بخش 01

: ارباب حلقه ها / فصل 1

بخش 01

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 0 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زوم»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زوم» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زوم»

فایل ویدیویی

ترجمه‌ی فصل

دنيا تغيير کرده.

از داخل آب احساسش ميکنم.

از روي زمين احساسش ميکنم.

مي تونم از هوا بوش رو حس کنم.

بيشتر اونهايي که قبلا وجود داشتند.

از بين رفته اند.

هيچ کدوم از کساني که الان زندگي ميکنند آنها را به ياد نميارند.

همه چيز با ساختن حلقه هاي قدرتمند شروع شد.

سه حلقه به ¨اِلف¨ ها داده شد.

که جاويدانترين, داناترين و زيباترين بين تمام آفريدگان بودند.

هفت حلقه به اربابان ¨دُورف¨ ها

پيشه گران و معدنچيان بزرگ کوهستان.

و نه.

نه حلقه به قوم انسان ها داده شد. که بيش از همهِ موجودات تشنهِ قدرت بودند.

در هر يک از اين حلقه ها قدرت و اراده براي ادارهِ هر يک از نژادها وجود داشت

ولي همهِ آنها فريب خورده بودند.

زيرا حلقه ديگري هم ساخته شده بود.

در سرزمين موردور، در ميان آتش کوه نابودي.

فرمانرواي تاريکي سايرون مخفيانه يک حلقهِ اصلي ساخت تا با آن بقيه حلقه ها رو کنترل کند.

و در اين حلقه او خشونت و نفرت و اراده اش را براي تسلط براي تمام زندگي قرار داد.

يک حلقه براي حکومت بر همه آنها.

يک به يک.

تمام زمين هاي آزاد خطهِ مياني زير سلطه حلقه مي رفتند.

ولي بعضي ها مقاومت نشان دادند.

آخرين ارتش متحد انسان ها و ¨اِلف¨ ها عليه نيروهاي ¨موردور¨ برخواستن.

و در دامنه ¨کوه نابودي¨ ، آنها براي آزادي خطهِ مياني وارد جنگ شدند.

موضع بگيريد!

تيرها رو رها کنيد!

پيروزي نزديک بود.

ولي از قدرت حلقه نميشد چشم پوشي کرد.

در اين لحظه، هنگامي که همه اميدشون رو از دست داده بودند ايزيلدور، پسر پادشاه شمشير پدرش را برداشت.

سايرون ، دشمن مردم آزاد خطهِ مياني شکست خورده بود.

حلقه به ايزيلدور که اين فرصت را داشت که اين بدبختي را براي هميشه نابود کند رسيد.

ولي قلب انسان ها به راحتي فاسد مي شود.

و حلقهِ قدرت از خود اراده دارد

او به ايزيلدور خيانت کرد به قيمت مرگش.

و چيزهايي که نبايد از ياد مي رفتند فراموش شدند.

تاريخ افسانه شد و افسانه اسطوره شد.

و به مدت دو هزار و پانصد سال هيچ کس از حلقه اطلاعي نداشت.

تا اينکه يک روز بر حسب اتفاق حلقه صاحب جديدي را گرفتار خود کرد.

عزيز من.

حلقه به موجودي به اسم “ گالم “ رسيد که حلقه را به غارهاي عميق کوهستان هاي مه آلود برد.

و در آنجا حلقه او را از پا در آورده بود. اون اومده پيش من.

مال منه. عشق منه. مال خودمه.

عزيز من.

حلقه عمري طولاني و غير معمول براي گالم به ارمغان آورد.

و به مدت 500 سال ذهن او را مسموم کرد. و در تاريکي غار “ گالم “ به انتظار نشست.

تاريکي دوباره جنگل هاي دنيا را فرا گرفت

و شايعه هايي از وجود يک سايه در شرق به گوش رسيد زمزمه هايي از يک ترس گمنام.

و حلقه قدرت متوجه شد که دوباره وقت قدرت نمايي است.

بنابراين ¨گالم¨ را ترک گفت.

