نمرات خوب

دوره: The Science of Well-Being / فصل: Stuff that Really Makes Us Happy / درس 3

نمرات خوب

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 18 دقیقه
  • سطح خیلی سخت

دانلود اپلیکیشن «زوم»

این درس را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زوم» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زوم»

فایل ویدیویی

ترجمه‌ی درس

حالا میخوایم به یه چیز متفاوت بپردازیم، یه چیزی که احتمالا براتون ملموس تر و قابل درک تره، چون باهاش برخورد داشتین، چیزی که قبلا هم در موردش صحبت کردیم، اینکه در زمینه اهداف یادگیریتون باید دنبال چی باشین. حالا ازین لحاظ بررسی می کنیم که آیا باید برای گرفتن نمرات خوب خیز بردارین؟ مثل اینکه چطور باید وقتی اینجا توی Yale هستین، در فرایند یادگیری و آموزش خودتون مشارکت داشته باشین.

بعنوان یادآوری در مورد نمرات خوب، چون گرچه حس می کنم این نمودار رو چندین بار تابحال بهتون نشون دادم، اما مهمه که مخصوصا بیاد بیارینش. اونچه که در این نمودار می بینیم، اینه که صرف گرفتن نمرات خوب، ما رو خوشحال نمی کنه. بعنوان یادآوری به این مطالعه خارق العاده Levine Et Al اشاره میکنم که اونا از مردم خواستن پیش بینی کنن که: “چه حسی خواهید داشت اگه نمراتی بگیرین که پایین تر یا بالاتر از انتظارتون در این مقیاس بندی نمره باشه؟”

بعنوان یادآوری بگم اونچه اتفاق می افته اینه که مردم اشتباه پیش بینی میکنن. اونا پیش بینی می کنن که اگه نمره ای بالاتر از سطح انتظار بگیرن، در اون معیار جایگاه بالایی خواهند داشت و اگه نمره ای پایین تر از سطح انتظار بگیرن، جایگاه پایینی خواهند داشت. اما اونچه در عمل اتفاق می افته اینه که چندان تفاوتی با هم نمی کنن.

من اینو دوباره می گم چون شما بچه ها در آستانه ی آزمون های میانترم تون هستین. حدس میزنم اگر از شما بخوام در این مورد پیش بینی کنین، دستخوش این تأثیرات بسیار زیاد خواهید شد.

اما این درست نیست، پیش بینی های شما صحیح نیستن.

و بنابراین دیدیم که نمرات چیزایی نیستن که باید روشون تمرکز کنیم. پس مسأله چیه ؟

یه دلیل دومی هم برای اینکه تمرکز روی نمرات بده، وجود داره. نمرات اونقدرا که فکر میکنیم خوشحالمون نمی کنن. مشخص میکنه که تمرکز روی نمرات یک اثر دیگه هم داره که ما احتمالا دوستش نداریم، و اون اینه که انگیزه ی عمیقی رو که بطور کلی برای یادگیری چیزها داریم، از ما میدزده. بنابراین اکثر شما بچه ها در گذشته مثل این دختربچه ی کوچولو، دانش آموزانی در Yale بودین که دوست داشتین برای یادگیری این مطالب، این کتابا رو بخونین. فکر می کردین اینا فوق العاده باحال هستن. و یه جایی در طول این مسیر، جوری میشه که مردم شروع میکنن به غر زدن و شکایت کردن در فیس بوک، در مورد اینکه علاقه ای به این چیزا ندارن، خب چه اتفاقی افتاده؟

خب، اونچه اتفاق افتاده اینه که ما ساختاری رو برای شما تنظیم کردیم که باعث میشه شما فراگیری این مطالب باحال رو فقط بخاطر عشق به یادگیری انجام ندین. به شما اجازه میده که بخاطر یک فاکتور محرک متفاوت، دست به یادگیری بزنین که خارج از این وضعیت و شرایط هست.

بنابراین روانشناسان این فاکتورهای محرک رو در دو دستهبندی تعریف میکنن.

میتونین بعنوان فاکتورهای محرک خارجی بهشون فکر کنین. که یعنی میخواین رفتارهایی رو انجام بدین تا به یکسری پاداش های خارجی و بیرونی دست پیدا کنین، یه نمره ای کسب کنین، از تنبیه شدن اجتناب کنین، مثل اینکه دارین اون کار رو انجام میدین چون یه نفر، یکسری انگیزه های خارجی برای انجامش بهتون داده.

یا میتونین یه کار متفاوت انجام بدین، چون یه انگیزه باطنی و ذاتی دارین. اون کار رو انجام میدین چون دوستش دارین. درست؟

احتمالا اون دسته از شما که دیروز اسکی نرفتین، اینکار رو انجام ندادین چون یکی دیگه خواسته شما رو به رفتن ترغیب کنه، چون شما میدونستین که میخواین نمرات خوبی کسب کنین، یا اینکه چون فکر کردین اسکی رفتن فقط یه سرگرمیه، درسته؟

تصور بر اینه که در مورد این چیزایی که بصورت درونی و باطنی محرک ما برای انجام کارها هستن، شخص دیگه ای نباید ما رو برای انجامشون ترغیب کنه. یه جورایی خودشون سرگرم کننده هستن. یه جاهایی برای همه شما، “یادگیری” یه هچنین حسی رو داشته. انجام این کارها خودش براتون سرگرم کننده بوده.

اما حضور این محرک های خارجی ممکنه تأثیراتی بر خلاف انتظار داشته باشه. ممکنه انگیزه ی داخلی ما رو بدزده و یه جوریایی همه انگیزه ها رو به سمت منابع خارجی و بیرونی حرکت بده. آیا واقعا همچین اتفاقیه که میوفته؟

بسیار خوب، اگر درس روانشناسی مقدماتی رو برداشته باشین، احتمالا یه چیزایی در مورد مطالعه فوق العاده معروف “دسی” در مورد انگیزش، که در سال 1970 انجام شد، شنیدین.

او یک فعالیتی رو انتخاب کرد که مردم اون رو بعنوان یک انگیزش درونی و ذاتی شناختن. مثل بازی کردن با این وسیله که در تصویر می بینین. فکر کنم اسمش پازل سوما بود. بازیی که شما باید در اون همه قطعات رو طوری حول هم جمع کنین که یک مربع تشکیل بدن. یه جورایی کار سختیه، بنابراین مردم واقعا علاقه مند میشن که انجامش بدن و میخوان بازی کنن تا ببینن چه تعداد قطعه رو میتونن کنار هم بچنین.

