خنده] > و دوباره پخشش میکند. و نکته جالب درباره این پدیده، متداول بودن آن است. اما هر دانش‌آموزی که این نوار را پخش می‌کند تصور می‌کند که خودش تنها فردی است که انجامش میدهد. و این مسئله که، افراد بسیاری انجامش می‌دهند، حتی آن نابغه ردیف اول با معدل 4.0،‌ که نوار در سر او هم بلندتر از سایرین پخش می‌شود، و این برایشان غیرمنتظره است. و به این دلیل از متداول بودن پدیده مطمئن هستم که، این سخنرانی را بارها برای دانش‌آموزان ارائه کرده‌ام. در یک سالن پر از دانش‌آموز هستم و سخنرانی می‌کنم، وقتی می‌رسم به بخشی که، «همه فکر می‌کنند جای من اینجاست اما خودم بهتر می‌دانم»، انگار که سیم گیتار را زده باشم، ارتعاشی در جمعیت حضار ایجاد می‌شود، و چشم‌هایشان باز می‌شود و فکشان سست می‌شود، و بعد شروع می‌کنند به نگاه به یکدیگر. و آرامش ملموسی همه سالن را فرا می‌گیرد، وقتی که متوجه می‌شوند، صرفاً خودشان را فریب می‌دادند. واقعاً هم یک فریب است. اگر دانش‌آموزی توانسته کارهای لازم برای ورود به این دانشکده را انجام دهد، تمام شرایط ورود را اخذ کند، و دشواری‌های سال اول را پشت سر بگذارد، پس روشن است که توانایی انجام آن را داشته است، چون انجامش داده است. و سخنرانی را که ارائه می‌دهم، دانش‌آموزان بسیاری را آرام می‌کند و بعد از آشنا شدن با پدیده، اتفاقی که می‌افتد این است که فریبکاران پیدایشان می‌شود. در دفتر من، هفته ای نیست که یکی دو نفر فریبکار مراجعه نکنند. و به محض اینکه شروع می‌کنند به شرح مشکلاتشان، با خودم می‌گویم یک فریبکار دیگر و از کشوی وسطی میزم، از پوشه‌ای که آنجاست، یک فتوکپی از مقاله‌ای که درباره پدیده فریبکار نوشته‌ام بیرون می‌کشم و میگویم بیا، این را ببین، شاید برایت جالب باشد. و آن فریبکار در دفتر من بیوگرافی خودش را می‌خواند. و خیلی دراماتیک است. فریبکاران زن و مردی هستند که اشک می‌ریزند. بعضیهایشان عملاً جیغ می‌کشند. حتی یکی دانش آموز خانم من را متهم به سرقت دفترچه خاطراتش کرد. > [خنده] > پس، واقعاً خوب است که معلمان درباره آن بدانند، و بسیار خوب است که دانش‌آموزان درباره آن بدانند، چرا که همه ما وارد این بازی می‌شویم. > ممکن است تعجب کنید که بسیاری از ما، اغلب دچار احساس فریبکار می‌شویم. و احساسی است که هر یک از ما با آن درگیر بوده ایم، در تمام دوران بلوغ و نیز دانش‌آموزی. و نامگذاری آن به ما قدرت می‌دهد. نام آن فریبکار است. و زمانی که می‌فهمید این همان کاری است که انجام می‌دادید، قدرت زیادی ایجاد می‌کند. می‌توانید به خودتان یادآوری کنید که می‌دانم چه کار باید بکنم، ممکن است پدیده‌ای جدید باشد اما، قبلاً با چالش‌هایی روبرو شده‌ام، با این هم روبرو می‌شوم. می‌توانم انجامش دهم. و ادامه بدهید، تلاش کنید. و متوجه می‌شوید که با شروع انجام وظیفه، هر چه که باشد، تسلط پیدا می‌کنید و می‌فهمید که از عهده آن بر می‌آیید. و اگر مشکلی پیش بیاید، منابعی دارید. درسته. خب بگذارید برویم سراغ بحثی متفاوت. شما دو نفر برای اجتناب از اهمالکاری چه می‌کنید، در مورد کارهایی که واقعاً ترجیح میدهید انجامشان ندهید؟ آیا هرگز با آن درگیر می‌شوید؟ تصور کردنش سخت است. > بگذارید بعداً به آن بپردازم. > بله. [خنده] > وقتی متوجه شدیم به شما خبر می‌دهیم. > [خنده] > قطعاً هر دوی ما با آن درگیر هستیم. مطمئنم خودتان هم می‌دانید که این سؤال را پرسیدید. و استراتژی‌هایی یافته‌ایم که برای هر کدام از ما کارساز است. اما هنوز هم با آن درگیر هستیم. من سعی می‌کنم برای خودم برنامه ریزی کنم اگر وظیفه بزرگی داشته باشم. برنامه ریزی می‌کنم که روزانه زمان اندکی را به آن بپردازم و صرفاً ذره‌ای از آن را انجام دهم. نه اینکه، سعی کنم همه چیز را یکباره انجام دهم، بلکه فقط ذره‌ای از آن را انجام دهم. همچنین به نظرم خیلی مفید است که یک فهرست انجام کار در تلفن همراهم داشته باشم. و اگر بخواهم وظیفه را به قطعات کوچکتر تقسیم کنم، کار بعدی که لازم است انجام دهم و می‌شود مدیریتش کرد چیست، با این کار، ابهتش کمتر می‌شود. و می‌توانم کار را ادامه دهم. و زمانی که شروع به کار کردید، ادامه دادنش آسانتر می‌شود. > کاملا درست می‌گی. > در این زمینه من و ربکا کاملاً تفاهم داریم، من هم از استراتژی‌های مشابهی استفاده می‌کنم. دو نکته در این استراتژی‌‌ که بیان شد وجود دارد. که دوباره تأکید می‌کنم، یکی تقسیم به قطعات کوچکتر است. اگر قرار باشد یک کتاب بنویسم، یا مجبور باشم یک پایان‌ نامه یا پروپوزال 25 صفحه‌ای بنویسم، کوه اورست است. برداشتن قدم اول برایم خیلی دشوار است. اما اگر بگویم که، باید دو صفحه اول از مقدمه آن را بنویسم، این کار را می‌توانم انجام بدهم. آنقدرها هم ترسناک نیست. پس اگر تقسیمش کنم به قطعات کوچکتر و اهداف ساده‌ای برای خودم بگذارم، می‌توانم ادامه دهم. و پیشنهاد دیگری که مطرح کردند، که با آن موافقم، قرار گذاشتن با خودتان است. پس اگر صبح‌ها عملکرد خوبی دارم و آدم صبح هستم، به خوبی فکر می‌کنم، ذهنم باز است، پس ساعت 10 تا 10:30 هر روز صبح در تقویمم، قراری با خودم می‌گذارم. در آن نیم ساعت بر روی پروپوزال کار می‌کنم. بعد، دست میکشم و به کارهای دیگرم می‌رسم. روز بعد، ساعت 10، با فرض اینکه تعهدات دیگری در آن ساعت نداشته باشم، نیم ساعت دیگر برایش وقت می‌گذارم. و کارها به‌ طرز شگفت‌آوری تمام می‌شوند، اگر به صورت منظّم انجامشان دهید. و آنهایی که اصلاً تمایلی به انجامشان ندارید، و به تعویق می‌اندازید چرا که نمی‌خواهید انجامشان دهید، همان‌هایی هستند که باید برنامه ریزی کنید و با خودتان قرار بگذارید. اکثر مردم بر اساس تئوری زمان آزاد کار می‌کنند. می‌گویند الان وقت ندارم که بر روی پروپوزال یا پروژه ترم کار کنم. اما به محض اینکه آخر هفته یا وقفه پاییزی یا شبیه آن برسد، آن وقت قطعاً انجامش می‌دهم. و این کار جواب نمی‌دهد، به دلایل مختلف، به محض اینکه به زمان آزاد می‌رسید، کارهای دیگری هجوم میآورند. و نیز، ممکن است آنقدر فاصله بیفتد، که فراموش کنید آخرین بار چه کار می‌کردید. و زمانی که سر‌ د‌ر‌ می‌آورید و مجدداً روی روال می‌افتید، زمان آزاد تمام شده است. اما یک قرار ثابت برای اینکه کار کوچک بعدی را به مدت نیم ساعت انجام دهید، تمامش می‌کند. برخی افراد معتقدند که نوعی الزام به پاسخگویی برایشان مفید است. یک جدول که مراحل کار را در آن علامت می‌زنند یا یک دوست که به طور منظم از آنها بپرسد که پروژه‌ات چطور پیش می‌رود؟ آیا پیشرفتی داری؟ این موارد هم می‌توانند استراتژی‌های خوبی باشند. > قطعاً همینطور است. من به شدت تقسیم‌بندی نیم ساعته را باور دارم. این چهارچوب زمانی برای من بسیار مفید بوده، در مورد کارهایی که اتمامشان برایم سخت است. و از شما بسیار متشکرم برای پاسخ‌های شگفت انگیزتان، که فکر می‌کنم برای مردم بسیار مفید باشد. > باعث افتخار است. > ممنونم.

متن انگلیسی درس

مشارکت‌کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.