ولي اتفاقي افتاد که حلقه قصد آن را نداشت.

موجودي که به هيچ وجه انتظارش نمي رفت آن را پيدا کرد.

اين چيه ؟

يک هابيت.

بيلبو بگينز از منطقه شاير.

يک حلقه.

گم شد!

عزيز من گم شد!

به زودي زماني فرا خواهد رسيد.

که ¨هابيت¨ها سرنوشت همه را تعيين خواهند کرد.

بيست و دومين روز از سپتامبر در سال 1400 بر طبق تقويم شايري . بگ اند ، باگشود رو. هوبيتون ، وست فارسينگ.

شاير.

خطه مياني.

سومين عصر اين دنيا.

یاران حلقه.

آنجا رفتم و بازگشتم .

داستان يک هابيت.

نوشته بيلبو بگينز.

حالا از کجا شروع کنيم ؟

آه ، بله.

در خصوص.

هابيت ها.

هابيت ها در چهار قسمت از زمين هاي ¨شاير¨ کار و زندگي مي کنند.

از هزاران سال پيش تا کنون.

کاملاً گنجايش اين رو دارند که ناديده بگيرن و ناديده گرفته بشن.

توسط دنياي موجودات بزرگتر.

با اين که همه خطهِ مياني پر است از موجودات عجيب بي شماري که هابيت ها به نظر اهميت چنداني در آن ندارند نه جنگجويان بزرگي بودند نه در بين خِردمندان جايي داشتن.

.فرودو!

يکي داره در مي زنه.

در حقيقت ، اينطور به نظر مي رسيد.

که ¨هابيت¨ ها تنها فقط عاشق غذا خوردن بودند.

ولي اين کمي دور از انصافه

چونکه ما همچنين در درست کردن آبجو هم مهارت داريم

و در دود کردن پيپ

ولي چيزي که قلبهاي ما به آن فکر ميکند

صلح و آرامش است.

و زمين پاک و پر برکت.

تمام “ هابيت ها “ به چيزهايي که رشد ميکنند علاقه دارند.

و بله, شکي نيست که راههاي ما براي ديگران کمي عجيب به نظر مياد.

ولي بالاخره امروز. برام ثابت شد که

اين بد نيست که براي يک زندگي ساده هم جشن گرفته بشه.

فرودو، در مي زنند!

خداي من. اين پسر کجا رفته ؟

فرودو!

.دير کردي.

يک جادوگر هرگز دير نمي کنه فرودو بگينز.

هيچ وقت هم زود نمياد. هر وقت که دوست داشته باشه مياد.

خيلي از ديدنت خوشحالم ، گاندولف!

فکر کردي تولد عمو “ بيلبو “ رو از دست ميدم؟

اون حقّه باز پير حالش چطوره ؟

شنيدم که مي خواد يک جشن استثنايي برگزار کنه.

تو خودت که ¨بيلبو¨ رو مي شناسي. اون تمام مدت در حال جنب و جوشه.

خوب ، حتما از اين کار لذت ميبره.

نصف ¨شاير¨ رو دعوت کرده.

و به هر حال نصف ديگه هم خودشون رو مي رسونند.

و بدين گونه زندگي در ¨شاير¨ ادامه پيدا مي کنه.

انگار که همين پارسال بوده.

با وجود تمام به دنيا آمدنها و مرگها تغييرات کمي توي اون رخ داده.

تازه اگه تغييري اتفاق بيفته.

تنها چيزي که در شاير ثابت باقي ميمونه.

گذر از يک نسل به نسل هاي بعديه.

هميشه يک بگينز در زير تپه زندگي ميکرده. در بگ اند.

متن انگلیسی فصل

The world is changed.

I feel it in the water.

I feel it in the earth.

I smell it in the air.

Much that once was…

is lost.

For none now live who remember it.

It began with the forging of the great rings.

Three were given to the elves

Immortal, wisest and fairest of all beings.

Seven to the dwarflords

Great miners and craftsmen of the mountain halls.