و او سوالی رو مطرح میکنه. آیا اگر یه جور ارزیابی برای مردم قرار بدیم، بهشون نمره بدیم یا یه جور انگیزش خارجی بکار ببریم، آیا تأثیری بر روی میزان علاقه اونا برای اینکه اون کار رو انجام بدن، ایجاد میکنه؟

بنابراین کاری که باید انجام بدن به این شکل تنظیم شد. افراد برای انجام این پازل اومدن و در سه جلسه این کار رو انجام دادن. در جلسه اول، برای همه افراد به یک نحو بود. همگی پازل رو بدون دریافت جایزه ای انجام میدادن. با اینحال در جلسه دوم، افراد به دو گروه با شرایط متفاوت تقسیم شدن، به نیمی از اونا برای درست کردن پازل یک دلار پرداخت میشد که در دهه هفتاد ارزشش بیشتر از یک دلار کنونی بود اما نه اینکه یه رقم نجومی باشه. پول خیلی زیادی بهتون پرداخت نمی شه، در همین حد که ترغیب بشین انجامش بدین. به گروه دوم اشاره ای در مورد پول نمی شد و اونا همچنان مجانی پازل رو درست میکردن. و بعد همه ی افراد دو گروه، در نوبت سوم میان و پازل رو انجام میدن، بدون اینکه به کسی چیزی پرداخت بشه.

فکر میکنم اونا به گروه اول میگفتن :” اوه، بودجهمون تموم شده و این دفعه پولی نداریم که پرداخت کنیم. اما اگه بخواین میتونین مجانی اینکارو انجام بدین”. و سوال اینجاست که آیا اون پرداخت، تأثیری روی انگیزش افراد در نوبت سوم میذاره؟ با فرض اینکه اون افراد چقدر شانس دارن که در حالت معمولی دوست داشته باشن پازل رو درست کنن. آیا اون پرداخت، باعث تخریب انگیزش اونا میشه؟

و اگر به نتایج میزان ثانیه هایی که افراد در دو حالت پرداخت و عدم پرداخت، صرف اینکار کردن، نگاهی بندازین، به چنین دریافتی دست پیدا می کنین.

در اولین شروع و معرفی اولیه، همگی دو گروه به مقدار یکسانی، زمان برای انجام این کار میذارن. اگر اون گروه حتی بیشتر برای حلش زمان نذارن. بنابراین ممکنه حتی کمی بیشتر علاقه داشته باشن که اون کار رو انجام بدن. وقتی که بشما پولی برای انجام اون کار پرداخت شد، شما اثر این مشوق رو همونطور که همه انتظار دارن، می بینین و اون اینه که بابت پرداختی که بهتون میشه، احتمالا زمان بیشتری رو برای انجام این کار خواهید گذاشت.

اما پرسش واقعی که مربوط به انگیزش هست اینه: چه اتفاقی می افته اگه در مرحله سوم، شما در گروهی باشین که پرداخت صورت گرفته، برگردین و ببینین که دیگه خبری از پرداخت نیست.

و اونچه بهش خواهید رسید اینه که انگیزه اون افراد به میزان قابل توجهی فرو میریزه. اونا دیگه تمایلی به انجام دادن پازل ندارن چون دیگه براشون بطور ذاتی و درونی مفرح و جذاب نیست. داشتن اون انگیزش خارجی، انگیزه های درونی شما رو که قبلا برای انجام این کار داشتین، نابود کرده.

بنابراین نکته ناراحت کننده ای در مورد محرک های خارجی وجود داره که بنظر میرسه باعث میشن انگیزه های درونی و ذاتی شما تحلیل برن.

حالا چرا داریم در مقوله ی نمرات، از این چیزا صحبت میکنیم؟

هرچقدر شما بیشتر و بیشتر در مورد اینکه چه نمره ای میگیرین، وسواس بخرج بدین، هرچقدر که بهش اهمیت بدین، به این دلیل که برای دوره ی انترنی تون اهمیت داره، یا براتون مهمه که وارد دانشکده پزشکی بشین و غیره … این مسأله، عشق و علاقه ی زیاد شما رو به یادگیری که احتمالا در وهله نخست دلیل حضور شما در اینجاست، خالی میکنه و از بین میبره.

اگه یکی از اهداف شما برای حضورتون در دانشگاه، فقط شامل این نمیشه که یه شغل خوب پیدا کنین و از این قبیل چیزا، بلکه این هست که یه سری چیزای دلچسب یاد بگیرین، این اتفاق بنوعی ناراحت کننده میشه.

بنابراین من فکر میکنم این نوع تمرکز بر روی نمرات که اینروزا دانش آموزان درگیرش هستن، احتمالا انگیزش درونی و ذاتی اونا رو بطرز مهمی تحلیل میبره و پیدا کردن راهی برای خلاص شدن از تمرکز بر روی نمرات، احتمالا میتونه به حفظ انگیزه ی شما کمک کنه.

و نتیجه ش این میشه که شما کارها رو بخاطر واقعیت خود اونا انجام میدین که احتمالا بسیار مفرح تر و جذاب تره از اینکه بخواین رویه ی معکوسی رو بکار ببرین.

اما اون مشخص میکنه که تمرکز بر روی نمرات میتونه اثر دیگه ای داشته باشه که ما رو به سمت ذهنیتی هدایت می کنه که بطور خاص غامض و گیج کننده ست. چون تمرکز روی نمرات، علاوه بر تحلیل انگیزه ی درونی، باعث تحلیل رفتن ذهنیتی میشه که اون رو بعنوان ذهنیت رشد میشناسیم.

منظورم از این حرفا چیه ؟

خب، ایده ی ذهنیت رشد از طرف یک محقق فوق العاده، در دانشگاه استنفورد مطرح شد. بنام Carol Dweck که بنوعی در مورد باورهایی که ما از توانایی هامون داریم، باورهایی که در مورد یادگیریمون داریم، مطالعه و تحقیق کرده و اونچه کشف کرده اینه که مردم گرایش به این دارن که در یکی از این دو دسته بندی از باورهاشون قرار بگیرن:

بعضی از مردم ذهنیتی دارن که او ازش بعنوان ذهنیت رشد یاد کرده، و فکر میکنه که خیلی خوبه. تصور بر اینه که هوش شما و همه مهارتهای شما و تمام این قبیل چیزا، میتونن آموزش پذیر باشن. شما ممکنه با یکسری توانایی های پایه ای، کار رو شروع کنین، اما اون توانایی ها در طول زمان و حین کارهای سختی که انجام میدین، بهبود پیدا کرده و پیشرفت می کنن.

