بخش 03

: ارباب حلقه ها 3 / فصل 3

بخش 03

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 0 دقیقه
  • سطح خیلی ساده

دانلود اپلیکیشن «زوم»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زوم» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زوم»

فایل ویدیویی

ترجمه‌ی فصل

ستاره ها پنهان شدند .

در شرق جنبشي در حال وقوعه .

يک بد انديشي بي وقفه .

چشم دشمن شروع به حرکت کرده .

داري چي کار مي کني ؟

¨پيپين ¨ !

پيپين¨ ؟¨

¨پيپين¨ .

چي ، مگه ديوونه شدي ؟ فقط مي خوام يک نگاه کنم .

فقط يک بار ديگه .

بذار سر جاش .

¨پيپين¨ .

نه !

¨پيپين ¨ .

اون اينجاست .

من تو رو مي بينم .

¨پيپين ¨ !

کمک ! ¨گاندولف¨، کمک !

يکي کمک کنه !

¨پيپين¨ !

احمق “توکي” !

به من نگاه کن .

گاندولف¨ ، من رو ببخش¨ .

به من نگاه کن .

چي ديدي ؟

يک درخت .

اونجا يک درخت سفيد بود …

داخل يک حياط سنگي .

اون خشک شده بود .

شهر در حال سوختن بود .

ميناس تريس¨ ؟ اين چيزي بود که ديدي ؟¨

من …

من اون رو ديدم .

مي تونم صداش رو توي سرم بشنوم .

و چه چيزي بهش گفتي ؟

حرف بزن !

اون اسمم رو پرسيد . من جواب ندادم .

به من آسيب زد .

در مورد ¨فرودو¨ و حلقه بهش چي گفتي ؟

در چشم هاي ¨پيپن¨ اثري از دروغ نديدم .

يک احمق …

ولي هنوز راستگوييش باقي مونده .

اون به ¨سايرون¨ چيزي از فرودو¨ و حلقه نگفته¨ .

ما شانس بزرگي آورديم .

پيپين¨ تونسته به صورت اجمالي¨ طرح دشمن رو ببينه .

سايرون براي در هم کوبيدن شهر “ ميناس تريس “ حرکت کرده

شکستش در ¨هلمز ديپ¨ يک چيزي رو به دشمنمون نشان داد .

¨اون ميدونه که وارث ¨ النديل پيدا شده .

انسانها به اون ضعيفي که اون ميپنداره نيستند .

احتمالا هنوز به اندازه کافي شجاعت و قدرت براي مبارزه باهاش وجود داره .

سايرون¨ از اين ميترسه¨ .

اون اين ريسک رو که مردم خطه مياني زير يک پرچم با هم متحد شوند رو نمي پذيره .

اون ¨ميناس تريس¨ رو با خاک يکسان خواهد کرد …

قبل از اينکه پادشاه بتونه به تخت شاهي انسانها برگرده .

اگر آتش برج ديده باني ¨گاندور¨ روشن شد ، روحان¨ بايد آماده نبرد بشه¨ .

بگو ببينم …

چرا ما بايد به کمک کساني برويم که به کمک ما نيامدند ؟

ما چه دِيني به ¨گاندور¨ داريم ؟

من ميرم . نه ! بايد بهشون اطلاع بديم . مطلع خواهند شد .

تو بايد از مسير ديگه اي به ميناس تريس¨ بياي¨ .

مسير رود رو دنبال کن . دنبال کشتي هاي سياه بگرد .

اين رو درک کن :

چيزهايي الان وجود دارند که نميتونيم دربارشون کاري نکنيم .

من به سمت ¨ميناس تريس¨ مي تازم …

و درضمن ، من تنها به آنجا نخواهم رفت .

از بين تمام ¨هابيت¨ هاي کنجکاو پريگرين توک¨ ، تو از همه بدتر هستي¨ .

شتاب کن ! شتاب کن !

داريم کجا ميريم ؟

چرا نگاه کردي ؟

چرا هميشه ميخواي نگاه کني ؟

نمي دونم . من نتونستم کمکي کنم . تو هيچ وقت نميتوني .

معذرت ميخوام، خيلي خوب ؟

ديگه از اين کارها نمي کنم . چرا نمي خواهي درک کني ؟

دشمن فکر مي کنه حلقه پيش توئه .

اون به دنبال تو خواهد گشت ، پيپن . اونها بايد تو رو از اينجا ببرن بيرون .

و تو … تو با من مياي ؟

مري¨ ؟¨

زود باش .

تا ¨ميناس تريس¨ چقدر راهه ؟

سه روز سواري، همون سرعتي که “ نازگل “ هم ميتونه بره .

و بهتره آرزو کني تا يکي از اونها رو تو مسيرمون نبينيم .

بگير .

يک چيزي براي توي راهت .

¨آخرين برگ ¨لونگ باتم .

مي دونم مال خودت رو تمام کردي . ¨تو خيلي دود مي کني ، ¨پيپن .

ولي … ولي ما به زودي همديگه رو خواهيم ديد .

اين طور نيست ؟ نمي دونم .

نمي دونم قراره چه اتفاقي بيفته .

¨مري¨ . ¨بتاز ، ¨شادوفکس .

معناي سرعت رو به ما نشان بده .

¨مري ¨ !

¨مري ¨ !

اون هميشه باهام بودش …

هر جا که ميرفتم …

تا قبل از اينکه بيست سالمون بشه .

من دوست داشتم که هميشه اون رو توي دردسر بندازم …

ولي هميشه خودم هم از مخمصه نجاتش ميدادم .

حالا اون رفته .

¨درست مثل ¨فرودو¨ و ¨سم .

من يه چيزو دربارهِ ¨هابيت¨ ها ياد گرفتم :

اونها جسورترين مردمانند .