And nine…

nine rings were gifted to the race of men…

who, above all else, desire power.

For within these rings was bound the strength and will to govern each race.

But they were all of them deceived.

For another ring was made.

In the land of Mordor, in the fires of Mount Doom…

the Dark Lord Sauron forged in secret a master ring to control all others.

And into this ring he poured his cruelty, his malice and his will to dominate all life.

One ring to rule them all.

One by one…

the free lands of Middle earth fell to the power of the ring.

But there were some who resisted.

A last alliance of men and elves marched against the armies of Mordor.

And on the slopes of Mount Doom, they fought for the freedom of Middle earth.

Tangado haid (Hold positions)

Leithio i philinn(Fire the arrows)

Victory was near.

But the power of the ring could not be undone.

It was in this moment when all hope had faded that Isildur, son of the king, took up his father’s sword.

Sauron, the enemy of the free peoples of Middle earth, was defeated.

The ring passed to Isildur who had this one chance to destroy evil forever.

But the hearts of men are easily corrupted.

And the ring of power has a will of its own.

It betrayed Isildur to his death.

And some things that should not have been forgotten were lost.

History became legend legend became myth.

And for two and a half thousand years the ring passed out of all knowledge.

Until, when chance came it ensnared a new bearer.

My precious.

The ring came to the creature Gollum who took it deep into the tunnels of the Misty Mountains.

And there it consumed him.

It came to me.

My own.

My love.

My own.

My precious.

The ring brought to Gollum unnatural long life.

For 500 years it poisoned his mind.

And in the gloom of Gollum’s cave, it waited.

Darkness crept back into the forests of the world.

Rumor grew of a shadow in the East whispers of a nameless fear.

And the ring of power perceived its time had now come.

It abandoned Gollum.

But something happened then the ring did not intend.

It was picked up by the most unlikely creature imaginable.

What’s this?

A hobbit.

Bilbo Baggins of the Shire.

A ring.

Lost!

My precious is lost!

For the time will soon come…

when Hobbits will shape the fortunes of all.

The 22nd day of September in the year 1400 by Shirereckoning.

Bag End, Bagshot Row.

Hobbiton, Westfarthing…

the Shire

Middle earth.

The third age of this world.

The Fellowship of the Ring.

There and back again.

A Hobbit’s tale.

By Bilbo Baggins.

Now where to begin?

Ah, yes.

Concerning.

Hobbits.

Hobbits have been living and farming in the four Farthings of the Shire.

for many hundreds of years.

quite content to ignore and be ignored.

by the world of the big folk.

Middle earth being, after all, full of strange creatures beyond count Hobbits must seem of little importance being neither renowned as great warriors nor counted among the very wise.

Frodo!

Someone at the door.

In fact, it has been remarked by some…

that Hobbits’ only real passion is for food.

A rather unfair observation…

as we have also developed a keen interest in the brewing of ales…

and the smoking of pipeweed.

But where our hearts truly lie…

is in peace and quiet…

and good, tilled earth.

For all Hobbits share a love of things that grow.

And yes, no doubt to others our ways seem quaint.

But today of all days.

It is brought home to me…

It is no bad thing to celebrate a simple life.

Frodo, the door!

Sticklebacks. Where is that boy?

Frodo!

You’re late.

A wizard is never late, Frodo Baggins.

Nor is he early.

He arrives precisely when he means to.

It’s wonderful to see you, Gandalf!

You didn’t think I’d miss your Uncle Bilbo’s birthday?

How is the old rascal?

I hear it’s going to be a party of special magnificence.

You know Bilbo.

He’s got the whole piece in an uproar.

Well, that should please him.

Half the Shire’s been invited.

And the rest of them are turning up anyway.

And so life in the Shire goes on.

very much as it has this past age.

Full of its own comings and goings, with change coming slowly.

If it comes at all.

For things are made to endure in the Shire.

passing from one generation to the next.

There’s always been a Baggins living here under the Hill

in Bag End.

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.