این ایده که هوش شما ثابت نیست و شما میتونین با کمی تلاش، اونو تغییر بدین، این یک ذهنیت رشد هست. بعضی از مردم بنوعی عقیده دارن که هوش اینطوری عمل میکنه. اما دیگران ذهنیت متفاوتی دارن که او اسمش رو ذهنیت ثابت یا بسته میذاره. که بنوعی برعکس قبلی هست. عقیده اینه که هوش شما و مجموعه مهارت هاتون، خصوصیات پایه ای هستن که وجود دارن و احتمالا شما با اونها بدنیا اومدین. و از اونجا که دارای اونها هستین، کار زیادی نمی تونین روشون پیاده کنین. فقط بنوعی یا اونا رو دارین، یا ندارین. و واقعا هر کاری که در زندگیتون انجام میدین، فاش میکنه که شما بخوبی باهوش هستین یا نیستین.

این مشخص میکنه که مردم به یکی از این دو ذهنیت متفاوت تعلق دارن. اما اونا تمام نتایج این واقعیت ها رو کسب می کنن که چطور یاد میگیرن و چقدر خوب در مدرسه عمل می کنن و بطور خاص چطور به شکست ها واکنش نشون میدن. چون تصور بر اینه که اگه شما شخصی با ذهینت ثابت و بسته هستین، احتمالا تمرکز زیادی روی نمرات و در بخشهایی بر روی کارایی دارین، چون اون مقیاس هوش شماست. درسته؟

اون با سیگنالی این اطلاعات رو به شما میده که با چه چیزهایی بدنیا اومدین و ویژگیهای پایه ای تون که بنوعی قادر به تغییر اونها نیستین، چیا هستن.

در نقطه مقابل، اگر شما شخصی هستین که واجد ذهنیت رشد هست، تمرکز کمی روی نمرات دارین، اما فقط در حدی که بتونین بسنجین آیا در حال یادگیری هستین یا نه. اونچه که شما باید انجام بدین، فقط اینه که نظاره گر بالارفتن نمراتتون باشین. باور دارین که میتونین از طریق سخت تلاش کردن، اونکارو انجام بدین. و به این معنیه که شما نمیخواین تمرکز بالایی روی خروجی ها و نتایج اختصاص بدین. این ذهنیت همچنین ویژگی های دیگه ای هم داره.

برای یک ذهنیت بسته شما فکر میکنین، عملکرد خوب خودش بطور طبیعی ایجاد میشه، چه درست عمل بکنم یا نکنم. در حالیکه اگر شما یک ذهنیت رشد دارین، دائماً بهش اینطور فکر میکنین که برای بهتر شدن به مقداری کار سخت نیاز دارین. اگر کار و تلاش بیشتری صرفش کنم، منو قویتر میکنه . افراد با ذهنیت بسته، کار سخت رو یه چیز بد می بینن چون به مجرد اینکه مجبور به انجام کاری بشن، براشون اینو فاش میکنه که : “صبرکن، من فکر میکردم واقعا باهوشم، و حالا ناگهان به این نتیجه میرسم که نباید باهوش باشم.”

درحالیکه برای افراد با ذهینت رشد، کار سخت، واقعا چیز خوبیه و اینطوی میگن که : “اوه خدای من، باید روی این سخت کار کنم، هرچه سخت تر کار میکنم، این نشونه بهم میرسه که دارم به مرور زمان بهتر و بهتر میشم”

بنابراین، برای افراد با ذهنیت ثابت و بسته، مواجهه با سعی و تلاش، بده، ترسناکه، شرم آوره. درحالیکه برای مردم با ذهنیت رشد، معمولا بسیار خوبه.

و این عوامل، مردم با ذهنیت ثابت رو به سمتی سوق میدن که این رفتار ناپسند رو انجام بدن، طوری که اونا نقصها و کمبودهاشون رو پنهان میکنن. درحالیکه مردم با ذهنیت رشد، بنوعی نقصها و کمبودهاشون رو دوست دارن و اغلب موفقیت هاشون رو با کمک اونها میسازن. اون طرز فکر همچنین آدمای با ذهنیت بسته رو به این سمت سوق میده که اشتباهاتشون رو پنهان کنن که احتمالا اتفاق بدی هست.

درحالیکه افراد با ذهنیت رشد، دوست دارن که اشتباهاتشون رو ببینن، چون اینطور میگن که: “اوه، این چیزیه که من میتونم برای پیشرفت و ترقی ازش استفاده کنم.”

بنظر میرسه مواردی رو که در افراد با ذهنیت بسته می بینیم، رویهمرفته بد هستن.

احتمالا قضیه از این قراره که در واقعیت، ما دارای یک ذهنیت ثابت و بسته نیستیم. میدونیم که مردم در طول زمان میتونن بهتر بشن و رشد کنن و اینکه ذهن رو ثابت در نظر بگیریم، یک تصور نادرست از مدلی هست که ذهن کار میکنه.

همچنین خیلی بده که شما به محض اینکه نیاز به تلاش برای انجام کاری دارین، با یک همچنین دیدگاهی بهش نگاه کنین و ازش اجتناب و دوری کنین و غمگین بشین. این همچنین با یک دسته از نشانه های افسرده کننده بروز پیدا میکنه، با نوعی نگرانی در مورد بهره وری و لیاقت خودتون و اینجور چیزا.

این مسأله واقعا بطور کلی بده، اما همچنین مشخص میکنه برای کارایی شما هم مناسب نیست. بخصوص زمانی که نیاز دارین به سخت ترین شکل ممکن کار کنین، برای راندمان تون خوب نیست و همچنین زمانی که نیاز دارین برای انجام کارها کوشش و تقلا کنین. چون این طبیعت اون چیزایی هست که دارین تلاش میکنین یاد بگیرین. ولذا این چیزیه که Carol Dweck و همکارانش بهش توجه کردن. درواقع آیا وقتی در شرایط دشوار قرار گرفتین، ذهنیت شما میتونه روی کارایی تون تأثیر بذاره؟

و بنابراین، او این بررسی رو روی دانش آموزانی که دوره پیش نیاز پزشکی رو میگذروندن انجام داد. او ذهنیت های متفاوت اونها رو مورد سنجش قرار داد و دید وقتی مجبور میشن این کلاسهای پیش نیاز پزشکی رو که خیلی هم ساده بنظر نمیان، بردارن، چه اتفاقی می افته؟ دروسی مثل شیمی ارگانیک و غیره. مثل اینکه آیا فقط شما میگین: “همینه، من یک ذهن ثابت دارم، نباید در زمینه علوم و دانش خیلی باهوش باشم، ولش میکنم”

یا اینکه شما به این چالشها به این چشم نگاه می کنین که چیزای باحالی هستن و میتونین بنوعی ازشون یاد بگیرین. و اونچه بهش رسید این بود که افراد با ذهنیت ثابت و بسته، بیشتر در مورد نمرات نگرانی نشون میدادن نسبت به اونایی که ذهنیت باز و قابل رشدی دارن. و باز منطقی بنظر میرسه چون اونا دارن تلاش میکنن که ببینن توانایی های ثابتشون چیا هستن. و به محض اینکه اعتماد به نفسشون رو از دست میدادن، اغلبشون کلاسها رو رها میکردن و میرفتن.