¨بي پروا ، شايد . اون يه ¨توکه .

اون رو از امن ترين راه ببر .

يک کشتي در “ گري هونز “ لنگر انداخته .

اون منتظره تا دخترم رو از دريا عبور بده .

¨آخرين سفر ¨ آروين آندوميل .

اينجا چيزي براي تو وجود نداره …

به جز مرگ .

¨بانو ¨ آروين…

ما نمي تونيم مکث کنيم .

بانوي من !

به من بگو چي ديدي . ¨آروين ¨ .

تو توانايي پيش گويي آينده رو داري .

چي ديدي ؟

من به آينده تو نگاه کردم ، و مرگ رو ديدم .

ولي زندگي هم بود .

تو يک بچه ديدي . تو پسر من رو ديدي .

اين آينده تقريباً از بين رفته .

ولي نه کاملا .

هيچ چيزي قطعي نيست .

بعضي چيزها قطعي هستند .

اگر من الان تنهاش بذارم …

تا هميشه از اين کارم پشيمون خواهم بود .

الان وقتشه .

از خاکسترها آتشي برخواسته خواهد شد .

نوري از تاريکي خواهد تابيد .

مجدداً شمشير شکسته ترميم خواهد شد .

و مرد بي تاج مجددا به پادشاهي خواهد رسيد .

شمشير رو دوباره بساز .

پدر .

دست هاي تو سرد شده .

زندگي ¨ الدار¨ داره تو رو ترک مي کنه .

اين انتخاب خودم بود .

چه با خواست شما، چه بدون خواست شما …

ديگه کشتي اي وجود نداره تا تا من رو با خودش ببره .

ما الان وارد قلمرو گاندور¨ شديم¨ .

¨ميناس تريس¨ .

شهر پادشاهان .

متن انگلیسی فصل

The stars are veiled.

Something stirs in the east.

A sleepless malice.

The Eye of the enemy is moving.

What are you doing?

Pippin!

Pippin?

Pippin.

What, are you mad? I just want to look at it.

Just one more time.

Put it back.

Pippin.

No!

Pippin.

He is here.

I see you.

Pippin!

Help! Gandalf, help!

Someone help him!

Pippin!

Fool of a Took!

Look at me.

Gandalf, forgive me.

Look at me.

What did you see?

A tree.

There was a white tree…

in a courtyard of stone.

It was dead.

The city was burning.

Minas Tirith? Is that what you saw?

I saw…

I saw him.

I could hear his voice in my head.

And what did you tell him?

Speak!

He asked me my name. I didn’t answer.

He hurt me.

What did you tell him about Frodo and the Ring?

There was no lie in Pippin’s eyes.

A fool…

but an honest fool he remains.

He told Sauron nothing of Frodo and the Ring.

We’ve been strangely fortunate.

Pippin saw in the palantir a glimpse of the enemy’s plan.

Sauron moves to strike the city of Minas Tirith.

His defeat at Helm’s Deep showed our enemy one thing.

He knows the heir of Elendil has come forth.

Men are not as weak as he supposed.

There is courage still, strength enough perhaps to challenge him.

Sauron fears this.

He will not risk the peoples of Middle-earth uniting under one banner.

He will raze Minas Tirith to the ground…

before he sees a king return to the throne of Men.

If the beacons of Gondor are lit, Rohan must be ready for war.

Tell me…

why should we ride to the aid of those who did not come to ours?

What do we owe Gondor?

I will go. No!

They must be warned. They will be.

You must come to Minas Tirith by another road.

Follow the river. Look to the black ships.

Understand this:

Things are now in motion that cannot be undone.

I ride for Minas Tirith…

and I won’t be going alone.

Of all the inquisitive Hobbits, Peregrin Took, you are the worst.

Hurry! Hurry!

Where are we going?

Why did you look?

Why do you always have to look?

I don’t know. I can’t help it. You never can.

I’m sorry, all right?

I won’t do it again. Don’t you understand?

The enemy thinks you have the Ring.

He’s going to be looking for you, Pip. They have to get you out of here.

And you…? You’re coming with me?

Merry?

Come on.

How far is Minas Tirith?

Three days’ ride, as the Nazgul flies.

And you better hope we don’t have one of those on our tail.

Here.

Something for the road.

The last of the Longbottom Leaf.

I know you’ve run out. You smoke too much, Pippin.

But… But we’ll see each other soon.

Won’t we? I don’t know.

I don’t know what’s going to happen.

Merry. Run, Shadowfax.

Show us the meaning of haste.

Merry!

Merry!

He’s always followed me…

everywhere I went…

since before we were tweens.

I would get him into the worst sort of trouble…

but I was always there to get him out.

Now he’s gone.

Just like Frodo and Sam.

One thing I have learned about Hobbits:

They’re a most hardy folk.

Foolhardy, maybe. He’s a Took.

Take her by the safest road.

A ship lies anchored in the Grey Havens.

It waits to carry her across the sea.

The last journey of Arwen Undomiel.

There is nothing for you here…

only death.

Lady Arwen…

we cannot delay.

My lady!

Tell me what you have seen. Arwen.

You have the gift of foresight.

What did you see?

I looked into your future, and I saw death.

But there is also life.

You saw there was a child. You saw my son.

That future is almost gone.

But it is not lost.

Nothing is certain.

Some things are certain.

If I leave him now…

I will regret it forever.

It is time.

From the ashes a fire shall be woken

A light from the shadow shall spring

Renewed shall be blade that was broken

The crownless again shall be king

Re-forge the sword.

Ada (Father.)

Your hands are cold.

The life of the Eldar is leaving you.

This was my choice.

Whether by your will or not…

there is no ship now that can bear me hence.

We’ve just passed into the realm of Gondor.

Minas Tirith.

City of kings.

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.