در حالیکه افراد دارای ذهنیت باز و قابل رشد، بنظر میرسید در مورد یادگیری دروس نگران هستن و درواقع وقتی ضعیف عمل میکردن، به این نتیجه میرسیدن که بیشتر تلاش کنن. اونا میفهمیدن که: “اوه، من میتونم مقدار کار و تلاشی رو که باید انجام بدم، قانونمند کنم” و بهتر عمل میکردن.

چطوری روی نمراتشون نتیجه میداد؟ اونچه که در می یابین اینه که این دسته از افراد با ذهنیت رشد،نسبت به اونایی که ذهنیت ثابت و بسته ای دارن، در پایان، نمره نهایی بالاتری در شیمی ارگانیک میگرفتن. همینطور در زمینه کنترل عملکرد و زمینه علمی و اینجور چیزا.

نکته شسته رفته ی دیگه ای که اونا دریافتن، در مورد تفاوت نگرانی ها در نقطه ی آغاز و پایان بود. چون یه جایی هست که ذهن بسته و ثابت به شما اجازه میده خوب عمل کنین. و اون فقط جایی هست که شما نمرات بالایی می گیرین و براتون هم سخت نیست. وقتی که در ابتدا یک نمره بالا میگیرین، این چیزیه که روی نمودار X بهش میرسین و پیش میرین به سمتی که منتهی میشه به نمره ی پایانی. وقتی همون اول با نمره خوب مواجه میشین، پس ذهنیت بسته به نوعی کمکتون میکنه، چون اینطوری میگین که : “آره، من واقعا باهوشم، دارم ثابت میکنم که باهوشم” و به داشتن این باور ادامه میدین که آدم واقعا باهوشی هستین و خوبین.

در نقطه مقابل اگر شما در موقعیتی قرار بگیرین که نیاز باشه مقداری کار و تلاش انجام بدین، اینجاست که یک ذهن باز و قابل رشد میتونه کمکتون کنه.

نتیجه اینا چیه ؟ این نشون میده تنها جایی که یک ذهنیت ثابت خوب عمل میکنه، جاییه که شما رشد نمی کنین و چیزی یاد نمیگیرین، مثل وقتی که شما در زمینه ای خوب هستین و در همون سطح هم خوب باقی می مونین. پس یک ذهنیت ثابت خوبه چون شما عقیده دارین: “آره، من در اون زمینه فوق العاده خواهم بود و فوق العاده هم باقی می مونین. ( چون از اولش هم فوق العاده بودین) اما در هر چیزی که درواقع نیاز به رشد و بهبود یافتن داشته باشین، یک ذهنیت رشد هست که حتی بیشتر به شما کمک خواهد کرد.

بنابراین، این چیزیه که اونا بهش میرسن، اینکه ذهنیت باز و قابل رشد، وقتی نمرات بدی میگیرین، اثر کاهنده ای بر انگیزه های ذاتی و درونی شما نشون نمی ده. اما مردم با ذهنیت ثابت، ریزش بسیاری در انگیزه های ذاتی و درونیشون نشون میدن. رویهمرفته، ذهنیت رشد، باعث نمرات بهتر و افزایش کارایی بالاتری میشه. بنابراین هم امتحان پایانی و هم شیب پیشرفت در وضعیت خوبی بود.

در حالت ذهنیت بسته، شما فقط زمانی در پایان نمرات خوبی کسب میکنین که از ابتدا کارایی خوبی در اون زمینه داشته باشین و هر زمان که نمرات شما کاهش پیدا کنه، یا هر سیگنالی که نشون دهنده این باشه که اوضاع بد پیش میره، نمرات در طول زمان حتی بدتر هم میشن. و همینطور که میتونین حدس بزنین، احساساتی وجود داره که همراه این ذهنیت ثابت و بسته هستن. بیشتر اندیشناک میشین در مورد اینکه آیا در زمینه علم و دانش خوب هستین یا نه، در زمینه شیمی ارگانیک خب هستین یا نه . و تقریبا برای همه افرادی که در نقطه ای دچار نوعی ریزش و افت میشن، یه جور فقدان واقعی خود ارزشی رخ میده. ( طوری که خودشون رو بی ارزش فرض میکنن) پس این بده. این ذهنیتی نیست که شما رو بخوبی به سمت علوم و دانش پیش ببره. همچنین ذهنیتی نیست که شما رو به سمت نقطه ای پیش ببره که باید در اون رشد و نمو داشته باشین.

بنابراین جای دیگه ای که Carol Dweck و همکارانش این بررسی رو انجام دادن، در شرایط بلوغ و دورهی جوانی بود. جایی که دانش آموزان از دوره متوسطه اول به دوره متوسطه دوم وارد میشن. جایی که شما برای اولین بار با دروسی مثل ریاضیات سخت و این قبیل موارد مواجه میشین.

چطور اثر میگذاره؟ چطور این ذهنیت های متفاوت بر روی کارایی دانش آموزان اثر میگذارن؟

خب، اونها این رو بر روی دانش آموزان پایه هفتم آزمایش کردن. اونا دانش آموزانی که دستاوردهای متفاوتی در زمینه کسب امتیاز و نمره داشتن رو با هم مطابقت دادن و بررسی کردن که آیا ذهنیت ثابت و بسته ای دارن یا ذهنیتی باز و قابل رشد. و شما همون چیزای معمول و قابل انتظار رو میبینین. دانش آموزانی که ذهنیت ثابت و بسته دارن تمرکز فوق العاده بالایی روی نمراتشون دارن، و اونهایی که دارای ذهنیت رشد هستن، تمرکزشون بیشتر بر روی یادگیری هست تا نمراتشون.

آیا این تأثیری در نمره ریاضیشون برای عبور از پایه هفتم داره ؟

بسیارخوب، این چیزیه که شما درخواهید یافت.

دوباره نمرات دانش آموزان مطابقت داده شد و اونچه حاصل شد اینه که دانش آموزان با ذهنیت ثابت، وقتی برای اولین بار در این دروس سخت با جبر روبرو میشن، یا بهتر از پسش بر نمی یان و یا کمی بدتر هم میشن. در حالیکه دانش آموزان دارای ذهنیت رشد، این چالش ریاضیات جدید رو چیز خوبی می بینن و کاهشی در خود ارزشی شون ایجاد نمیشه.

در حال حاضر بطور جالب توجهی یه سری شواهد و مدارک عصب شناسی داریم از شرایطی که اوضاع بد پیش میره، در زمانی که ما بازخورد های بدی در این دو ذهنیت متفاوت دریافت می کنیم.

لذا منگلز و همکارانش با استفاده از قابلیت های برنامه ریزی منابع سازمانی، این مطالعه جالب رو انجام دادن که افراد در طول زمان توجهشون رو به مسائل مختلف جلب می کردن. اونا با استفاده از این قابلیت ها بنوعی میزان توجه افراد رو مورد سنجش قرار دادن.

و این وظیفه ای بود که به افراد محول کردن:

اونا از مردم خواستن تا این سوالات سخت رو توی یک کامپیوتر پاسخ بدن و راهکار اینه که من از شما سوالات سختی رو میپرسم که باید انجامشون بدین. پاسختون رو بدین و بعدش دو چیز دریافت می کنین.

اول شما بازخوردی دریافت می کنین، من فقط میگم که پاسختون درسته یا غلط. و بعد از اون بعنوان دومین چیز، اگر پاسختون غلط بوده، شما پاسخ درست سوال رو دریافت میکنین. و بعد کاری که اونا در انتها انجام میدن، وقتی به تمام اون سوالات سخت پاسخ دادین، (درحالیکه شما فکر میکنین قضیه فقط همینه که به سوالات پاسخ بدین) و بعد، میگم که : “سورپرایز”

ما میخوایم ببینیم که شما واقعا چقدر یاد گرفتین. ما پاسخ همه سوالات رو به شما میدیم. آیا واقعا شما اونا رو بخاطر می سپارین؟ و میخوایم ببینیم که اختلاف در این نتیجه چقدر بستگی به تفاوت ذهنیت ها داره. بنابراین، اونچه مردم درمیابن اینه که بسته به نوع ذهنیتی که دارن، بین اینکه چه زمانی سیگنالهای توجه مغزشون فعال بشه، تفاوت وجود داره.

بنابراین اگر شما ذهنیت ثابت و بسته ای دارین، همه انواع سیگنالهای برنامه ریزی منابع سازمانی که با “توجه” مرتبط هستن، وقتی بروز و نمود پیدا می کنن که من به شما میگم پاسختون درست بود یا غلط. یعنی زمانی که حس و حالتون اینجوریه که میگین: “ درست گفتم یا غلط؟ “ و دنبال فهمیدن همین موضوع هستین.

در نقطه ی مقابل اگر دارای ذهنیت رشد هستین، اون امواج مغزی وقتی که من به شما پاسخ درست رو نشون میدم، بهتر عمل میکنن. اونقدرها به درست یا غلط بودن پاسختون اهمیت نمیدین. اونجا نشستین و منتظرین تا غرق در این واقعیت بشین که : “اوه، هی، جواب درست چی بود؟ بنابراین میتونم یه چیزی یاد بگیرم”

و نتیجه همونطور که احتمالا انتظار دارین، اینه که اگر ذهنیتی داشته باشین که حتی به شما اجازه نده به پاسخ درست نگاهی بندازین، درواقع شما چیز زیادی یاد نخواهید گرفت. و اون چیزیه که این نمودار نشون میده. در شرایط مختلف، که مثلا بنوعی اینجوری فکر کردین که شانس بالا یا پایینی برای دادن پاسخ درست دارین، یا فقط بیخیال سوال شدین و ازش صرفنظر کردین. گفتین احتمالا من یاد نمی گیرمش. درهمه ی اون شرایط مختلف، بعدا وقتی من شما رو دوباره می سنجم، اون میله های زرد ذهنیت رشد، توی نمودار بهتر عمل می کنن. درواقع شما مطالب رو بهتر یاد میگیرین.

ما بنوعی میدونیم چرا این شکلیه. اگه شما روی نمره و ارزشیابی خودتون تمرکز کنین، بخاطر ویژگیها و خصوصیات یک ذهنیت رشد، شما پاسخ درست رو یاد نخواهید گرفت.

و بنابراین، آیا ما نمی تونیم ذهنیت خودمون رو کنترل کنیم و از خودمون در مقابلش محافظت کنیم؟

توی چهره ی بعضی از شما میتونم علائم افسردگی رو ببینم. شاید شما هم همون برداشتی که من کردم رو داشتین و اون اینه که من دارم کاملا رشد پیدا می کنم، مثل آدمای با ذهنیت بسته، اینجوری میگم که : “من رشد کردم، من باهوشم”

وقتی به مسائل چالش برانگیز رسیدم، مثل اونایی که شامل ریاضی هستن. اینجوری میشه که: “اوه پسر، من آدمی نیستم که از پس ریاضی بر بیام، و این دلیلی هست که تا امروز هنوز درس حساب و دیفرانسیل رو بر نداشتم. چرا که درمورد ریاضی نگران بودم و یا اینکه توی ریاضی و مواردی از این دست خوب بودم اما بنوعی میترسیدم و ازشون دوری میکردم.

چون برای من اینجوری بود که : “اوه پسر، این نشونه ی اینه که من در این مورد خوب نیستم”. بنابراین من با یک ذهنیت بسیار ثابت و بسته بزرگ شدم.

خبر خوب اینه که شما درواقع میتونین یاد بگیرین که ذهنیتی باز و قابل رشد داشته باشین. چون اساسا علم عصب شناسی نشون میده که بهرحال ذهنیت درست، همون ذهنیت رشد هست. بنابراین اگه ذهنیت ثابت و بسته ای داریم، دارای فرضیه غلطی هستیم.

اما این چیزیه که بلک ول و همکارانش گفتن:

اینکه آیا ما میتونیم به مردم آموزش بدیم که به ذهنیت ثابتشون غلبه کنن؟ میتونیم آموزش بدیم که (درواقع به انتخاب خودشون) یک ذهنیت ثابت و یا باز و قابل رشد داشته باشن؟

و اونا این کار رو فقط با آموزش دادن علوم عصب شناسی به دانش آموزان انجام دادن. به این شکل که یا به شما مقاله ای در مورد ذهنیت بسته دادن که اینجوری میگه:

“هی، میدونی چیه؟ عصب شناسی نشون میده که شما بنوعی با یکسری ویژگیها به دنیا اومدین، مثل اینکه باهوش هستین یا نیستین، مثل اینکه سخت کار کردن اونقدرا که فکر میکنین موثر نیست”

یا اینکه اونا بهتون مقاله ای میدن که به شما در مورد ذهنیت رشد آموزش میده. اونا میگن: “میدونی چیه؟ اونچه داریم یاد میگیریم اینه که چیزی رو که براش سخت کار و تلاش کنین، نتیجه بهتری ازش میگیرین. چیزی به اسم قابلیت های پایه ای که شما باهاش بدنیا اومده باشین، وجود نداره. همه چیز در مورد یادگیری و رشد پیدا کردن و این چیزاست.”

بنابراین، اونا این بازخورد رو همون ابتدای کار به دانش آموزان ارائه میکنن و بعد می سنجن که آیا بعد از این آموزش نمرات ریاضیشون بالاتر میره؟ همون نمرات یکسانی که قبلا بهتون روی نمودار نشون داده بودم. توی این دوره سخت کلاس هفتم و هشتم، در مورد نمرات جبر، جایی که این ذهنیت ها میتونن واقعا کارتون رو خراب کنن. و این نتیجه ای هست که اونا گرفتن:

دفعه اول وقتی که هیچ کس هنوز چیزی یاد نگرفته.

و دفعه دوم نمرات ریاضی رو در مقطع متوسطه دوم نشون میده، جایی که بطور معمول مهارتهای ریاضی شما بنوعی افت میکنه.

سپس اونها این عوامل مداخله کننده رو به شما ارائه میکنن و اونچه درمی یابن اینه که در نمونه های کنترل، جایی که شما درمورد ذهنیت ثابت آموزش می بینین، نمرات حتی بیشتر افت میکنن. درحالیکه اگه به شما در مورد ذهنیت رشد اطلاعات بدم، دوباره نمرات شما رو برمیگردونه به سمت بالا و افزایش میده.

من میتونم فقط با تغییر ذهنیت شما، نمراتتون رو بهبود ببخشم. فقط با انتقال این مفهوم که سخت کار کردن درواقع میتونه نتایچ خوب و موفقی تولید بکنه. بنابراین، نتیجه پایانی اینه که همه شما بچه ها که نگران کسب نمره هستین، دارین انگیزه های ذاتی و درونی تون رو نابود می کنین. و احتمالا با ذهنیتی که دارین، اونا رو خراب میکنین.

اونچه که شما نیاز به کسب کردن دارین، نمره خوب نیست، ذهنیت خوبه. و این ذهنیت هست که بیش از همه، چیزهای خوب و با اهمیت رو به سمت شما برمیگردونه، که درواقع همون انگیزه های ذاتی و درونی شمان، و توانایی یادگیریتون و این قبیل چیزا.

و اگه شما نگران این مسأله هستین که ذهنیت بسته و ثابتی دارین، نیاز به یکسری عوامل مداخله کننده و کمک کننده دارین، اغلب باید در مورد علوم عصب شناسی مدرن مطالعه کنین. که نشون میده ذهنیت درست همون ذهنیت رشد هست.

اما من میتونم برای ترغیبتون کمی نکات مداخله کننده ی مختصر بهتون ارائه کنم که اونا ازشون برای دانشجویان دانشگاه استفاده میکنن.

شما میتونین هر روز اونا رو بخونین و اطلاعات نشون میدن که بهتر و بهتر خواهید شد. ولذا این بنوعی دومین چیز در ارتباط با بهتر خواستن هست. روشهایی که نشون میدن ما بخشهای درستی از خواسته هامون و نمیخوایم. اونچه مشاهده میکنیم اینه که میتونیم بخش درستی از نمرات خوب رو بخوایم، بخش درستی از یک شغل خوب رو بخوایم، اما ذهن ما از طریق روشهای درست و مناسب عمل نمیکنه و به اونا نمیرسه.

متن انگلیسی درس

Now we’re going to do a different and maybe even closer to home for you guys, thing that we talked about before, which is what you should want in the context of your learning goals here in terms of whether you should be shooting for good grades. Like how should you be participating in your own learning while you’re here at Yale?

Just a reminder about good grades because I feel like even though I’ve showed you this graph a few times already, it’s important to hit home. What we’re seeing is that just getting good grades doesn’t make us happier. Just a reminder this fantastic Levine Et Al study where they had people predict. How are you going to feel if you get grade that’s lower and higher than you expect on this scale?

Just a reminder what happens is that people mispredict. They predict that if they get a grade that’s higher than expected they’re going to be really high on that scale. If they get a grade that’s lower than expected they’re going to be really low. But what actually happens is pretty much no difference.

I say this again because like you guys are just about to go into midterms. My guess is if I asked you your predictions you’d be falling prey to this very effect.

But it’s just not true, your predictions are off.

And so, we’ve seen that grades are not the thing to focus on. But what is?

There’s a second reason that grades are a bad thing to focus on. It doesn’t make us as happy as we think. But it turns out that focusing on grades also does something else that we probably don’t like, which is that it steals away the deep motivation we have for learning about stuff in general. So probably most of you guys were Yale students at some point back in the day were like this little girl when you like read these books just to learn this stuff. You thought this stuff was super cool. And somewhere along the way this became a thing that people started complaining about on Facebook, about how much they like dislike this stuff, like what happened?

Well what happened was that we set up structures for you guys that allowed you not to do these kinds of cool learning things just for the love of learning, it allowed you to do them for a different motivational factor which is something external to the situation.

And so psychologists define these kinds of motivators as in two categories.

Can think of extrinsic motivations, which is that you want to engage in a behavior in part to get some external reward, be it a grade, or to avoid a punishment, like you’re doing it because somebody else is giving you some outside motivation to do it.

Or you could do a different task because you have an intrinsic motivation. You just do it because you like it, right?

Probably those of you who weren’t on the ski trip yesterday didn’t go on the ski trip because someone paid you to do it because you knew you’re going to get a good grade or it is just like fun to go on the ski trip, right?

The idea is that these things that are internally motivated, no one has to pay us to do them. There’s kind of fun in and of themselves. At some point for all of you, learning was that kind of thing, it was just fun in and of itself to do this stuff.

But the presence of these external motivators might have a kind of counter-intuitive effect. It might steal the intrinsic motivation, kind of move all the motivation to the extrinsic side. Is that really what happens?

Well, if you’ve taken an intro psych you’ve probably heard about a super famous study on motivation by Deci back in the 1970s.

He picked an activity that people find kind of intrinsically motivating, like playing with this I guess it’s called a Soma puzzle where you have to kind of pull all the blocks together to make a square. It’s kind of hard to do, so people get really into it and they like want to play with it to see how many blocks they can get together.

And he asks the question, would giving people some evaluation, some grade or some extrinsic motivation affect how much they like doing it on their own?

So here is how the task was set up. Subjects came in to do this puzzle and they did it over three visits. In the first visit, it was the same for everybody, everybody just did the puzzle for free. In the second visit though the people were split into two conditions, half of them were paid a dollar to do this puzzle, which in the 70s was like more money than it is now but not like an astronomical amount of money, you’re not getting paid very much, you get paid to do it. Other people, there was no mention of money, you just did the puzzle for free. And then everybody comes back on visit three and nobody is paid anymore.

I think they actually tell the subjects like, oh we ran out of money last the subject of the first condition, oh we ran out of money this time, so we can’t pay you but you can just do it if you want to do it. And the question is, did the payment affect people’s motivation on time three presuming people are a chance of how much they would like this puzzle normally, does the payment mess them up?

And so here’s what you find if you look at the amount of seconds everybody works in the payment condition and the no payment condition.

At the first start in the intro everybody is doing it for about the same amount of time, if anything the paid people are doing it for even more times, so may be they happen to like it a little more. When you actually get paid to do it, you see the effect of incentives that everybody expects which is that, from paying you to do this you’re probably going to do this for even longer than you did before.

But the real question that’s relevant for motivation is, what happens at time three when you come back and you’re not getting paid if you’re in the first condition?

And what you find is that those individuals dipped down to a pretty substantial degree. They don’t want to do it anymore because it’s no longer internally fun just to play with this puzzle. Having that external motivation is actually killing your internal motivation to enjoy this thing that you used to like before.

And so, this is the sad thing about extrinsic motivators, is that they seem to have the capacity to undermine your intrinsic motivation.

Why are we talking about this in the context of grades?

As you get more and more obsessed about what that grade is, as you care about it, because it matters for your internship or it matters for you to get into medical school and so on, it’s stripping away the very love of learning that probably got you here in the first place,

which is kind of sad if like one of your goals is probably not just to get a good job and all that stuff but to learn some interesting things while you’re here at college.

And so I think the kind of focus on grades that students have nowadays might be really undermining intrinsic motivation in an important way. And so kind of finding a way to get rid of grades as your focus can probably help your motivation.

And the consequence is like you’ll just like doing the stuff for the fact doing this stuff which is probably much more fun than the reverse.

But it turns out that a focus on grades can do something else that leads to a mindset that’s particularly problematic. Because in addition to undermining intrinsic motivation, a focus on grades can also undermine a mindset that’s known as the growth mindset.

What do I mean by this?

Well the idea of a growth mindset comes from a fantastic researcher at Stanford, Carol Dweck, who’s kind of studied the beliefs that we have about our own abilities and the beliefs that we have about our own learning. And what she finds is that people tend to fall into one of two categories in terms of their beliefs.

Some people have what she calls a growth mindset which she thinks of as very good. This is the idea that your intelligence and all your skills and all that stuff, it can be trained, you might start with some basic abilities, but those get improved over time through hard work.

The idea that intelligence isn’t fixed you can kind of change it with some effort. That’s a growth mindset. Some people kind of believe intelligence works like that, but other people have a different kind of mindset which she calls a fixed mindset, which is kind of just the opposite. It’s this belief that intelligence or your skill sets, they’re just kind of these basic qualities that are there that maybe you’re born with, and you can’t really do much with them once you have them, you kind of just have them or not. And really what everything in life is doing is revealing whether you’re like truly smart, or truly skilled, or not.

It turns out people fall into one of these two different mindsets but they have all kinds of consequences for how you learn and how well you do in school and in particular how you react to failure. Because the idea is that if you are a fixed mindset person, you’re probably going to focus a lot on grades and performance in part because that’s your measure of your intelligence, right?

It’s telling you this like on a signal of what you were born with and your basic qualities that you kind of can’t change.

In contrast if you’re a growth mindset person, you’ll focus a little bit on grades but only as kind of a measure of whether or not you’re learning. What you want to do is see those grades going up. You believe you can do that through hard effort. And that means you’re not going to focus as much on the outcomes. These mindsets also have other features too,

which is that for a fixed mindset you think well, good performance just comes naturally. I’m either going to do well or I’m not. Whereas if you have a growth mindset you’re constantly thinking that well, to get better it’s going to require some hard work. If I put more work in it’s going to make me even stronger. Fixed Mindset folks see hard work as a bad thing because as soon as they have to work at something they’re - it’s revealed to them like “wait I thought I was really smart. Then all of a sudden I must not be”.

Whereas for growth mindset hard work is really good you’re like “oh my gosh I got to work hard at this. The more I’m working the more this is a signal that I’m getting better and better over time”.

And so, for fixed mindset folks seeing effort is bad it’s scary it’s shameful. Whereas for a growth mindset people it’s usually pretty good.

And this leads fixed mindset people to do these nasty things where they kind of conceal their deficiencies. Whereas growth mindset people are kind of liking deficiencies and making the most out of them. It also leads a fixed mindset folks to hide their mistakes which is probably bad,

whereas growth mindset people like to see their mistakes because that’s like “ooh this is something I can capitalize on”.

This seems like the stuff that we’re seeing the fixed mindset is overall kind of bad.

Probably it is the case that in reality we’re not in a fixed mindset. We know people can get better over time right that’s just an incorrect notion of the way minds work.

And it’s also bad that you kind of see it as soon as you have to have effort you kind of shy away from things and get really sad. It also comes with a host of kind of depressive symptoms, kind of worries about your own efficiency and so on.

In general it’s really bad but it also turns out it’s bad for performance. It’s bad for performance particularly at times when you need to work the hardest, particularly at times where you’re going to have to struggle with things because that’s just the nature of what you’re trying to learn. And so, that’s what Carol Dweck and her colleagues have looked at. In all these different contexts, can your mindset actually affect your performance when the going gets tough?

And so, she did this in one context with college premed students, she measured their different mindsets and she saw what happened when they had to take those premed classes that are not known to be very easy. Things like Orgo and so on. Like do you just say that’s it, I have a fixed mindset I must not be smart science I’m out,

or do you see those challenges as something cool that you can kind of learn from. And so, what did she find when she tells them what she finds is that people with a fixed mindset were more worried about grades than growth mindset folks. Again it makes sense because they’re like trying to see what their really fixed abilities are. And as soon as they did really lost confidence and often would drop classes and take off.

Whereas those with a growth mindset seemed to be concerned about learning the material, and in fact when they did poorly, they ended up working harder. They realize oh I can kind of calibrate how much work I have to put in. And they did better.

How does this result in their grades? Well, what you find is that folks with a growth mindset in the end had a higher final orgo grade than those with a fixed mindset, controlling for performance and science background and all this stuff.

Another neat thing they find concerns differences in where you start and where you end. Because there is one spot where a fixed mindset allows you to do well and that’s the one case where you come in with a high grade and it’s not very hard for you. When you come in with a high grade at first, this is kind of what you come in with on that x axis and head of where you wind up on your final exam grade over there. If you come in with a high grade then a fixed mindset kind of helps you because you’re like yep I’m really smart, I’m just proving that I’m really smart and like you continue to have this belief that you’re really smart and you’re fine.

In contrast if you kind of come in and you need to do some work, a growth mindset is going to be helpful for you.

What’s the consequence of this? It shows that the only spot where a fixed mindset is good is if you’re never really growing or learning, like if you’re good at something and just stay at that level, then a fixed mindset is good because you believe like yep I’m going to be awesome at that and you stay awesome at that. But at anything where you have to actually grow and improve, a growth mindset is going to help you out even more.

And so, this is what they find, and is that growth mindsets show no decrease in intrinsic motivation when grades are bad fixed mindset folks drop a lot. Overall growth mindset had higher grades whereas and higher performance increases. So, both the final grade and the kind of slope of increase.

Fixed mindsets you only achieve good grades at the end if you’re achieving good performance in the beginning and at any point where your grade drops, any signal that things are going bad, grades get even worse over time, you see a performance drop over time, and as you might guess there’s some emotions that go with this fixed mindset. There’s more rumination about whether or not you’re good at science and whether you’re good at orgo in general and there’s a real loss of self-worth for nearly everybody who kind of drops at any point. So, this is bad. It’s not a mindset that’s going to cruise you through the sciences very well. It’s also not a mindset that’s going to cruise you through any spot where you have to have some growth.

So, another spot we’re Dwek and colleagues have done this work, is in contexts like in adolescence, like in the shift from middle school to junior high, where you’re going through things like learning hard math for the first time and so on.

How does that affect how these different mindsets affect students performance?

Well, they tested that in seventh graders. They match students with different achievement scores and they tested whether they had a fixed or growth mindset. And you see the same classic things fixed mindset those seventh graders are super focused on their grades, growth mindset students are more focused on learning than their grades.

Does this have a consequence for their math scores moving through from seventh grade on?

Well, this is what you see.

Again this is matched for students grades coming in is that students with a fixed mindset when they see algebra in this scary stuff for the first time, like either don’t do any better or are like can almost get a little bit worth worse whereas Growth Mindset students are kind of seeing this challenge of this new math as a good thing and not getting a decrease in self-worth and so on.

Interestingly we now have some neuroscience evidence of the kinds of things that are going wrong in the context of the moment when you’re getting bad feedback in these two different mindsets.

And so, mangles and colleagues did this cool study where they used ERP caps to kind of measure people’s attention over time and where they were devoting their attention.

And this was the task they gave folks.

They had students answering these hard questions on a computer and the way it works is I’d ask you a hard question you have to do it, give your answer and then you’d get two things.

First you’d get feedback, I would just say right or wrong you learn whether you got it right or wrong. And then, second after that you’re going to get the correct answer if you got it wrong. And then, what they did at the end of this you do all these hard questions, you think it’s just like doing these questions and then I say surprise,

we’re going to see how much you really learn. We give you all the correct answers, do you actually remember them? And we’re going to see how this varies depending on different mindsets. And so, here’s what these folks find, what they find is that there’s a difference in when attentional signals in the brain are on depending on your mindset.

So, if you have a fixed mindset, all the kind of ERP signals that are associated with attention come on when I tell you whether you’re right or wrong, that’s when you’re like was I right or wrong and you find that information out.

If you have a growth mindset in contrast those brainwaves kick on more when I show you the correct answer. You don’t care as much if you’re right or wrong. You’re sitting there waiting to soak in like oh hey what was the correct answer so I can learn something.

And the consequence of that as you might expect if you have a mindset that’s not letting you even look at the correct answer, is that you don’t actually learn as much. And that’s what this graph is showing, it’s showing in different kinds of conditions where you sort of like thought you had a lower and higher chance of saying the answer or you just skip that question. You said I’m probably not going to know it. In all those cases, later when I retest you, those yellow growth mindset bars are doing better. You’re actually learning the material better.

We kind of know why it’s like if you’re so focused on the grade and your evaluation as kind of as features of a growth mindset you’re not going to learn the correct answer.

And so, are we kind of at the mercy of our mindset?

Some of you I’m seeing a lot of furrowed faces. Maybe you had the intuition that I had which is that I growing up totally was like all fixed mindset so I was like I grew up and I was like I’m smart.

When I got to challenging things including math I like kind of was like Oh man I must not be a math person and this is the reason I still haven’t taken calculus to this day because I got so like worried about math and whether I was good at math and all the stuff that I kind of shied away from it.

Because to me it was like oh man this is the signal that I’m just like not good at it. So, I grew up with a very fixed mindset.

The good news is that you can actually learn to have a growth mindset which is good because basically all of neuroscience shows that a growth mindset is the correct mindset anyway. So, we kind of have a false theory if you have a fixed mindset.

But this is what Blackwell and colleagues said.

They said, can we teach people to kind of get over their fixed mindset? Can we teach them to have either a fixed or a growth mindset?

And they did this by just teaching students about neuroscience and they either gave you an article that kind of showed a fixed mindset they said,

“Hey, you know what? Neuroscience is showing is like you’re kind of born with something. If you’re smart or you’re not smart, like hard work doesn’t work as much as you think”.

Or they give you an article that taught you something about a growth mindset. They said, “You know what? We’re learning is that anything you put hard work into, you’re going to get better. There’s no basic abilities that you’re born with. It’s all learning and growth. And yada yada”.

So, they give students this feedback in the beginning and then they measure whether or not their math grades go up after this training those same math grades that I just showed you before this tough time in seventh and eighth grade algebra where these mindsets can really mess you up. And here’s what they find,

time one when nobody’s learned anything.

Time two is the math grades as is typical in junior high where your math skills are kind of going down.

Then they give you this intervention, and what they find is that in the control case where you’re learning about the fixed mindset, grades are going down even more, whereas if I give you the information about the growth mindset, then I pop you back up again.

I can recover your score just by changing your mindset, just by getting you to think that hard work is actually going to pay off. And so, the upshot is that all of you guys who are worried about good grades are undermining your intrinsic motivation and probably messing with your mindset.

What you really want to get is not good grades but a good mindset and a good that will deliver back to you the thing that matters most which is your intrinsic motivation and your ability to learn this stuff.

And if you’re worried that you have very fixed mindset and you want some interventions, mostly you just have to read about all of modern neuroscience which is showing a growth mindset is probably the correct one,

but I can even give you the little blurb interventions they use for college students.

You can just read that every day and the data suggests it will get better and better. And so, that is sort of the second thing in our better wanting these ways that we’re kind of not wanting the right parts of things. What we saw is that we can want the right parts of good grades, we can want the right parts of a good job, but our mind doesn’t really click into the right stuff.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

ویرایشگران این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.